۱۳۹۵/۱۲/۱۰

پ مثل پتروس

این روزها نمی‌دانم چه می‌خواهم. طبیعی‌ست، خیلی‌های دیگر هم به این مرض دچار هستند، منتها مشکل حادتر از آن‌جایی آغاز می‌شود که حتا نمی‌دانم چرا باید چیزی بخواهم.

روزهای عجیبی سپری می‌شود، داستان می‌نویسم، شعر می‌گویم، برنامه نویسی می‌کنم، به سراغ هندسه اقلیدسی و مسائل زیبایش می‌روم، نمایشنامه می‌خوانم، و بعد، دوباره احساس می‌کنم پوچ می‌شوم. می‌خواهم و بعد نمی‌خواهم. می‌خواهم و بعد سردرگم می‌شوم که چرا خواسته‌ام. حتا، این شب‌ها هم زود می‌خوابم؛ گاهی هشت شب، گاهی نُه. و ساعتی برای بیدار شدن، کوک نیست.

برعکس همیشه‌ام، خواب را به بیداری ترجیح می‌دهم، اگر این‌جا بودم، و از خودم سوال می‌کردم، می‌گفتم، به زوال رسیده‌ام؛ امّا نیستم.


۱۳۹۵/۱۲/۲

So, Then What


 
 Its A Wonderful Life (1946)
Rate: 10/10

پیروِ این پست، دومین فیلم از این لیستِ زیبا قطعن این فیلمِ شگفت انگیز است.

فیلمی که هر انسان حداقل باید یک‌بار در طولِ زندگی‌ش ببیند.

چه چیز سحرآمیزی در «زندگی شگفت انگیز است»ـه فرانک کاپرا وجود دارد، که چند سال پیش در یک نظرخواهی به عنوانِ «امید بخش ترین فیلم تاریخِ سینما» انتخاب شد؟ رمز و راز این فیلم کلاسیک سیاه و سفید که ماجرای آن در یک شب کریسمس می گذرد چیست که حتا نقاشان صحنه‌های آن را روی بوم نقاشی، با رنگ نقاشی کرده‌اند؟ و چرا این شاهکار پرخاطره‌ی تاریخِ سینما برای بسیاری سینما دوستان هنوز ناشناخته باقی مانده؟

زندگی شگفت انگیزی است داستان پیچیده‌ای ندارد. ساختار پیچیده‌ای هم ندارد. یک فیلم کلاسیکِ سرراست است.

زندگی شگفت انگیز است با تصاویری از عرشِ اعلاء آغاز می شود و ستارگان آسمان را نشان می‌دهد که در می‌یابند مردی در آستانه‌ی خودکشی است، بنابراین تصمیم می گیرند فرشته‌ی نجاتی را برای منصرف کردن او از خودکشی به زمین بفرستند. فیلم‌های فرانک کاپرا نمونه‌های خوبی از سینمای اخلاق‌گرا بوده‌اند و البته کسی در وسعت و ژرفای پرداخت هنرمندانه‌ی آن‌ها کمترین تردیدی به خود راه نمی‌دهد. کاپرا در «زندگی شگفت انگیز است» مضمونِ «تقدیر» و «حکمت» را استادانه و در قالب یک روایت دلنشین به کار گرفت و هر انسانی را بعد از پایانِ فیلم در خود غرق می‌کند.

مسافر اتوبوس خط معمولی

همه چیز با یک ساعتِ «چارلز جردن» شروع شد، و البته آن روزنامه، روزنامه‌ها خیلی مهم‌اند. شش صبح بود که به ایستگاه رفتم؛ اتوبوس‌ها را دوست داشتم، صبح‌های زود جان می‌دهد برای این‌که بنشینی در اتوبوس بروی ایستگاه آخر، بعد دوباره برگردی ایستگاه اول؛ از کودکی همین‌طور بزرگ شده بودم، از آن روز که در مدرسه، زنگ انشاء بود و از آن روزهایی که موضوع آزاد می‌شود. از آن دموکراسی‌های ناگهانی توسطِ دیکتاتورها. راستش آن روز، روز مهمی در زندگی من شد؛ این‌طوری نبود که صبح بیدار شوم و بگویم: «آه، پسر، امروز روز مهمی در زندگی تو خواهد شد.» نه، آن روز بی اجازه آمد، تاثیرش را گذاشت و رفت. صبح آن روز، من در حیاط خانه می‌دویدم، نمی‌دانم چرا، اما می‌دویدم، بعد زنگ خانه را زدند. باید در را باز می‌کردم، اما نمی‌توانستم؛ نمی‌دانم چرا، اما نمی‌توانستم. صدای زنگ خانه ممتد شده بود، من در حیاط می‌دویدم، و صدای زنگ می‌آمد، خوشم آمده بود، دویدنم را با ریتم زنگ خانه هماهنگ کرده بودم، و صدای زنگ همچنان می‌آمد.

ـ سهیل جان، عزیزم، بیدار شو. سهیل، سهیل؛

ـ یکم دیگه، فقط یکم دیگه.

ـ پاشو، مدرسه‌ت دیر میشه.

امروز صبح که بیدار شدم، فکرش را هم نمی‌کردم که بشود مهم ترین روز زندگی‌م. پس یادداشت کردم، «دوشنبه ها را دوست دارم. امروز او را در ایستگاه اتوبوس می‌بینم.»

احساس گرسنگی نمی‌کنم، عجیب است که صبح‌ها چنین حسی ندارم، اما مسواک آدم نباید بی دلیل باشد، پس، به زور هم شده بود، تکه‌ای از بیسکوییت‌ی که نمی‌دانم از کِی بر روی میزم مانده بود را خوردم، مسواک آدم نباید بی دلیل باشد.

مدرسه، مثلِ همیشه همان‌جا بود، اگر هر هفت سال یک بار، کل سلول‌های بدن انسان عوض می‌شود، این مدرسه، در این پنج سال، از جایش تکان نخورده بود، البته بعدها مشخص شد، همه را گذاشته بوده یک‌جا برای سال هفتم.

