۱۳۹۷/۱۰/۲۷

گفته بودی برایم قصه بگو؛ گفته بودم قصه‌هایم غم‌انگیزاند. نگفته بودم. از آن دروغ‌های کوچکی که آدم‌ها برای حفظ عزیزان‌شان می‌گویند. که به هیچ‌کس آسیبی نمی‌رساند. قصه‌های مفرحی تعریف کرده بودم. دروغ اما آدم را کدر می‌کند؛ یک روز به خودت می‌آیی و می‌بینی برای حفظ عزیزانت، خودت را دفن کرده‌ای؛ در تابوتی که برای تو نیست.
داشتم بخش‌هایی از کلاه در باد را می‌نوشتم؛ قهرمان‌م عاشق شده‌است. عاشق آدمی شبیه به تو. باهاش کلنجار می‌رفتم که نه؛ با خودت از سر جنگ وارد نشو. گفتم فعلا برای مرگ زود است؛ برای تابوت‌ها و مرثیه‌ها. ولی بیا دروغ‌های کوچک‌مان را بریزیم دور. توی دلم تحسین‌ش می‌کنم، با آه. دوباره تو را آورده کنار داستان‌هایم.
قصه که می‌خواندم، با کلمات بازی می‌کردی؛ صدای شخصیت‌ها را یک‌طور دیگر در می‌آوردی و بعد انگار که حواست نیست، کاغذها را می‌بردی. یک‌بار گیج و خواب‌آلود گفته بودی، هر داستانی را دو نفر می‌نویسند؛ بهتر است با یک جنس لطیف تمامش‌ کنی تا یک مرد سبیل کلفت. بعد خندیده بودی؛ با هزار ستاره در آسمان.

۱۳۹۷/۱۰/۲۶

گفتارهایی در باب خلاقیت و چندتایی آدم

بار اول که رفته بودم به مجموعه، برای متقاعد کردن‌شان بود برای سرمایه‌گذاری روی پروژه؛ قبل از جلسه، آن‌طرف‌تر از گالری، کافه‌ بود. به باریستا گفته بودم که ۴۸ ساعت گذشته را نخوابیده‌ام؛ از آن چیزهایی که فقط خودشان می‌شناسند را برای‌م آماده کند. از او راجع به رئیس‌ش پرسیده بودم و این‌که چه چیزهایی را دوست دارد؛ حتی پرسیده بودم که واکنش‌ش راجع به آدم‌های خواب‌آلود چیست؟ ۱۰ نوع قهوه برای‌م ریخت روی میز، دانه‌های بزرگ خوش‌عطر‌شان را نشان می‌داد و طعم هر کدام را انگار که همین الان زیر زبان‌ش است، توضیح می‌داد. از عمویم گفته بودم که ساعت‌ها برای درست کردن قهوه‌اش وقت می‌گذارد و یک عاشق واقعی‌ست؛ از مراحل کاشت و برداشت قهوه گفت و این‌که هر قهوه‌ای در خودش اسید دارد؛ اسیدهای میوه‌ای. که دمای قهوه باید زیر ۷۰ درجه باشد بالاتر می‌شود همان قهوه‌ی تلخ و سوخته‌ای که اکثر مردم می‌خورند. من هم از حس‌م به قهوه گفتم. این‌که عاشق‌ش نیستم اما دوستش دارم. این‌که بیشترین وقتی که برای‌ش گذاشتم ۱۵ دقیقه بوده. آه از آن طعم قهوه‌ای که آورد؛ رئیس‌ش هم متقاعد شد. پروژه را بردیم جلو. امروز بعد از هفته‌ها، بار دیگر آن‌جا بودم؛ با آقای رئیس. بعد رفتم سراغ کافه؛ باریستا آن‌جا بود. گفتم یادم نیست بار پیش چه قهوه‌ای خورده‌ام؛ گفتم مرا یادت می‌آید؟ گفت اوه، عمویت یک عاشق واقعی قهوه بود؟ خندیدیم. قهوه‌ی دیگری برای‌م آماده کرد؛ اول عطر و کمی طعم سیب می‌رود زیر زبان‌ت، بعد سردتر که می‌شود، کمی هم طعم آلبالو می‌آید؛ اسیدش هم دهان را کمی تحریک می‌کند. بی‌نظیر بود. چندتا سفارش دیگر هم تحویل داد، بعد آمد سراغ من؛ گفت حس‌ش کردی؟ گفتم انگار قهوه‌ام را از بهشت آورده‌اند. خندید؛ گفت این قهوه مردانه‌تر از قبلی که خورده بودی بود؛ گفتم تو هم عاشقی! گفت قهوه همه‌اش عشق است. می‌گفت قهوه زنده‌است؛ باید هر روز نگاهش کنی، تا می‌توانی باهاش لاس بزنی، بفهمی امروز چه حالی دارد؛ بعد میزان آسیاب و کارهای دیگرش را با توجه به همان حالش انجام بدهی. گفتم خوش به حالت؛ بهترین شغل دنیا را داری. باز خندید. دعوتم کرد به بازی‌ـه تخته. گفتم بلد نیستم. یادم داد؛ با آوانس - می‌گفت هاله‌ی تازه‌کارها دور سرم است، قاعده‌ی شانس تازه‌کارها -. بازی را بردم. آن هم با چه هیجانی! مردم گاهی بی‌خیال صحبت‌های‌شان می‌شدند و بر می‌گشتند سمت ما. دوتایی هم آمدند نشستند دور میز، شبیه به مربی‌ها، برای هر حرکت، با هیجان فلسفه می‌بافتند و استراتژی‌های پیچیده‌شان را به‌مان پیشنهاد می‌دادند. وسط‌هایش به او گفتم، برای همیشه در ذهنم می‌مانی؛ به خاطر سادگی؛ به خاطر خلاقیت‌ت. راستی به نظرت خلاقیت چیست؟ گفت عشق. گفت فقط وقتی عاشقانه دوست‌ش داری، برای‌ش چیزی خلق می‌کنی. گفت مسئله‌ی کارش عشق است. به قهوه و آب‌جوش و قهوه‌جوش‌های نسل سوم!

