رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

برای مجوز رفته بودیم ارشاد. قرار شد پلان‌ها، خارجی گرفته شوند و نیازمند مجوز شدیم. در وزارت ارشاد هیچ‌کس ما را فیلم‌ساز نمی‌دانست. با تعجب. تعجب از چه؟ از تیپ‌مان. از موی کوتاه و سریع حرف زدن و سادگی. که هنرمند انگار یونی‌فرم دارد. ریش و موی بلند و صدای لرزان و چند نقل قول از تارکوفسکی یا برسون‌. سیگار هم. که بد نیست. اما هنر ذات‌ش فردیت است و هنرمند، سازنده‌ی جهان خودش‌. که این‌جا هنرمند را به تیپ‌ش می‌شناسیم و هایلایت موهای‌ش. که هنرمندها شبیه‌ترین قشر به یکدیگرند. فردیت را کشتیم با هنر٬ تا هنرمند باشیم. که خدا رحمت کند کوندرا را، «بیش از هر زمان هنر را تحویل گرفتیم، و بیش از هر زمان نابودش کردیم.» باید بنویسم از آزادگانی که با یونی‌فرم‌ها جنگیدند.
به گمانم شعر، ارزشمندترین گوهر بشری‌ست. برای فردیت‌مان، آن‌گاه که شاعر، به تمام و کمال، امکان بروز خودش را می‌یابد‌. شعر، نبوغ است و نبوغ است و نبوغ! آن‌گاه که انسان در خیال آزاد است و مگر انسان، جز در خیال، واقعا آزاد است؟ شعر برای من چه غزل حافظ باشد یا شعر نیما و سهراب، چه از بیدل باشد یا محمود درویش، همه‌ش یک‌سره آزادگی‌ست، در جهانِ خالی مانده از آزادگان. شعر را استعداد می‌خواهد و صد حیف، که در کوی نیک‌نامان، ما را گذر ندادند...
نمی‌دانم  چه کسی و در چه جایی این را گفته، اما آدم‌ها محدوده‌ی شخصی دارند و اندازه‌اش ثابت نیست. مثلا اگر در یک اتوبوس خالی نشسته باشید، مقدار خوبی از اتوبوس می‌شود محدوده‌ی شما. به همین خاطر است که اگر غریبه‌ای بیاید و مستقیم کنار شما بنشیند، حسی درهم از ناراحتی و عصبانیت پیدا می‌کنید. چه آن‌که در یک اتوبوس شلوغ چنین واکنشی نخواهید داشت. من مدت‌ها به آدم‌ها دقت کرده‌ام. به زمانی که محدوده‌شان را گسترش می‌دهند. مثلا در سکوت. در سکوت تا دلت بخواهد گسترش پیدا می‌کنی. محدوده می‌تواند به اندازه یک سالن سینما باشد - برای اکران فیلم‌های هنر تجربه گاهی چنین اتفاقی رخ می‌دهد - در سکوت فرو می‌روی، و کل سالن محدوده‌ی توست. بازیگر و دیالوگ‌هایش حذف می‌شوند. آن‌وقت قدم زدن نگهبان سینما نیز، می‌شود یک‌جور بی‌ادبیِ بد موقع. این را آقای عصبانی توی اتوبوس برایم تعریفم کرد. همه‌ی صندلی‌های خالی اتوبوس را رها کرد و آمد نشست کنار من. برایم از این گفت که نگهبان‌های سینما این موقع شب شعور ندارند. سینما باید در سکوت باشد. آن هم وقتی آدم در سکوت است. بعد هر دو سکوت کردیم. آن‌قدر حدودمان زیاد شد که دیگر جا …
این‌که بلاگ‌اسپات آپدیت جدیدی معرفی کرده، از جالبی‌های روزگار است. سیستم آمار و قالب‌های‌ش تغییر کرده‌اند و عجیب این‌که بالاخره تصمیم گرفته است ریسپانسیو باشد. سری جدید قالب‌ها چنین‌اند. دیدم بلاگ اسپات با آن کهن‌سالی که در این حوزه دارد، و این پشت‌کار - که فکر می‌کند بلاگرهایی که هنوز در این مدیوم مانده‌اند، برای‌شان چنین چیزهایی مهم است - خودش را قشنگ کرده، زشت است من دستی به سر و روی این بلاگ نکشم. وبلاگ‌نویسی برایم دشوار شده؛ نزدیک به هفت ماه است از هیچ‌کدام از نوشته‌هایم لذت نمی‌برم. حتی نوشته‌های خصوصی. کلاه‌ در باد مدت‌هاست تمام شده، اما آن‌قدر مزخرف است که نه می‌توانم منتشرش کنم و نه حس و حال ویرایشش را دارم. در سه وبلاگ می‌نویسم. این‌جا که خانه‌ی قدیمی‌ام است و به گمانم تنها جایی‌ست که با فراغ بال در هر زمینه‌ای می‌نویسم. بعد وب‌سایت شخصی است که آن‌جا یک برنامه‌نویس و دوست‌دار سینما‌ـم؛ ترجمه‌هایم و چیزهایی به درد بخور برای آدم‌های فنی و نیمه‌فنی را می‌نویسم. با یک لحن پیرفرزانه‌ی عجیب و غریب! سومی هم که تازه بوجود آمده، برای این است که چیزهایی را ثبت کنم که ارزش ثبت دارند. …
آمده بودم تا یک دنیا ناله کنم؛ دیدم این وبلاگ را سراسر ناله گرفته. از آن‌طرف غم هم همه‌مان را فتح کرده. دوستی داشتم که هر وقت می‌خواست برایم از غم‌هایش بگوید می‌خندید. تعریف می‌کرد و وسط صحبت، هار هار می‌خندید. این رفتارش من را غمگین‌تر می‌کرد. بارها برایش توضیح داده بودم که غمگین بودن یک مکانیزم دفاعی‌ست، بگذار اشک‌هایت بریزد و چهره‌ات محزون باشد. گوشش بدهکار نبود. یک‌بار آن‌قدر مورد هجوم غم‌های دنیا بود که آخر اشکش درآمد. وسط گریه، زل زد توی چشمانم و پرسید: «جوک بگم؟» بعد جوکش را تعریف کرد و سیلاب گریه. دریافته بودم که غم، در آخرین شکل خود، با همه‌ی چیزهایی که ما را انسان می‌کند، ترکیب می‌شود. با خاطرات، خواسته‌ها، اندیشه‌ها و خوشی‌ها. پس‌زمینه‌ی همه‌شان می‌شود غم؛ با همان صورت قبل. ما خیلی معمولی زندگی می‌کنیم اما حالا پی‌رنگ زندگی‌مان را غم شکل می‌دهد. آن‌وقت می‌توانیم هم جوک بگوییم و هم‌زمان اشک بریزیم. خلاصه که آمده بودم تا یک دنیا ناله کنم، یاد لطیفه‌ای افتادم از دوستم. می‌دانستید جادوگری که می‌تواند مسیری را به وسیله‌ی جارو طی کند، می‌تواند همان مسیر را به وسیله‌ی طی، جارو کن…