معلم ریاضی نیامده بود، شروع فوق العاده‌ای بود، زنگ اول، معلم نیاید، اما این مدیر و معاون‌ها را که می‌شناسید، باید فکر کنند بچه‌ها کسی بالای سرشان است، پس کتاب‌دار را می‌فرستند جای معلم ریاضی، و زنگ ریاضی می‌شود زنگ‌انشاء، از آن دموکراسی‌ها در وسط دادگاه‌های صحرایی، با موضوعِ آزاد برای انشاء. آن روز قرار بود بنویسم، ولی موضوع آزاد. خیلی بد بود، سخت‌ترین کار، این است که انسانی را به خودش بسپاری، تا خودش از درون خودش چیزی انتخاب کند. شبیه به دادگاه‌های صحرایی است، انسان دخل خودش را می‌آورد. آن روز هیچ چیز ننوشتم. کتاب‌دار هم مرا صدا نزد. زنگ خورد و روز، روند عادی خودش را پی گرفت.

ـ پسر جان.

فکر کردم با من است، صدای کتاب‌دار، و نزدیک بود. به سمتش برگشتم.

ـ اسمت چی بود؟

ـ سهیل. سهیل رمضانی.

ـ آقا سهیل. موضوع انشاءـت چی بود؟

ساعت زیبایی داشت، از آن عقربه‌های کوتاه و بلند، که هر کدام جدا کار می‌کردند، از آن ساعت‌های خارجی.

ـ روزنامه.

ـ روزنامه‌ها؟ در مورد روزنامه‌ها نوشته بودی؟

ـ فقط یکی ـشان، روزنامه‌ای که هر هفت سال یک بار، همه چیزش عوض می‌شد، نامش و کارمندانش و حتی رئیس‌ش.

ـ باید جالب باشه؛ امروز ولی ندیدم چیزی بنویسی.

ـ آقا به خدا نوشتیم، میخواین بیارمش؟

ـ نه، می‌خواستم این ساعت رو به عنوان هدیه بدم بهت، اول خواستم جلوی بچه‌ها بهت بدم، بعد دیدم تنها باشی بهتره.

ـ چرا آقا؟

ـ به خاطرِ انشات.

ـ انشاءـم؟

ـ همین که گفتی نوشتی.

راستش حالا که فکر می‌کنم، آن روز و آن ساعت «چارلز جردن»، احساسی در من ایجاد کرد، که تا به حال تجربه نکرده بودم، از آن حس هایی که وقتی صبح از خواب بیدار می‌شوی، نمی‌دانی کی، کجا و چطور قرار است تجربه‌شان کنی. بعد از آن روز بود که فکر کردم باید نویسنده شوم، آن روز او را یادم رفت، یادم رفت در ایستگاه اتوبوس می‌شود دیدش. آن روز، فقط نویسندگی یادم بود.

فکر می‌کردم باید نویسنده باشم، حتی اگر از ساعت چارلز جردن هم سوال می‌کردید، همین را می‌گفت. می‌نوشتم، فقط می‌نوشتم.

امروز صبح که بیدار شدم، یادداشت کردم «دو شنبه ها را دوست دارم، امروز داستان او را می‌نویسم»، امروز باید قبل از نوشتن فکر می‌کردم، باید او را به یاد می‌آوردم، به یاد آوردن‌ش سخت بود، تصویرِ مبهمی داشتم، از آخرین باری که در ایستگاه دیده بودم‌ش. یادآوری سخت‌تر و سخت‌تر می‌شد، اولین بار بود که قبل از نوشتن فکر می‌کردم، و این بار کلمات نمی‌آمدند، بیشتر تلاش کردم، نمی آمدند. آه، این‌طور نبود که آن روز صبح بیدار شوم، و به خود بگویم: «پسر بیچاره، امروز بدترین روز زندگیته.» نه، آن روز بی اجازه آمد، تاثیرش را گذاشت و رفت.

کلمات رفته بودند، هیچ‌چیز به جا نگذاشته بودند، رفته بودند، انگار هیچ‌وقت نیامده بودند. بعدها منتظرشان شدم، حتی به سرم زد، بروم به دکترها بگویم عمل‌م کنند و غده فکر را از سرم بردارند، شاید آن‌ها دل‌شان می‌سوخت، یا آشتی می‌کردند. اما نیامدند، هر چقدر التماس‌شان کردم، نیامدند. کلمات رفته بودند.

شش صبح بود که به ایستگاه رفتم، اتوبوس‌ها را دوست می‌داشتم.

 
مسافر اتوبوس خط معمولی - 2 اسفند، 95.

۱۳۹۵/۱۲/۱

دنیا رو سفید ساختم و سیاه کم داشت

این‌طور نیست که دنیا به دو بخش سیاه و سفید تقسیم شده باشد. بلکه به نظرم مشکل از آن‌جایی آغاز می‌شود که دنیا اصلن تقسیم نشده است. همه زیرِ یک سایه هستیم. عده‌ای روشنایی را ندیده‌اند، و فکر می‌کنند لابد این‌جا روشن است. عده‌ای روشنایی را دیده‌اند، و می‌گویند این‌جا تاریک است؛ مشکل آن‌جاست، نمی‌شود استدلال کرد. راستش عقل از قبل انصراف‌ش را اعلام کرده. لذا ما می‌مانیم و یک سایه، و سوالی که بالاخره چه رنگی است؟رنگی دارد اصلن؟


۱۳۹۵/۱۱/۲۷

بعضی‌ها هیچ‌چیز حس نکردند

می‌گویند در تیمارستان‌ها، درمانی وجود دارد به نامِ «نوشته درمانی»، کاغذ و قلمی می‌دهند به آن زبان بسته‌ها، و شروع می‌کنند به خالی کردنِ آشغال‌های درونی‌شان روی کاغذ. نمی‌دانم درمان می‌شوند یا نه؛ امّا می‌گویند بعد از نوشتن، احساس می‌کنند دیوانه‌اند، و دیوانه‌ای که حس کند دیوانه است، آغازِ درمان‌اش است.