باید برای رویداد سوم، سخنران پیدا می‌کردیم؛ او را پیشنهاد دادند. کارگردان تئاتر بود؛ دو تئاتر سورئال را هم به تازگی برده بود روی صحنه. از سورئال متنفرم. آن‌قدر در بحث‌های سینمایی‌ام با سورئالیست‌های از خود راضی به جدل رسیده‌ام، که دیگر آدم‌های سورئال که می‌بینم، می‌شوم سکوت کامل و دوری. اما قرار شد باهاش قرار بگذارم. همان برخورد اول، همه‌چیز را تغییر داد. دختری بود پر از رنگ‌‌های مختلف که به طرز عجیبی باهم ست شده بودند و یک لبخند که از آن‌طرف خیابان هم پیدا بود. با یک جوراب بامزه‌ی نارنجی، با خط‌های قرمز؛ گفتم چه جوراب‌های قشنگی! گفت چه کلاه و شال گردن قشنگی. بعد خندید و گفت، ما سورئالیست‌ها نگاه‌مان رو به بالاست، به سرها و آسمان‌های بالای‌شان؛ شما آدم‌های منطق‌گرا ولی، نگاه‌تان به زمین است و جوراب‌ها. خب، پیش‌بینی‌ش را نکرده بودم. گفتم، تفاوت افلاطون است و ارسطو. در خیال هرچقدر بخواهی می‌شود پرید؛ آدم بیدار اما ارتفاع را اندازه می‌گیرد. خندید. در کافه از دیدگاه‌ش به سورئال گفت، از بی‌مرزی در خلاقیت. از مدیتیشن و نوشتن بدون فکر با خودکار؛ چیزهایی که میراث سورئالیسم هستند. بعد افسانه گفت. داستان عشق آتشین اورفئوس به ائورودیکه و جهان زیرین؛ از دختری که شیفته‌ی پدرش می‌شود و همسری که همه‌چیز را از دست می‌دهد. یک تراژدی بی‌نهایت غم‌انگیز. اشک‌مان ریخت. ربط‌ش داد به سورئال و با هیجان از تجربیات و الهام‌های ذهنی‌اش حین نوشتن نمایشنامه‌هایش گفت. وقتی از خاطره‌ی گریم‌هایش می‌گفت، خنده از روی لب‌هایش محو نمی‌شد. گفتم تو واقعا عاشقی! برای همین هم از خود راضی نیستی؛ گفت، آه من خیلی از خود راضی‌ام، البته فقط سر صحنه؛ و خندید. گفتم به عنوان تنها سورئالیست نرمال کره‌ی زمین، برای همیشه در ذهنم می‌مانی؛ گفت چه کم از ما دیده‌ای. گفتم، یادمان رفت یک چیز نهایی را حل کنیم؛ این خلاقیت چیست که سورئال بی‌مرزش می‌کند؟ گفت دقت به جزئیات. جزئیات یعنی خود خلاقیت. گفت تو چطور می‌توانی یک مجسمه خلق کنی وقتی فقط در ذهنت یک هاله‌هایی از یک چیزهایی داری؟ گفت تو خلاقی! دفعه‌ی بعد که دیدمت برای‌ت جوراب‌های نارنجیِ راه‌راه می‌آورم. هنوز ندیدم‌اش!