بدنویسِ شب‌ها

من همیشه دارم قصه می‌‌گویم. گاهی فکر می‌کنم اگر قصه را از دنیا بریزند بیرون، می‌میرم. قصه‌ی آدم‌هاست که ارزشمندشان می‌کند. معنا در قصه‌های ماست. به یاد می‌آورم که چندین سال پیش، که تازه پشت لبم سبز شده بود، نشسته بودم روی سکوها، در یک استخر بزرگ. من شنا بلد نبودم. حالا هم درش آش دهن‌سوزی نیستم. اما کارهایی می‌توانم بکنم. مربی شنایی که بعدها پیدا کردم یک روز گفته بود عجیب است این سطح از بی‌استعدادیِ جمع شده در یک آدمیزاد. رفتم قسمت پرعمق و چشمانم را بستم. تصور کردم با آب در اتحادم. این‌طور چیزها برای آن سن جذاب بود. کتاب‌هایی نوشته شده بود و من با ژست خاصی در اتوبوس‌‌های خط ۹۲ خوانده بودم‌شان. اکثرا را اوشو نوشته بود.
آمدم توی آب، از پشت به دیواره استخر تکیه دادم و با آرنجم خودم را با کمک لبه استخر، شناور نگه داشتم. چشم‌ها را بستم. نفس کشیدم. تصویر نفس‌هایم یادم هست. بعد انگار که پرت شده باشم دنیایی دیگر، پاهایم خورد کف استخر. این ماجرا از دو جهت قابل بررسی بود. اول آن‌که من نفهمیدم رفته‌ام پایین. دوم که عجیب‌تر نشان می‌دهد، وقتی سعی می‌کنید در عمق ۸ متر به پایین بروید، بسیار سختی خوا…