حال تصور کنید، پا در یکی از تیمارستان‌ها می‌گذارید. دیوانه‌ها را می‌بینید، دل‌تان به حالِ آن‌ها می‌سوزد، آهی می‌کشید و از مقابلِ عجیب‌ترین انسان‌هایی که دیده‌اید رد می‌شوید. به سالن وارد می‌شوید، نگاه‌های دیوانه‌ها به شما، برایتان عجیب است. انگار شما کسی هستید که آن‌ها نیستند، و در عین حال نمی‌خواهند هم که باشند؛ پس چرا به شما این‌گونه نگاه می‌کنند؟ بعد به ذهنتان می‌آید که شاید آن‌ها هم دارند برای من دل می‌سوزانند. پا تند می‌کنید تا سریع‌تر از این برزخ عبور کنید. سمتِ چپِ سالن، گروهی نشسته‌اند، به صورتِ گرد؛ به دورِ یک پرستار. پرستار به نظرتان سالم می‌آید. به آن سمت می‌روید. باز دیوانه‌ها به شما نگاه می‌کنند؛ این بار امّا نگاه‌شان عمیق نیست. انگار حوصله‌ای برای تحلیل شما ندارند. به زاویه مناسب می‌روید. آن‌ها را می‌بینید که درحالِ نوشتن هستند. از پرستار سوال می‌کنید که آن‌ها چه می‌کنند؟ جوابی که می‌دانید را پرستار می‌شنوید. بالاخره وسوسه می‌شوید؛ قلم و کاغذی از پرستار می‌گیرید. شروع می‌کنید به نوشتن؛ بعد می‌نویسید و می نویسید، اما احساس نمی‌کنید دیوانه شده‌اید. باز می‌نویسید و باز هم آن احساسِ لعنتی‌ه دیوانگی به سراغتان نمی‌آید. خلاصه آرامشی می‌گیرید، به خودتان اثبات کردید که دیوانه نیستید. امیدِ خاصی درونتان پیدا می‌شود؛ بعد حس می‌کنید پرستار دارد با دستش حرکاتی انجام می‌دهد. پس بیخیالِ نوشتن می‌شوید، و حواستان را به پرستار می‌دهید. پرستار به چند پرستارِ دیگر اشاره می‌کند که بیایند. قرار است ورقه‌ها را از دیوانه‌ها بگیرند. ورقه‌ها جمع می‌شوند و دیوانه‌ها بلند می‌شوند که بروند. کنجکاو می‌شوید. می‌خواهید از نتیجه مطلع شوید. یک تئوری شنیده‌اید و حالا می‌خواهید نتیجه آزمایش را ببینید. پس از پرستار سوال می‌کنید؛ پرستار سرش پائین است. ظاهرن چیزی یادداشت می‌کند. به شما دارد برمی‌خورد. پرستار همچنان سرش پائین است. جواب نداده است؛ حالا دیگر به شما برخورده است، بالاخره نوشتن‌اش تمام می‌شود، سرش را بالا می‌آورد. صدایی از دهانش در می‌آید : «دو دسته می‌شن، اونایی که بعد از نوشتن احساسِ دیوونگی کردن، می‌رن تا برای فردا براشون نوبت بزنیم، اونایی که هیچ حسی پیدا نکردن، امیدی به‌شون نیست؛ انتقال پیدا می‌کنن طبقه‌ی پائین.»
ناگهان چیزی درون‌تان فرو می‌ریزد. «اونایی که هیچ حسی پیدا نکردن ...»





اتفاقی که در خطوطِ بالا برای شما رخ داد، بسیار ویران کننده‌است. پس همدردی‌ام را با شما ابراز می‌کنم. من هم همان‌قدر درمانده، همان‌قدر ویران و همان‌قدر ناامید هستم...




به نظرم بیدل یک نابغه است. او شاعر نیست، او زبانِ یک نسل است. هر بار بیدل را می‌خوانم و هربار احساسِ دیوانگی نمی‌کنم؛ همین من را می‌ترساند.

چیزی از خود هر قدم زیر قدم گم می‌کنم،
رفته رفته هر چه دارم چون قلم گم می‌کنم.
بی نصیب معنی‌ام کز لفظ می‌جویم مُراد،
دل اگر پیدا شود، دین و حرم گم می‌کنم.
تا غبار وادی مجنون به یادم می‌رسد،
آسمان بر سر، زمین زیر قدم گم می‌کنم.
دل نمی‌ماند به دستم، طاقت دیدار کو؟
تا تو می‌آیی به پیش، آیینه هم گم می‌کنم.
قاصد مُلک فراموشی کسی چون من مباد،
نامه‌ای دارم که هر جا می‌برم گم می‌کنم.
بر رفیقان از مقصد چه سان آرم خبر؟
من که خود را نیز تا آنجا رسم گم می‌کنم.

۱۳۹۵/۱۱/۲۵

به جایش درخششِ ماه را در آب نشانم بده!


شب‌ها همیشه عجیب بوده‌اند، دوگانگی خاصی وجود دارد بین شب و روز.
بین چیزی که آدم می‌خواهد، و چیزی که می‌شود؛ شب‌ها همیشه عجیب بوده‌اند.



۱۳۹۵/۱۱/۲۴

این‌جا برای از تو نوشتن هوا کم است

سلام، دور ترین جانم. حالت خوب است؟ راستش قصد مزاحمت نداشم. داشتم قدیمی‌ها را نگاه می‌کردم، نوستالژی‌هایم را، همان ها که یک روز نشانت دادم، از آن عروسک کوچک عجیب و غریب تا پوکه‌ی تیر که از میدان تیر آورده بودم، تا آن کارنامه‌ی اول دبستان. یادت هست ماه جان؟ این آخری را خیلی دوست می داشتی.