اگر از من بپرسند خلاقیت چیست؟ خواهم گفت فردیت. زمانی که آدم یکپارچه می‌شود؛ با دیوان خفته در آخرین لایه‌های ناخودآگاه‌ش خداحافظی می‌کند و می‌شود یک انسان متحد؛ یک فرد. آن‌گاه عشق و جزئیات جای‌شان را در قلب و چشم‌های ما باز می‌کند؛ آن‌گاه صداقت دوست همیشگی‌مان می‌شود؛ آن‌وقت است که انسان واقعا می‌تواند از عدم چیزی خلق کند. و جاودانگی، آن‌گاه در ذهن آدم‌هایی که ما را می‌شنوند، می‌بینند، یا تجربه‌ای را با ما سهیم می‌شوند، نقش می‌بندد. کدام یک از باریستاهای زندگی‌مان در ذهن‌مان جاودانه شده‌اند؟ آدم‌های خلاق، سفر سخت و دشوار ما را در مسیر فردیت، بی‌نهایت دوست‌داشتنی و زیبا می‌کنند. گاهی با یک جوراب رنگی!

در سیدنی روان‌پزشک است، اما سال‌ها فلسفه خوانده. دارد یک فلسفه‌ی خاص را تبیین می‌کند اما نظام‌مند نیست؛ مثل نیچه. گاهی با هم با ای‌میل گپ می‌زنیم. بخشی‌هایی از آخرین ای‌میل‌ش را در زیر می‌آورم:
«... فردیت! یک نفر شدن. مابقی زیستن آن چیزی است که می‌دانیم. هر روز اندکی بیش‌تر از دیروز. تنهایی بهای نخستین و کم‌ترین بهای رهایی از جمع است ولی این جمع، این دیگران نه فقط دوزخ ما بلکه رهایی ما نیز هستند. آزادی ما بدون آزادی دیگران تنها در ذهن خواهد ماند. سفر قهرمانی هر انسانی رهایی و رها ساختن است. اگر که به‌پا خیزیم به آن‌ها که به پا خاسته‌اند نزدیک خواهیم شد. بی‌زمان و بی‌مکان در جهانی که آن‌ها از ابتدا در آن زیسته‌اند. برای قرن‌ها نیروهای خردکننده تاریکی فردیت انسان‌ها را با نام‌های گوناگون نشانه رفته‌اند و پاسداران این آتش جاودان از آن در طولانی‌ترین شب‌های تاریخ پاسداری کرده‌اند...»

۱۳۹۷/۱۰/۲۱

ذره‌ای ایمان!

در فراسوی خیر و شر، بودن و نبودن، اراده و قدرت، ایمان است؛ leap of faithـه کی‌یرکگور؛ زمانی که آدم پا به دنیای تاریک، غیرقابل بیان و نشان‌نادادنی می‌گذارد. ایمان، اعتقادی راسخ به یک چیز نیست، ایمان جهشی‌ست به تاریکی و سایه؛ به ناشناخته‌ها. فراسوی نیک و بد، فرد باایمان چیزی را می‌یابد یگانه؛ در این جهش به تاریکی چیزی وجود دارد بی‌نهایت شخصی و غیرقابل گفتگو. حالا با کی‌یرکگور موافقم؛ ایمان به ما فردیت و الهام می‌بخشد، حال که ادیان سنتی و جامعه، فردیت انسان را می‌ربایند.
چیزی که جهان ما عمیقا کم دارد، فقدان ایمان است؛ فقدان جهشی تا انتهای ناشناخته‌ها!



