۱۳۹۸/۸/۱۵

بدنویسِ شب‌ها

من همیشه دارم قصه می‌‌گویم. گاهی فکر می‌کنم اگر قصه را از دنیا بریزند بیرون، می‌میرم.
قصه‌ی آدم‌هاست که ارزشمندشان می‌کند. معنا در قصه‌های ماست. به یاد می‌آورم که چندین سال پیش، که تازه پشت لبم سبز شده بود، نشسته بودم روی سکوها، در یک استخر بزرگ. من شنا بلد نبودم. حالا هم درش آش دهن‌سوزی نیستم. اما کارهایی می‌توانم بکنم. مربی شنایی که بعدها پیدا کردم یک روز گفته بود عجیب است این سطح از بی‌استعدادیِ جمع شده در یک آدمیزاد.
رفتم قسمت پرعمق و چشمانم را بستم. تصور کردم با آب در اتحادم. این‌طور چیزها برای آن سن جذاب بود. کتاب‌هایی نوشته شده بود و من با ژست خاصی در اتوبوس‌‌های خط ۹۲ خوانده بودم‌شان. اکثرا را اوشو نوشته بود.

آمدم توی آب، از پشت به دیواره استخر تکیه دادم و با آرنجم خودم را با کمک لبه استخر، شناور نگه داشتم. چشم‌ها را بستم. نفس کشیدم. تصویر نفس‌هایم یادم هست. بعد انگار که پرت شده باشم دنیایی دیگر، پاهایم خورد کف استخر. این ماجرا از دو جهت قابل بررسی بود. اول آن‌که من نفهمیدم رفته‌ام پایین. دوم که عجیب‌تر نشان می‌دهد، وقتی سعی می‌کنید در عمق ۸ متر به پایین بروید، بسیار سختی خواهید کشید. زیرا آب شما را هل می‌دهد بالا. با من ولی آب انگار دوستی کرده بود. خیلی نرم، رسیدم آن پایین.
فهمیدم که ماجرا خوب نیست. دست و پا زدم. در آن عمق احتمالا دیگران ما را نمی‌بینند. کسی سعی نمی‌کند برسد کف استخر. انگار که کار تمام بود. بعد اتفاقی افتاد؛ به نظر ناخودآگاه، دست‌ها و پاها ایستادند. شاید یک‌جایی از درونم تصمیم گرفته بود بمیرد. بی‌حرکت شدم و آرام آرام همان‌طور که به نور روی آب نگاه می‌کردم، دوباره رفتم پایین.
بارها به آن روز فکر کردم. این‌که وقتی داریم می‌میریم، آن‌هم با این شکل از تسلیم بودن، به چه چیزهایی فکر خواهیم کرد؟ من فقط یک صدا از عمیق‌ترین جای درونم شنیدم. اگر قرار بود حالا، وقتی این چند سال، بودن و نبودن‌ت در دنیا، به هیچ‌جای کسی نبوده، بروی؛ پس چرا آمدی؟ بعد دوباره تصمیم گرفتم بجنگم و زنده بمانم.
زنده ماندم.

اما فهمیدم مسئله‌م جاودانگی‌ست. این‌که چطور محیط را تغییر دهم؛ به نفع خودم. نتیجه آن‌که برای ایجاد تعادل بین اخلاق‌گرایی قدیمم با این مسئله، تلاش کردم نفع خودم را به نفع جمعی آدم‌ها نزدیک کنم. بعضی وقت‌ها موفق بودم.

من دارم تلاش می‌کنم. نه درکار. در زندگی. این‌که خوب زندگی کنم. اما شکست، چالش اصلی بوده است. نه این‌که شکست بد باشد و بترسم و این چیزها، زیاد باخته‌ام. اما من معمولا خودم را وقف چیزی نمی‌کنم. انرژی نمی‌گذارم. خوب پیش می‌رود یا می‌پاشد. خود نفس کار مهم بوده. نتیجه می‌رود توی یک فایل ورد در پوشه ثبت‌شده‌های لپ‌تاپ. اما دو یا سه جایی در زندگی، من با همه خودم بودم. من خودم را یک‌جا وقف کردم. این شکست‌ها چنان داغی همیشه درد می‌کند. انگار که نفس آدم را بگیرد، نمی‌گذارد بنویسم، حرف بزنم یا حتی فراموشش کنم. فقط رنج است و رنج مدام. آدم به خودش بگوید احمق بوده؟ یا نکند دوباره همان‌طور ببازی؟ جواب همیشه به درک بوده. من می‌توانم توی ریسک‌هایم بمیرم. اما این‌که دوباره به خودم بگویم احمق بودی، رنج دیگری بوده.