سرت را درد نیاورم، در آن بین چیز دیگری هم بود. نامه‌ی تو بود. نامه‌ای که تو نوشته بودی. میدانی، همه چیز برمی‌گشت به خط آخرِ نامه‌ت، ماه جان این چه بود که نوشته بودی؟ تو که می‌دانستی تحمل این همه را ندارم، دور ترینم این چه بیتی بود آخر؟ «شراب تلخ بیاور که وقتِ شیدایی‌ست / که آنچه در سر من نیست، بیم رسوایی‌ست.»، می‌دانی، آدمیزاد است، مگر چقدر تحمل دارد، نامه‌ی تو را بخواند، نامه‌ای که با دستان تو نوشته شده است را بخواند، «کویر» معتمدی را هم گوش دهد، شب هم باشد، این‌ها آدم را می کُشد؛  آدم را ذبح می‌کند، مهربانم، برعکس تو، خاطراتت بی رحم‌ند، خاطراتت سنگین شده‌اند.

چشم‌هایت، این خاطرات آدم را از پا در می‌آورد. آدم را زنده زنده می‌سوزاند، اولین روزی که دیدمت را یادت هست؟ من تک تک آن لحظات را یادم هست. نشسته بودی روبرویم، دیوان شمس می‌خواندی. می‌دانی ماه جان، بعد از آن روز، دیوان شمس برایم مرموز شده بود. راستش اصلاً برای همین فکر می‌کردم عاشقت شده‌ام. زندگی‌م مرموز شده بود، پس لابد عاشق بودم. یادت هست اولین بار را که کازابلانکا دیدیم؟ نگاه های تلخ برگمن و بوگارت را یادت هست؟ آن پایان تلخ را؟

می‌دانی ماه جان، گذشته‌ها که برایت نامه می‌نوشتم، می‌ترسیدم آن‌ها را بخوانی، می‌ترسیدم و هر بار تو آن‌ها را می‌خواندی. حالا هر بار بعد از نوشتن، می‌ترسم، می‌ترسم آن‌ها را نخوانی، و تو هر بار نیستی که بخوانی.

سرت را درد آوردم دورترینم. خلاصه، زندگی‌م ساده و بی رمز و راز شده است، خبری نیست، سلیقه‌ی سینما‌یم هم عوض شده است، از پایان‌های باز، بدم می آید. اما تو خودت را ناراحت نکنی ماه جان، خاصیت زمان است. این عقربه‌های لعنتی.
23 بهمنِ 95.

پ.ن: بشنوید.

۱۳۹۵/۱۱/۲۲

چمن در باد

یک جفت چشم، همه‌چیز آن‌جاست. یک جفت اقیانوس بی انتها، همه‌چیز آن‌جاست، یک جفت سیاه چاله، همه‌چیز آن‌جاست، یک جفت آدم و همه‌چیز آن‌جاست. وقت آن است که کنار بزنیم و کمی فکر کنیم، جنون پنهان‌مان را، فقط بالفعل کنیم، فقط بروزش دهیم، می‌توان گفت: «دوستت دارم» و راحت شد. می توان هم گفت، «گور پدرت» و راحت شد. جنون آنی زمان نمی‌شناسد، فقط بالفعل می‌شود. همین که بیماری مازوخیسم روحی خودمان را هم راضی کنیم، کفایت میکند. چرا که اشتراک این دو مجموعه تهیِ تهیِ تهی است.

پ.ن: ارضای انسان‌ها راه‌های زیادی دارد، یادم رفت آن روز به آقای «چ» بگویم، اگر در یک قطعه موسیقی به جایی برسی که مو بر تنت راست گردد، آن وقت شاید از ریشه بعد عاطفی هم بیشتر ارضا شده‌ای.



کلاغ‌ها به بهشت نمی‌روند

می‌دانی، تو آخرین خط آنتن گوشی‌م هستی. اگر آنتن ندهی، اگر ارتباط مرا با بیرون برقرار نکنی، مرگ در زیر این آوارها حتمی‌ـیست.

کافکا می‌گوید، «کلاغ‌ها اصرار دارند که فقط یک کلاغ برای نابودی بهشت، کافی‌یست. بی تردید راست است، اما چیزی بر ضد بهشت نمی‌گویند، زیرا بهشت، فقط شیوه‌ی دیگری برای ابراز این است که کلاغ‌ها محال‌اند. مثل راهی در پاییز که به محض تمیز شدن، دوباره از برگ‌های ریخته، پر می‌شود.»


۱۳۹۵/۱۱/۲۱

نوستالژیک بی‌رحم

(The Man Who Shot Liberty Valance (1962
Rate: 10/10

اگر بخواهم یک لیست، از ده فیلمِ برتری که دیده‌ام بدهم و ترتیب مهم باشد، «مردی که لیبرتی والانس را کشت» با اقتدار در جایگاهِ اول قرار دارد.
با احتساب این سری، من این فیلم را بالغ بر هشت بار دیده‌م، و در واقع یک سری از فیلم‌ها هستند، که من هر سال، طبق یک برنامه زمانی مشخص سه تا چهار بار باید ببینم‌شان؛ این یکی از آن‌هاست.



خلاصه فیلم: داستان فیلم درباره زندگی مردی است که کشتن لیبرتی والانس، یاغی معروف غرب وحشی، را به او نسبت دادند.
به نظرم یکی از شاهکارهای جان فورد بزرگ، همین فیلمش است. اصولن آن دسته از فیلم های فورد، شاهکار از کار در می‌آیند که به نوعی حدیث نفس خودش هستند. فیلم‌هایی که حسی از غم گذشته و نوستالژی به سبک فورد را تداعی می‌کنند. دقیقاً همان خاصیت یگانه‌ای که در جاودانه‌هایی چون چه سرسبز بود دره من، مرد آرام، جویندگان و یا حتی خوشه‌های خشم و دختری با روبان زرد وجود دارد.
هرچه رنگ و بوی کهنگی و گذر زمان در فیلم‌های فورد بیشتر به چشم بیاید، کلیت فیلم هم به همان نسبت بیشتر جلوه خواهد کرد.
انگار در آن صورت است که فورد می تواند چیزی از روح و تجربیات و اندیشه‌های شخصی‌اش را به فیلم تزریق کند. و نوابغ در چنین مواقعی دریافته می‌شوند؛ وقتی که تکه‌ای از وجودشان را به مخلوق‌شان داده و نشان می‌دهند که بیش از آن‌چه گمان می‌کردیم با دیگران تفاوت دارند.