چند مدتی که نبودم، سررسید میزبانی این بلاگ رسیده بود و بلاگ را بسته بودند؛ قبلا برای‌م مسئله نبود، این‌که اگر روزی نبودم، نوشته‌هایم باشند یا نه، چرا که آن‌چنان خوانده‌ای هم ندارد این‌جا؛ جز یک دوست نادیده‌ای که بعد از هر پست برایم ای‌میل می‌دهد و نظرات مفصل زیبایش را بر هر نوشته می‌گذارد و بعد یک ویرایشی می‌کند و نوشته را از فیلتر ذهن‌ش عبور می‌دهد و خروجی را در کانال تلگرام‌ش منتشر می‌کند؛ که اعضای کانال هم یکی منم و سه چهارتای دیگر. مجموع آن‌که بود یا نبود این نوشته‌ها اگر ردی در دنیا ندارند، اما دیزالو یعنی نشان دادن گذر زمان؛ هدف بلاگ هم برای‌م همین است. این‌که با نگاه به دیزالو می‌توانم نگاه کنم به سیر اندیشه؛ در زندگی و داستان‌هایم؛ آدمی که بودم و آدمی که شده‌ام. بلاگ یک مانیتور بلند مدت روان آدم است. چیزهایی که در اینستاگرام نمی‌شود دید. پس شاید اگر جایی باشد که آدم بنویسد اما اگر چند سالی نبود، از سرور فلان شرکت، پاک نشود، وبلاگ چیز تمیزتری از کار در می‌آید.

سرویس‌دهنده‌های بلاگ ایرانی، اگر از نظر فنی، سابقه‌ی خوبی ندارند و هربار ممکن است کل اطلاعات بلاگرها پاک شود، اما مشکل اصلی، عدم پایبندی به آزادی‌ست؛ که هر لحظه اگر پست بلاگر به نظر آقای سانسورچی خوش نیاید، با یک نامه، دسترسی منع می‌شود یا کلا دیتا را پاک می‌کنند. سرویس‌دهنده‌های خارجی بلاگ اسپات یا وردپرس، گزینه‌های دیگرند؛ اما دسترسی به آن‌ها برای مخاطبان ایرانی، احتمالا سخت و دور است. اما خب فراغ بال بیشتری وجود دارد! به هرحال ممکن است این‌جا رو ببرم روی یک سرویس‌دهنده‌ی دائمی؛ و شاید آدرس‌ش عوض شود. شاید هم مانیتورینگ‌م را ریختم دور؛ نمی‌دانم! اگر پیشنهادی دارید، کامنت بگذارید.

بروزرسانی: مهاجرت کردیم به بلاگ‌اسپات.

۱۳۹۷/۹/۱۳

باز

فراموش می‌شویم، چنان‌که هرگز نبوده‌ایم.