این‌ها یک‌جا وقتی نمی‌نویسیم، جمع می‌شود. من انگار قرن‌هاست سخن نگفته‌ام. سرد و خشک شده‌ام. آدم‌های بیشتری را می‌شناسم اما کمتر خودم هستم. و همه با هم معنا را کم‌رنگ کرده‌اند. جاودانگی را. شده ام مثل آن‌ها که نمی‌خواستم. تسلیم در برابر دنیا. بی‌حرکت شده‌ام می‌روم کف دریاهای دنیا. مرگ تدریجی برای آدمی که همیشه به طرز احمقانه‌ای امیدوار بود.

مدت‌هاست که دیگر عاشق هم نیستم. عشق حفظ می‌کند آدم را. سنگرها یکی یکی فرو ریخته. زندگی قصد کرده‌است نشانم دهد، این همه بی‌استعدادی جمع‌شده در یک آدمیزاد را. استعداد زندگی کردن و عاشق بودن.

آه از این تلخی. از قصه‌ای که خوب از کار در نیامده. جاودانگی ندارد و بی‌امید است. کاش باز با من سخن می‌گفت. آن‌که در استخر، در گوشم زمزمه می‌کرد.

۱۳۹۸/۶/۲۶

رفیقی، هر از چندگاهی این‌جا را می‌خواند، چند روز پیش با هیجان برایم نوشته بود که: «چرا در دیزالوووو دیگر نمی‌نویسی؟»
آن «وووو» چنان سنگی بر سرم آوار شد. فهمیده‌ام که ممکن است دیگرانی هم باشند که وقتی بخواهند کلمه دیزالو را بِکِشَند، مَد را روی واو اعمال کنند.
این یعنی آن‌که نام صفحه را آن‌طور که نویسنده‌ش نام‌گذاری کرده، تلفظ نمی‌کنند.
نام این صفحه «Dizalo» نیست. آن را «دیزآلوْ» تلفظ می‌کنند، یعنی واو ساکن است. یا حداقل من آن را این‌گونه تلفظ می‌کنم. که در بلادهای دیگر به صورت «Dissolve» نوشته می‌شود.
دیزالو اشاره به یک فن در سینماست. آن‌طور که ویکی‌پدیا نوشته:
در این فن تصویر «الف» تدریجاً محو می‌شود و تصویر «ب» جای آن را می‌گیرد. از دیزالو برای نشان دادن گذر زمان استفاده می‌شود.

این وبلاگ هم برای همین آمده. که افکار نوشتنی من را ثبت کند، و جایی باشد برای دیدن تاثیر گذر زمان بر من. آن‌که افکار ۳ سال پیش من، حتی شیوه نوشتن و تعامل با آدم‌ها، چقدر متفاوت شده است. و چه شد که این‌طور شد!
به نظرم می‌رسد که کارکرد اصلی و کلی وبلاگ همین است. در وبلاگ نه مثل اینستاگرام، نیاز دارید که همیشه «کامل» باشید نه مثل توئیتر محدودیت کلمات دارید. مثل فیس‌بوک شما را یک عضو از اجتماع نمی‌کند - چرا که می‌توانید با وبلاگ‌تان مثل یک کتاب رفتار کنید - و همچنین مثل مدیوم یا ویرگول، محتوا را متمرکز نمی‌کند. وبلاگ‌ها در سراسر دنیا پخش‌اند نه این‌که محصور در یک سرور که اگر خاموش شود، بسیاری از نویسندگان‌شان بی‌خانه شوند.
در یک کلام وبلاگ می‌گذارد تا ما با خیال راحت، خودمان را ثبت و بررسی کنیم. نمود تغییرات فکری‌مان است. که در نهایت منجر به «فردیت» ما می‌شود.
حالا اگر بخواهیم با هیجان دیزالو را طولانی ادا کنیم، می‌نویسیم: «دیزاااااالو»!