در مردی که لیبرتی... نیز اوضاع به همین منوال است. شکوفه‌های کاکتوس، پیرمردی که در ایستگاه قطار ایستاده، زوج پیری که وارد شهر می‌شوند، متوفی مرموز، دلیجان کهنه خاک گرفته، همه این‌ها به نوعی آینه دورانی سپری شده هستند که فورد با سفر به گذشته‌شان، غبار از آن‌ها بر می‌گیرد تا در پایان فیلم و با نگاهی به سیر وقایع سپری شده، ارزش و اعتبارشان را به آن‌ها برگرداند.
جان فورد کاملا آگاهانه از ابتدا تماشاگر را با این جزئیات آشنا می‌کند و سپس به جان بخشی به آن‌ها پرداخته و ارزش آن‌ها را عیان می سازد. معلوم است که لذتی که فورد از رمزگشایی گذشته و بازگشت به اصل در فیلمش می‌برد آن‌قدر هست که دقیقا همچون نسیم ملایمی روح بیننده را سرشار و با خود شریک می‌سازد.

البته شاید این طعم لذت بیشتر به مذاق امثال ما گذشته پرستان خوش بیاید؛ آن‌گاه که چشم‌مان به سیاه و سفید و وسترن و جیمز استوارت و جان وین و آن گل کاکتوس‌ش می‌افتد و نمی‌توانیم در برابر آن‌همه خار کاکتوس که سمبلِ عشقِ ازدست رفته وین است، تاب بیاوریم و حسرت گذشته فنا شده و آن عشق بی‌فرجام را نخوریم و بغضمان نگیرد. نمی دانم... شاید هم بیش از آن‌چه که باید در برابر نوستالژی بی‌دفاعیم.

بند ناف لعنتی

راستش فکر می‌کنم دکترها دروغ گفته اند. نمی‌دانم شاید «پیتر ویر» با «نمایش ترومن»‌ش همین را می‌خواسته بگوید، اما به شکل دیگری. پزشک‌ها از همان بچگی به ما دروغ گفتند. لعنتی‌ها، حتی جعل هم کردند، فریب دادند، و سرمان را کلاه گذاشتندو آمدند، زل زدند به چشمان پدر و مادرمان، و گفتند، بند ناف را بریده اند. حتی این را به پدر بزرگ و مادر بزرگ‌مان هم گفتند؛ حتی به قبل‌تر هایشان، چه بی شرمانه. حالا هم هر از گاهی در این مستندهای علمی، تصاویری از بند ناف‌مان نشانمان می‌دهند، تا باور کنیم، که آن را بریده اند. بی وجدان‌ها.

ما آدم‌ها، وقتی از «رحم»، آن بهشت کوچک، آن حس خوب، جدایمان کردند، از همان زمان، از همان زایمان لعنتی، از همان دردناک‌ترین لحظه طولِ عمرِ بشر، بند ناف‌مان را به دست‌مان گرفته‌ایم، و سرگردانیم. به دنبال حس خوب می‌گردیم. به دنبال همان حس بهشت، همان آرامش، همان چند وجب جای دنج و پرنور. خلاصه، بند ناف‌مان را به دنبال‌مان راه انداخته‌ایم، گاهی می‌زنمیش به پول، فکر می‌کنیم، پول حس خوبی می‌دهد، بعد می‌بینیم، نه نشد انگار، افسرده می‌شویم، می‌زنیمش به قدرت، بازهم نشد، شِت، می‌زنیمش به جنس مخالف. بازهم نشد، ویران‌تر شدیم، له‌تر شدیم، پوچ‌تر شدیم انگار، حسِ خوب را از ما گرفتند، اما بند ناف را نه؛ پزشک‌های جنایت کار. گاهی هم می‌زنیمش به خدا، دور باطل است. با بند ناف نمی‌توان از خدا حس خوب گرفت.

خلاصه این بند ناف بی‌وجدان، این یادگار رحِم، نسلِ بشر را تباه کرده است. بعدها فهمیدم، روال طبیعت این‌گونه نبوده است، حیوانات این‌گونه نیستند، این آدمیزاد «خاص پندار» است که در خاص بودنش مانده، و یادش رفته بند نافش را بچیند، تا رها شود. تا حسِ خوب را در خودش پیدا کند؛ قضیه این بود، تا زمانی که به دنبال حسِ خوب در خارج می‌گشتم، ویران‌تر، ویران‌تر می‌شدم؛ درست مثل آن پایان عجیب داستان همینگوی، «وداع با اسلحه» و مردی که زیر باران به هتل می‌رفت.
شاید روزی برسد، که بند ناف‌هایمان را ببریم؛ این بند ناف‌های لعنتی.

۱۳۹۵/۱۱/۱۹

راننده تاکسی لامذهب

راننده تاکسی می‌گفت: «هیچ وقت نفهمیدم چرا دارم این کار رو می‌کنم.» و خب از آن‌جایی که معمولن نمی‌توان از این جملات دارای ایهام، ابهام، مجهول و بی سر و ته، چیزی استنباط کرد، پرسیدم، «کدوم کار؟» و جواب راننده «زندگی» بود. راستش جا خوردم، انتظارِ این‌طور مسائل فلسفی را از رانندگانِ تاکسی نداشتم. شاید چون، می‌گویند، فقط کسی که شکمش سیر باشد، خوابش آرام باشد، به این چیزها فکر می‌کند؛ وگرنه چه لزومی دارد آدم به این چیزها فکر کند؟ فکر کند که چه بشود اصلن! بعد تصمیم گرفتم به گفته‌ی راننده فکر نکنم، آخر مگر انسان، ذهن و عقلش را از سر راه آورده است؟ به قول دوستی، «همان زندگی کردن کافیست، دلیلش را بعدا اگر خواستی برو از خودش بپرس.»