۱۳۹۷/۶/۲۶

در مذمت ستایش‌ها

مدتی‌ست که به نظرم می‌رسد دارم توی دنیای «میرا» زندگی می‌کنم؛ البته دقیقا نه آن دنیایی که کریستوفر فرانک می‌دید، جزئیات به یادم نمانده، بلکه دنیایی شفاف و شیشه‌ای. این‌که مردم همه‌چیز را می‌بینند. مرا با حال ناخوش ابدی‌ام، فرستاده‌اند خط مقدم بدبختی‌ها. رهبری سازمان. چشم در چشم شدن با سرمایه‌گذارها؛ جلسات گروهی و شوراها. و حالا احساس می‌کنم زمین‌هایم اشغال شده و تجاوزها رخ داده. غرب حالا بیش از هر زمانی پیرو مذهب‌هاست. باورهایی نیرومند که شکی در آن‌ها راه پیدا نمی‌کند. باورهایی به آزادی مطلق، دموکراسی، کار گروهی، زندگی در حال، لذت بردن از زندگی، - و چه معیار ضعیفی‌ست سنج‌ش زندگی‌ها با میزان لذت و رضایتی که از آن‌ها برده‌اند، گو آن‌که مگر لذت چه جایگاهی در زندگی بزرگ‌ترین رهبران نوع ما داشته؟ - باورهایی از جنس ایمان، که شبیه به اصول موضوعه ریاضیات در بین ما پذیرفته شده‌اند. چندتا اولی به شرق‌ هم رسیده‌اند. نتیجه آن‌که ما از درون گسترش یافتیم. بی‌مرز، جهان شمول. لایک‌هایی از سرتاسر دنیا و دیده شدن در زمین‌هایی دیگر. سرزمین‌های ذهن‌هامان که بزرگ‌تر شد، حاکمان به ناچار در بخش‌های مختلف‌ش گمارده شدند، تا فرونپاشیم. آن‌وقت ما حکمیت خودمان را از دست دادیم. حالا زمین‌هایی که روزی تنها و آزاده بودند، مجبورند لذت ببرند، مجبورند انتخاب کنند، مجبورند گروه باشند. و من، مجبور می‌شوم تنها حریم باقی مانده‌ام را، تنگ‌تر کنم، که از دست نرود. که ان‌وقت از آن‌طرف شده است افسردگی. در این سرگردانی، دولت‌آبادی نقشی را باز کرد، که فرشته‌ی نجات جرج بیلی در چه زندگی شگفت‌انگیزی، خاطره‌ای از پدرش در نون نوشتن؛ «خودت را نگه دار.»

۱۳۹۷/۵/۲۵

هلالی شد تنم زین غم

دو صدا در دنیا وجود دارد و هر آدم را که ببینی با یکی از آن‌ها پا به این دنیا می‌گذارد. صداهایی خستگی ناپذیر که به مانند تقدیر، در سرهای ما ساکن می‌شوند. یکی صدای زندگی و دیگری صدای مرگ. می‌گویند آدمی، حیوانی‌ست ناتمام. یعنی خودش ذات خودش را می‌سازد. اما به گمانم بعضی از ما از همان ابتدا تمام شده‌ایم. مرا همیشه مرگ صدا می‌زده. ساده نیست که خودمان را فریب دهیم؛ من داده‌ام هربار که تو را دیده‌ام. تو صدای زندگی بودی. تو روشنی‌ای بودی که من در خود می‌جستم. اما همیشه دیوار آن‌جا بود. یک فاصله به وسعت همه‌ی دنیای زندگان؛ و امروز، که یک‌سال پیرتر شده‌ام، من تسلیم شدم عزیزم. به صدای خودم.

۱۳۹۷/۳/۲۰

کاما و نقش آن در فردیت (۴)