۱۳۹۸/۴/۱۶

بعضی از اجداد ما بسیار شجاع بوده‌اند، آن‌ها در نهایت غذای خرس‌ها شدند؛ بعضی کمی شجاع بودند، طوفانِ بزرگ آن‌ها را محو کرد. آن‌ دسته که ترسو بودند، به‌جا ماندند. ما نوادگانِ آن‌ها هستیم. ترسوها هم می‌میرند، اما نه با طوفان و خرس؛ با بغض‌های در گلو و حرف‌های ناگفته، و بسیار دیر.

۱۳۹۸/۲/۷

داستان‌های باز، نمایندگان بزرگ‌ترین مصائب بشرند.

۱۳۹۷/۱۰/۲۷

گفته بودی برایم قصه بگو؛ گفته بودم قصه‌هایم غم‌انگیزاند. نگفته بودم. از آن دروغ‌های کوچکی که آدم‌ها برای حفظ عزیزان‌شان می‌گویند. که به هیچ‌کس آسیبی نمی‌رساند. قصه‌های مفرحی تعریف کرده بودم. دروغ اما آدم را کدر می‌کند؛ یک روز به خودت می‌آیی و می‌بینی برای حفظ عزیزانت، خودت را دفن کرده‌ای؛ در تابوتی که برای تو نیست.
داشتم بخش‌هایی از کلاه در باد را می‌نوشتم؛ قهرمان‌م عاشق شده‌است. عاشق آدمی شبیه به تو. باهاش کلنجار می‌رفتم که نه؛ با خودت از سر جنگ وارد نشو. گفتم فعلا برای مرگ زود است؛ برای تابوت‌ها و مرثیه‌ها. ولی بیا دروغ‌های کوچک‌مان را بریزیم دور. توی دلم تحسین‌ش می‌کنم، با آه. دوباره تو را آورده کنار داستان‌هایم.
قصه که می‌خواندم، با کلمات بازی می‌کردی؛ صدای شخصیت‌ها را یک‌طور دیگر در می‌آوردی و بعد انگار که حواست نیست، کاغذها را می‌بردی. یک‌بار گیج و خواب‌آلود گفته بودی، هر داستانی را دو نفر می‌نویسند؛ بهتر است با یک جنس لطیف تمامش‌ کنی تا یک مرد سبیل کلفت. بعد خندیده بودی؛ با هزار ستاره در آسمان.