خلاصه آن‌که به رسم تمام تلاش‌های نافرجام زندگی‌مان، به ظاهر به اختیار، تصمیم گرفتم به این مسئله فکر کنم؛ گفتم جای دوری که نمی‌رود، شاید اصلن توانستم بالاخره از چیزی در این زندگی، ایده‌ی داستان طنزی بیرون بکشم. اصلن چه چیزی بهتر از خود زندگی.
فکر کردم، اول باید مشخص کنم این «کار» چیست تا بعد بتوانم برای انجام‌ش دلیل بیاورم.

اما یک جای این استدلال می‌لنگید، کدام استدلال؟ همین جدا بودنِ هدف زندگی از ذات زندگی. هر چقدر تلاش می‌کردم، نمی‌شد جمعش کرد؛ پس پیش‌فرض را تغییر دادم، این کار همان هدف است. اصلن جدای از هم در نظر نمی گیرم‌شان؛ لذا از تکنیک و حیله‌ی خود، در پیچاندن مسئله بسیار خرسند و خشنود بودم، و در ابرهای آن طرف پنجره سیر می‌کردم که یادم آمد، هنوز طنزی از آن استخراج نکرده‌ام.

اصلن ماهیت کار را بفهمم که چه بشود؟ یک عمر انتگرال را فهمیدم چه شد، که حالا این را بفهمم و چیز دیگری بشود. همه‌شان سر و ته یک کرباس‌اند. بعد ساعت را نگاه کردم، ساعت ده شده بود. آخر کار خودش را کرد؛ راننده‌ی لامذهب، سه ساعت از وقتم را گرفت با همین سوال بی سر و ته‌ش.

فکر کردم، چه جالب، طنزِ ماجرا همین‌جاست اصلن، حتی ندانستنِ معنای زندگی، خود بخشی از معنای زندگی شده است. درست همان‌طور که نشمردن تعداد کلماتی که در یادداشت‌هایم در وبلاگ می‌نویسم، به من کمک می‌کند که این یادداشت‌ها را به انجام برسانم. شاید اصلن این کار در غفلت ما در معنایش است که ادامه پیدا می‌کند. می‌گویید طنزِ ماجرا کجا بود؟ مگر ما مسخره توئیم؟ بالطبع من هم از این‌که عفت کلام را رعایت می‌کنید از شما تشکر خواهم کرد، و شما را ارجاع خواهم داد به یکی از بازی‌های کودکی‌تان، «تامی تامی اسکلت» و قانون قوی‌ش. همه فقط تا زمانی می‌توانند حرکت کنند که شما آن‌ها را نبینید. چقدر بازی مهیج‌ی بود، قبول دارید؟ طنز ماجرا همین جاست.

پ.ن: از دیدگاهِ نیچه در کتاب زایش تراژدی، معنای زندگی وحشتناک‌تر از آن است که ما بتوانیم با آن روبرو شویم و به همین دلیل است که برای تحمل آن به توهمات آرام‌بخش نیاز داریم.

۱۳۹۵/۱۱/۱۸

سرگذشت عجیب یک قهرمان

الکساندر آنتونی بنیامین سیلیان دمتریوس در رینگ بوکس کتک می‌خورد؛ رقیب‌ش با قد 190 سانتی‌متری و زخم زیرِ ابرویش، از آن وحشی‌های بی پدر، مادر، می‌نمود. سرانجام الکساندر به گوشه‌ی رینگ کشیده شد؛ گارد گرفته بود، و مردی که سمت راست رینگ، ایستاده بود، مشت‌هایی که می‌خورد را می‌شمرد. صدایی در درونش گفت: «تو می‌توانی الکساندر، تو برای باخت به دنیا نیامده‌ای، الکساندر، همه را غافل گیر کن.»احساس می‌کرد نیروی تازه‌ای به ماهیچه‌هایش تزریق شده است، صدا ادامه داد: «رقیب‌ت را ببین الکساندر، کارش را بساز، همیشه همین کار را کرده‌ای، این‌بار هم می‌توانی. اصلاً برای همین به دنیا آمده‌ای الکساندر.»انرژی عظیمی سراسرِ وجودش را گرفته بود. حس می‌کرد می‌تواند پیروز باشد. باز آن صدا بود که می‌آمد: «همینه الکساندر، بزنش، این عوضی بی پدر و مادر رو بزن، تو هیچ‌وقت نباید تسلیم بشی.»

الکساندر، نفس عمیقی کشید، تمام توانش را در مشت هایش جمع کرد. صداهای اطراف محو شده بودند، فقط خودش بود و حریف‌ش. بالاخره وقتش بود، نفسش را به بیرون داد، مشتی به سمت چپ سرش خورد و افتاد. الکساندر آنتونی بنیامین سیلیان دمتریوس، دوازدهمین باخت پیاپی خود را تجربه کرده بود.
سرگذشت عجیب یک قهرمان - 19 بهمن، 95.

۱۳۹۵/۱۱/۱۷

به گیرنده‌های خود دست نزنید؛ مشکل از فرستنده‌ست

می‌گویند «زبان» بزرگ‌ترین اختراع بشر بوده‌است. می‌گویند برای ارتباط راحت‌تر اختراع شده‌است. گاهی می‌گویند زندگی بدون زبان ممکن نیست.

بزرگ‌ترین معضل من، همین «زبان» بوده‌است؛ همین بزرگ‌ترین موهبت بشریت. کسی می‌گوید: «این را می‌خواهم»، و من هیچ‌وقت نمی‌فهمم واقعاً چه می‌خواهد. اوایل می‌خواستم الگوریتمی پیدا کنم، الگوریتمی که بتوانم صحبت‌های مردم را تحلیل کنم. بعدها فهمیدم نمی‌شود! بنابراین تصمیم گرفتم الگوریتم را تغییر دهم. الگوریتمی که صحبت‌های مردم را اشتباه نفهمم. «بنگ»، موفق بودم؛ یا حداقل فکر می‌کردم که موفق شده‌ام. مشکل حل شده بود.

روزی کسی گفت، «دوستت دارم»، همین جمله برای زیر سوال بردن برهان نظم کافی بود، همین جمله برای ناک اوت کردن تمام فلاسفه کافی بود.