سینما را دو دسته جلو می‌برند. گروه اول آن‌هایی‌اند که دنیا را می‌شناسند. فیلم‌نامه را می‌نویسند و بعد دکوپاژش می‌کنند. تک تک سکانس‌ها را نقاشی می‌کنند و تقسیم، و همه‌چیز را مثل یک معمار آماده می‌کنند. بعد فیلم می‌رود جلوی دوربین. ساخته می‌شود. حتی بی‌حضور کارگردان - سکانس پایانی فیلم روانی - اما تماشاگر نمی‌فهمد. به پرده خیره است و خودش را می‌بیند، در جسم شخصیت‌ها. آدم‌هایی که سینما به‌شان مدیون است، چون کمال را نشان‌مان داده‌اند. دوم، آن‌هایی که خدا را می‌شناسند. فیلم‌نامه را سکانس-پلان می‌نویسند و فیلم منتظر می‌ماند. همه‌چیز می‌رسد به روز فیلم‌برداری. کارگردان می‌شود واجب‌الوجود. همان کاری که آنجلوپولوس می‌کرد، در پیشروی‌های‌شان حذف فیلم‌نامه را هم تست کردند. همه‌چیز می‌رسید به روز واقعه. تماشاگر، کارگردان را می‌دید. سینما را جلو بردند با یک چیز. می‌شود دنیای خودمان را داشته باشیم. بی‌فیلم‌نامه و چیزهای از پیش تعیین شده. بدون دست تقدیر. بی‌بازیگرانی که نقش بازی می‌کردند و حقه‌های سینمایی. دنیاهایی بی‌پرده، گاهی زشت، اما صاف. تنها در قامت سازندگان‌شان. آن‌ها شدند نشانه برای دنیاهای بعدی. اولین برخورد با این‌طور چیزها، برای من، می‌رسد به نوجوانی. وقتی استاکر راه را نشان‌مان می‌داد برای اتاق آرزوها. و آن پرسش اخلاقی تارکوفسکی، که ما واقعا چه می‌خواهیم؟ من نمی‌دانستم. منظورم این است که آدم صبح‌ها بیدار می‌شود و می‌داند نمی‌خواهد بمیرد، اما چه می‌خواهد؟ من فقط می‌دانستم چه نمی‌خواهم. نتیجه آن‌که آن‌ها و آن‌چیزهایی که مربوط به دنیای من نبودند، حذف شدند. کافی نبود. سفر آغاز شد. شبیه به رویاهایی که آدم در کودکی می‌بیند. غیرواقعی‌های نزدیک. جدا مانده از مردم و بعد عشق‌های نافرجام. استهلاک آدم را پیر می‌کند و حقیقت راجع به دنیای ما این است که همه‌چیز مستهلک است. خواستنی‌های‌م را در جاودانه‌ها دنبال کردم. مسئله این نبود که چرا جاودانه شویم؟ که آدمی که مرده‌است، یادش هم بماند، مرده‌ است. مسئله نقش‌ش در مردنی‌ها بود. در بی‌استهلاک بودن‌ش، تا وقتی زنده‌ایم. مثل ستاره‌ی دنباله‌داری که از آن‌طرف کیهان نورش را می‌بینیم، اتفاقی افتاد. خورشید را انداختند توی قلبم. شبیه به روایت‌هایی که هرگز خوانده نشده‌اند، عشق آمد نزدیک‌تر. آدم این‌طور وقت‌ها گیج است. ریه سنگین است. اما دنیا یک‌چیز را همیشه تو صورت‌های‌مان داد می‌زند. بی‌عشق، دنیا کمیت‌ش لنگ می‌زند. در تعریف فردیت این‌طور گفته‌اند که: «آدم می‌تواند خودش، با استفاده از درون‌ش، با همه‌ی جنبه‌های زندگی روبرو شود.» عشق، درون آدم‌ها را روشن می‌کند. خورشیدی که می‌تابد بر جان‌مان و زخم‌ها در روشنایی درمان می‌شوند. اولین خدای جهان خورشید بود. اجداد ما، با نگاه به او عبادت می‌کردند و غروب، نوعی نفرین بود. استعاره‌ای از خودآگاهی. روشنای‌ای که جهان را می‌پیماید و خودمان را نشان‌مان می‌دهد. حالا هنوز هم بعد از هزاران سال، غروب غم‌انگیز است. نفرینِ نیستیِ عشق. اگر تولستوی هنر را وصل کردن آدم‌ها به‌هم می‌دید، آدم‌هایی که ما را عاشق می‌کنند، شفاف‌ترین نوع هنر را هدیه می‌دهند. به ما. با اتصال ما به همه‌ی عاشق‌های جهان. به شکسپیر و سعدی و ثورو. در داستان من، دختری بود با عینک، زیر باران؛ آواز و صدای دل‌ش. آن‌چیزهایی که به دنیای من جان می‌داد. همان کاری که برگمن با کازابلانکا و بدنام می‌کرد. هر فرکانس صدا، قلب را می‌لرزاند و هر صدای نفس، دم و بازدم، زنگ می‌زند نعمت‌ حیات را در جلوی چشم‌ها. می‌شود راه افتاد در دشت‌ها و کوه‌ها، زیر باران، سرهای‌مان را بگیریم بالا، باران بزند توی صورت‌هامان، یا ستاره‌هایی را بشماریم که دوتایی چشمک می‌زنند. اما هر کجا برویم، دنیاهای‌مان می‌مانند. معجزه‌ی عشق همین‌جاست. جوان نگه می‌دارد در پیری. دنیای ناقص، بی‌فیلم‌نامه‌مان را حیات می‌دهد. مصری‌ها مومیایی می‌کردند و اروپایی‌ها مجسمه‌ش را می‌ساختند. عاشق‌ها اما نفس می‌کشیدند. هر دم و بازدم تو را.