۱۳۹۷/۱۰/۲۶

گفتارهایی در باب خلاقیت و چندتایی آدم

بار اول که رفته بودم به مجموعه، برای متقاعد کردن‌شان بود برای سرمایه‌گذاری روی پروژه؛ قبل از جلسه، آن‌طرف‌تر از گالری، کافه‌ بود. به باریستا گفته بودم که ۴۸ ساعت گذشته را نخوابیده‌ام؛ از آن چیزهایی که فقط خودشان می‌شناسند را برای‌م آماده کند. از او راجع به رئیس‌ش پرسیده بودم و این‌که چه چیزهایی را دوست دارد؛ حتی پرسیده بودم که واکنش‌ش راجع به آدم‌های خواب‌آلود چیست؟ ۱۰ نوع قهوه برای‌م ریخت روی میز، دانه‌های بزرگ خوش‌عطر‌شان را نشان می‌داد و طعم هر کدام را انگار که همین الان زیر زبان‌ش است، توضیح می‌داد. از عمویم گفته بودم که ساعت‌ها برای درست کردن قهوه‌اش وقت می‌گذارد و یک عاشق واقعی‌ست؛ از مراحل کاشت و برداشت قهوه گفت و این‌که هر قهوه‌ای در خودش اسید دارد؛ اسیدهای میوه‌ای. که دمای قهوه باید زیر ۷۰ درجه باشد بالاتر می‌شود همان قهوه‌ی تلخ و سوخته‌ای که اکثر مردم می‌خورند. من هم از حس‌م به قهوه گفتم. این‌که عاشق‌ش نیستم اما دوستش دارم. این‌که بیشترین وقتی که برای‌ش گذاشتم ۱۵ دقیقه بوده. آه از آن طعم قهوه‌ای که آورد؛ رئیس‌ش هم متقاعد شد. پروژه را بردیم جلو. امروز بعد از هفته‌ها، بار دیگر آن‌جا بودم؛ با آقای رئیس. بعد رفتم سراغ کافه؛ باریستا آن‌جا بود. گفتم یادم نیست بار پیش چه قهوه‌ای خورده‌ام؛ گفتم مرا یادت می‌آید؟ گفت اوه، عمویت یک عاشق واقعی قهوه بود؟ خندیدیم. قهوه‌ی دیگری برای‌م آماده کرد؛ اول عطر و کمی طعم سیب می‌رود زیر زبان‌ت، بعد سردتر که می‌شود، کمی هم طعم آلبالو می‌آید؛ اسیدش هم دهان را کمی تحریک می‌کند. بی‌نظیر بود. چندتا سفارش دیگر هم تحویل داد، بعد آمد سراغ من؛ گفت حس‌ش کردی؟ گفتم انگار قهوه‌ام را از بهشت آورده‌اند. خندید؛ گفت این قهوه مردانه‌تر از قبلی که خورده بودی بود؛ گفتم تو هم عاشقی! گفت قهوه همه‌اش عشق است. می‌گفت قهوه زنده‌است؛ باید هر روز نگاهش کنی، تا می‌توانی باهاش لاس بزنی، بفهمی امروز چه حالی دارد؛ بعد میزان آسیاب و کارهای دیگرش را با توجه به همان حالش انجام بدهی. گفتم خوش به حالت؛ بهترین شغل دنیا را داری. باز خندید. دعوتم کرد به بازی‌ـه تخته. گفتم بلد نیستم. یادم داد؛ با آوانس - می‌گفت هاله‌ی تازه‌کارها دور سرم است، قاعده‌ی شانس تازه‌کارها -. بازی را بردم. آن هم با چه هیجانی! مردم گاهی بی‌خیال صحبت‌های‌شان می‌شدند و بر می‌گشتند سمت ما. دوتایی هم آمدند نشستند دور میز، شبیه به مربی‌ها، برای هر حرکت، با هیجان فلسفه می‌بافتند و استراتژی‌های پیچیده‌شان را به‌مان پیشنهاد می‌دادند. وسط‌هایش به او گفتم، برای همیشه در ذهنم می‌مانی؛ به خاطر سادگی؛ به خاطر خلاقیت‌ت. راستی به نظرت خلاقیت چیست؟ گفت عشق. گفت فقط وقتی عاشقانه دوست‌ش داری، برای‌ش چیزی خلق می‌کنی. گفت مسئله‌ی کارش عشق است. به قهوه و آب‌جوش و قهوه‌جوش‌های نسل سوم!