وقتی کسی می‌گوید: «دوست دارم» و بعد به آن ضمیر دوم شخص مفرد را می‌چسباند، هیچ‌وقت نمی‌شود فهمید واقعاً چه می‌خواسته است. از کدام زاویه نگاه کرده است، کدام زاویه را ندیده است و دوست دارد کدام زوایه را ببیند.
در زبان متاسفانه هیچ الگوریتمی وجود ندارد.

بعدها مشکل جدی‌تر پیش آمد. بعدها فهمیدم دیگران هم همین مشکل را دارند؛ بعدها فهمیدم اگر من هم بگویم، «دوست دارم»، دیگران نخواهند فهمید واقعاً چه عنصری را، و به چه شکلی دوست دارم.

زمان، جلوتر رفت و فهمیدم مردم چیزی را می‌بینند که می‌خواهند ببینن. چیزی را دوست دارند که دوست دارند، دوست داشته باشند. شاید عمیقاً با کانت موافق باشم ... «درک ما از تمامِ حقیقت، وابسته به ذهنمان است.»

دنیای آدم‌ها و خواسته‌هایشان بیش از حد پیچیده بود، بنابراین تصمیم گرفتم وارد دنیای دیگری شوم؛ دنیای سیستم‌ها. سیستم‌ها خیلی خوب‌اند، دقیقاً همان چیزی را می‌فهمند که می‌گویی. دقیقاً همان زاویه از «کد» را می‌بینند که برای‌شان گفته ای. سیستم‌ها خیلی خوب‌اند؛ حرفی که می زنند، را دقیقاً می فهمی. آن‌ها واضح حرف می‌زنند، آن‌ها حرفی را می زنند که می‌خواهند بزنند. زمان جلوتر می‌رفت؛ سن بالاتر می‌رفت و سیستم‌ها همیشه قابل اعتمادتر بودند. پس تصمیم گرفتم روابط‌م را کنترل کنم. آن‌ها را سطحی کنم. عمیقاً نمی‌توانستم و نمی‌خواستم با انسانی ارتباط برقرار کنم. مشکل آدم‌ها این بود که از ریاضیات استفاده می‌کردند، امّا هیچ‌وقت مثل اعداد رفتار نمی‌کردند؛ اگر به تابعِ‌ی عدد می‌دادید، می‌توانستید به نتیجه اعتماد کنید. تابع هیچ‌وقت شما را ناامید نمی‌کرد؛ در آدم‌ها همیشه برعکس بود، آدم‌ها ذاتاً برای ناامید کردن، این‌جا هستند.

بعدها تصمیم گرفتم بنویسم، کلمات روح را ارضا می‌کنند. کلمات برای بیرون ریختن آشغال‌های ذهنی بودند؛ زمان بازهم جلوتر می‌رفت و داستان‌ها و قصه‌ها، هر روز بیشتر این حقیقت را نشان می‌دادند، «هر انسان هر روز دارد دخل خودش را می آورد.» زمان نشان می داد، زندگی هر انسان یک تراژدی است؛ و سرانجام زمان. راستی ساعت چند است؟

۱۳۹۵/۱۱/۱۶

خوشبختان، فراموشکاران‌اند



Eternal Sunshine of the Spotless Mind 2004
Rate : 8/10

خلاصه: کاور فیلم جمله‌ای دارد که به نظرم خلاصه‌ی کل فیلم است. «می‌تونی یک‌نفر رو از ذهنت، حافظه‌ت پاک کنی؛ امّا بیرون انداختن‌ش از دلت، یه داستان دیگه‌س.»
یک درام فوق‌العاده بر اساس فیلم نامه‌ی بی‌نظیر کافمن. موسیقی متن خوب، تدوین کامل و نتیجه می‌شود یک اثر عالی و «درخشش ابدی یک ذهن پاک»
فیلم شاهکار نیست اما یک اثر کاملاً دلی هست. به نظرم به هیچ عنوان این درام فوق‌العاده را از دست ندید.
«خوشبختان، فراموشکارانی هستند که می‌توانند حتی با اشتباهات بزرگشان هم خودشان را بهتر کنند!»
«جهان فراموش می‌کند آن‌هایی را که فراموش کرده‌اند، هر دعایی مستجاب می‌شود و هر آرزویی تحقق می یابد.»

تمامش انتخاب بین یکی از این دو بود.
کدومش؟

... ما نباید فراموش کنیم !!!
... ما نباید فراموش کنیم !!
... ما نباید فراموش کنیم !
... ما نباید فراموش کنیم
... ما نباید فراموش
... ما نباید
... ما
...

نوارهای زرد

به مهمانی دعوت شده بود. بهروز، دو عکس داشت، که در هیچ‌کدام‌شان نبود. اولی را با هم کلاسی‌هایش در سفر شمال گرفته بود، دو پسر و سه دختر. از ماسه‌های روی زمین می شد حدس زد کنار دریا بوده اند؛ ولی دریا در عکس مشخص نبود. دخترها هم چنگی به دل نمی‌زدند. عکس دوم را در جشن فارغ‌التحصیلی‌ش گرفته بود. این عکس را خیلی دوست داشت؛ از یقه‌ی بسته‌ی دانشجویان، از نوارهای زرد آویزان به آن‌ها. از این‌ها خوشش می‌آمد. زمانی که عکاس می‌خواست عکس را بگیرد، بهروز در حال صحبت با مادرش بود؛ مادرش به او زنگ زده‌بود تا از اوضاع و احوال جشن باخبر شود. مادرش خیاط بود؛ بهروز در این عکس هم نبود.

به مهمانی دعوت شده بود. علی به او گفته بود، این مهمانی خیلی خاص است؛ افراد خاصی به آن دعوت شد‌ه‌اند. علی دوست خوبی بود، دست‌کم بهروز این‌طور فکر می‌کرد.

ریش هایش را زد، شلوار جین همیشگی‌ش را پوشید، بعد پیراهن زرد را، بعد یقه‌ی پیراهن را بست، بعد دکمه آستین‌هایش را؛ منتظر علی شد. علی قرار بود به دنبالش بیاید.

بـهروز احساس می‌کرد، آدم مهمی شده است. بعد احساس کرد همیشه آدم مهمی بوده‌است. احساس کرد می‌خواهد به مادرش زنگ بزند و بگوید که چقدر مهم است. ساعت را نگاه کرد. ساعت یازده بود. علی یازده و نیم می‌آمد. بهروز حس کرد آدم خاصّی است. تلویزیون را روشن کرد، اخبار بود. می‌گفت، در بمب گذاری چند ساعت پیش، صد و بیست نفر کشته شده‌اند. گفت، کسی هنوز مسئولیت بمب گذاری را به عهده نگرفته است. بهروز فکر کرد، چرا آدم‌ها بمب گذاری می‌کنند؟ بعد فکر کرد چرا آدم‌ها می‌میرند؟ بعد دوباره حس کرد آدم خاصّی است. دلش می‌خواست کسی بود تا به او می‌گفت که چقدر خاص است. بهروز حس عجیبی داشت. حس می‌کرد هیچ‌وقت نمی‌میرد. ساعت دوازده شده بود.
نوارهای زرد - 16 بهمن، 95.

۱۳۹۵/۱۱/۱۵

گفتند برویم، رفتیم

گفتند صدای «نی»، نمی آمد.

چوپان و گله به دنبال سگ رفته بودند.

و سگ، به دنبال گوسفندی که برای علف‌های آن طرف دشت، رفته بود.

۱۳۹۵/۱۱/۱۴

درخت‌هایی مثل کاج

دو نفر روی سکوها نشسته بودند. هر شب به آنجا می‌آمدند، زیر درخت‌های کاج می‌نشستند و گویی فقط برای نگاه به چراغ‌ها آنجا بودند. باغبان پارک هر از گاهی، به آن‌ها نگاه می‌کرد. او در اتاقکی تمام فلزی و در وسط یکی از مسیرهای پارک نشسته بود.

یکی از آن دو نفر گفت: «ده ساله که هر روز از اون دخمه، مراقب پارکه.»

ـ خانواده‌ای نداره؟

ـ نمی‌دونم، ندیدم چیزی راجع‌به‌شون بگه؛ هروقت خواستم باهاش سر صحبت رو باز کنم، سریع بحث رو بسته.

ـ چرا آدمی به سن این باید این‌قدر منفعل باشه؟

ـ هیچ‌وقت درک نکردم. زمان ما از این چیزا نبود؛ خوش بودیم. آقام خدا بیامرز...

ـ خدا رحمتش کنه.

ـ خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه، آقام، اول هفته‌ها که می‌اومد خونه، دوتا انجیر به هر کدوم از ما می‌داد، ما هم انجیرها رو می‌ریختیم توی این لیوانای سفالی؟ چیه؟ بعد آب می‌ریختیم روش؛ دل‌مون نمی‌اومد انجیرها رو بخوریم که، هر شب آب‌ش رو می‌خوردیم و بعد دوباره آب می‌ریختیم روش. آخر هفته انجیر هیچی نمونده بود ازش، کلی هم ذوق می‌کردیم.

ـ اون روزا خیلی خوب بود، جوونای الان معلوم نیست چرا این‌طوری شدن، می‌دونی، به خاطر رفاه زیاده.

ـ والا، آقام خدا بیامرز.

ـ خدا بیامرزتش.

ـ خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه. همیشه ماها رو می‌آورد پارک، کاج‌ها رو بهمون نشون می‌داد، می‌گفت تو زندگی‌تون مثل کاج باشین، تو این سرمای زمستون، تو طوفان، تو بی‌آبی، داغون می‌شه اما هیچ‌وقت نابود نمیشه.

ـ قدیما خیلی خوب بود، قدیمیا حکمت داشتن.

ـ آره والا، نمی‌دونم چی بگم، دیگه الان این‌جوری شده.

نـگهبان پارک از اتاقک بیرون آمد. در آن نور، مشخص نبود به چه چیزی نگاه می‌کند. می‌توانست صدای جیرجیرک‌ها را حس کند. فقط دو نفر روی سکوها نشسته بودند؛ هر شب به آنجا می‌آمدند، نگهبان پیش خود فکر کرد، آیا آن‌ها خانواده‌ای ندارند؟
درخت‌هایی مثل کاج - 14 بهمن، 95.

۱۳۹۵/۱۱/۱۳

یک جای دنج و پرنور

شاید همینگوی وقتی داستان «یک جای دنج و پرنور» را می‌نوشت فکرش را هم نمی‌کرد که چندین سال بعد، نیمه های شبی، نام داستان‌ش بشود پستی که مذکری در این‌طرف دنیا، در وبلاگی بدون مخاطب ارسال می‌کند.
می‌بینی دنیا را؟ کاری را n سال پیش انجام می‌دهی و تاثیرش در نقطه‌ای دیگر، در n سال بعد «ممکن» است گذاشته شود!
راستش حالا کمی احساسِ راحتی میکنم. نوشتن برای هیچ‌کس! نوشتن برای «هیچ» و بالاخره محقق شد؛ آرامشی که در این «هیچ» بودن هست، فی‌الواقع در هیچ چیز دیگری نیست.
«یک جای دنج و پرنور»، همین‌جاست؛ جایی دنج، جایی برای «هیچ»چیز.
«هیچ»ها دنیا را تغییر دادند، اما برای چه کسانی؟ برای «هیچ»های بعدی!
به هرحال؛ همیشه لازم نیست شروعی طوفانی داشته باشیم.
همیشه لازم نیست قبل از راه رفتن، بدوییم.
گاهی هم باید، اولین پست بلاگی را با چرت و پرت‌های ذهنی‌مان آغاز کنیم.
پ.ن : نوشتم پ.ن، اما نمی‌دونم چی بنویسم در ادامش؛ جهتِ اینکه روح‌م ارضا بشه، این رو می‌نویسم تا ببینم چی میشه!