باید برای رویداد سوم، سخنران پیدا می‌کردیم؛ او را پیشنهاد دادند. کارگردان تئاتر بود؛ دو تئاتر سورئال را هم به تازگی برده بود روی صحنه. از سورئال متنفرم. آن‌قدر در بحث‌های سینمایی‌ام با سورئالیست‌های از خود راضی به جدل رسیده‌ام، که دیگر آدم‌های سورئال که می‌بینم، می‌شوم سکوت کامل و دوری. اما قرار شد باهاش قرار بگذارم. همان برخورد اول، همه‌چیز را تغییر داد. دختری بود پر از رنگ‌‌های مختلف که به طرز عجیبی باهم ست شده بودند و یک لبخند که از آن‌طرف خیابان هم پیدا بود. با یک جوراب بامزه‌ی نارنجی، با خط‌های قرمز؛ گفتم چه جوراب‌های قشنگی! گفت چه کلاه و شال گردن قشنگی. بعد خندید و گفت، ما سورئالیست‌ها نگاه‌مان رو به بالاست، به سرها و آسمان‌های بالای‌شان؛ شما آدم‌های منطق‌گرا ولی، نگاه‌تان به زمین است و جوراب‌ها. خب، پیش‌بینی‌ش را نکرده بودم. گفتم، تفاوت افلاطون است و ارسطو. در خیال هرچقدر بخواهی می‌شود پرید؛ آدم بیدار اما ارتفاع را اندازه می‌گیرد. خندید. در کافه از دیدگاه‌ش به سورئال گفت، از بی‌مرزی در خلاقیت. از مدیتیشن و نوشتن بدون فکر با خودکار؛ چیزهایی که میراث سورئالیسم هستند. بعد افسانه گفت. داستان عشق آتشین اورفئوس به ائورودیکه و جهان زیرین؛ از دختری که شیفته‌ی پدرش می‌شود و همسری که همه‌چیز را از دست می‌دهد. یک تراژدی بی‌نهایت غم‌انگیز. اشک‌مان ریخت. ربط‌ش داد به سورئال و با هیجان از تجربیات و الهام‌های ذهنی‌اش حین نوشتن نمایشنامه‌هایش گفت. وقتی از خاطره‌ی گریم‌هایش می‌گفت، خنده از روی لب‌هایش محو نمی‌شد. گفتم تو واقعا عاشقی! برای همین هم از خود راضی نیستی؛ گفت، آه من خیلی از خود راضی‌ام، البته فقط سر صحنه؛ و خندید. گفتم به عنوان تنها سورئالیست نرمال کره‌ی زمین، برای همیشه در ذهنم می‌مانی؛ گفت چه کم از ما دیده‌ای. گفتم، یادمان رفت یک چیز نهایی را حل کنیم؛ این خلاقیت چیست که سورئال بی‌مرزش می‌کند؟ گفت دقت به جزئیات. جزئیات یعنی خود خلاقیت. گفت تو چطور می‌توانی یک مجسمه خلق کنی وقتی فقط در ذهنت یک هاله‌هایی از یک چیزهایی داری؟ گفت تو خلاقی! دفعه‌ی بعد که دیدمت برای‌ت جوراب‌های نارنجیِ راه‌راه می‌آورم. هنوز ندیدم‌اش!

اگر از من بپرسند خلاقیت چیست؟ خواهم گفت فردیت. زمانی که آدم یکپارچه می‌شود؛ با دیوان خفته در آخرین لایه‌های ناخودآگاه‌ش خداحافظی می‌کند و می‌شود یک انسان متحد؛ یک فرد. آن‌گاه عشق و جزئیات جای‌شان را در قلب و چشم‌های ما باز می‌کند؛ آن‌گاه صداقت دوست همیشگی‌مان می‌شود؛ آن‌وقت است که انسان واقعا می‌تواند از عدم چیزی خلق کند. و جاودانگی، آن‌گاه در ذهن آدم‌هایی که ما را می‌شنوند، می‌بینند، یا تجربه‌ای را با ما سهیم می‌شوند، نقش می‌بندد. کدام یک از باریستاهای زندگی‌مان در ذهن‌مان جاودانه شده‌اند؟ آدم‌های خلاق، سفر سخت و دشوار ما را در مسیر فردیت، بی‌نهایت دوست‌داشتنی و زیبا می‌کنند. گاهی با یک جوراب رنگی!

در سیدنی روان‌پزشک است، اما سال‌ها فلسفه خوانده. دارد یک فلسفه‌ی خاص را تبیین می‌کند اما نظام‌مند نیست؛ مثل نیچه. گاهی با هم با ای‌میل گپ می‌زنیم. بخشی‌هایی از آخرین ای‌میل‌ش را در زیر می‌آورم:
«... فردیت! یک نفر شدن. مابقی زیستن آن چیزی است که می‌دانیم. هر روز اندکی بیش‌تر از دیروز. تنهایی بهای نخستین و کم‌ترین بهای رهایی از جمع است ولی این جمع، این دیگران نه فقط دوزخ ما بلکه رهایی ما نیز هستند. آزادی ما بدون آزادی دیگران تنها در ذهن خواهد ماند. سفر قهرمانی هر انسانی رهایی و رها ساختن است. اگر که به‌پا خیزیم به آن‌ها که به پا خاسته‌اند نزدیک خواهیم شد. بی‌زمان و بی‌مکان در جهانی که آن‌ها از ابتدا در آن زیسته‌اند. برای قرن‌ها نیروهای خردکننده تاریکی فردیت انسان‌ها را با نام‌های گوناگون نشانه رفته‌اند و پاسداران این آتش جاودان از آن در طولانی‌ترین شب‌های تاریخ پاسداری کرده‌اند...»

۱۳۹۷/۱۰/۲۱

ذره‌ای ایمان!

در فراسوی خیر و شر، بودن و نبودن، اراده و قدرت، ایمان است؛ leap of faithـه کی‌یرکگور؛ زمانی که آدم پا به دنیای تاریک، غیرقابل بیان و نشان‌نادادنی می‌گذارد. ایمان، اعتقادی راسخ به یک چیز نیست، ایمان جهشی‌ست به تاریکی و سایه؛ به ناشناخته‌ها. فراسوی نیک و بد، فرد باایمان چیزی را می‌یابد یگانه؛ در این جهش به تاریکی چیزی وجود دارد بی‌نهایت شخصی و غیرقابل گفتگو. حالا با کی‌یرکگور موافقم؛ ایمان به ما فردیت و الهام می‌بخشد، حال که ادیان سنتی و جامعه، فردیت انسان را می‌ربایند.
چیزی که جهان ما عمیقا کم دارد، فقدان ایمان است؛ فقدان جهشی تا انتهای ناشناخته‌ها!



چند مدتی که نبودم، سررسید میزبانی این بلاگ رسیده بود و بلاگ را بسته بودند؛ قبلا برای‌م مسئله نبود، این‌که اگر روزی نبودم، نوشته‌هایم باشند یا نه، چرا که آن‌چنان خوانده‌ای هم ندارد این‌جا؛ جز یک دوست نادیده‌ای که بعد از هر پست برایم ای‌میل می‌دهد و نظرات مفصل زیبایش را بر هر نوشته می‌گذارد و بعد یک ویرایشی می‌کند و نوشته را از فیلتر ذهن‌ش عبور می‌دهد و خروجی را در کانال تلگرام‌ش منتشر می‌کند؛ که اعضای کانال هم یکی منم و سه چهارتای دیگر. مجموع آن‌که بود یا نبود این نوشته‌ها اگر ردی در دنیا ندارند، اما دیزالو یعنی نشان دادن گذر زمان؛ هدف بلاگ هم برای‌م همین است. این‌که با نگاه به دیزالو می‌توانم نگاه کنم به سیر اندیشه؛ در زندگی و داستان‌هایم؛ آدمی که بودم و آدمی که شده‌ام. بلاگ یک مانیتور بلند مدت روان آدم است. چیزهایی که در اینستاگرام نمی‌شود دید. پس شاید اگر جایی باشد که آدم بنویسد اما اگر چند سالی نبود، از سرور فلان شرکت، پاک نشود، وبلاگ چیز تمیزتری از کار در می‌آید.

سرویس‌دهنده‌های بلاگ ایرانی، اگر از نظر فنی، سابقه‌ی خوبی ندارند و هربار ممکن است کل اطلاعات بلاگرها پاک شود، اما مشکل اصلی، عدم پایبندی به آزادی‌ست؛ که هر لحظه اگر پست بلاگر به نظر آقای سانسورچی خوش نیاید، با یک نامه، دسترسی منع می‌شود یا کلا دیتا را پاک می‌کنند. سرویس‌دهنده‌های خارجی بلاگ اسپات یا وردپرس، گزینه‌های دیگرند؛ اما دسترسی به آن‌ها برای مخاطبان ایرانی، احتمالا سخت و دور است. اما خب فراغ بال بیشتری وجود دارد! به هرحال ممکن است این‌جا رو ببرم روی یک سرویس‌دهنده‌ی دائمی؛ و شاید آدرس‌ش عوض شود. شاید هم مانیتورینگ‌م را ریختم دور؛ نمی‌دانم! اگر پیشنهادی دارید، کامنت بگذارید.

بروزرسانی: مهاجرت کردیم به بلاگ‌اسپات.