۱۳۹۶/۱/۸

آدامس‌ها!

نه هضم می‌شوند و نه تمام می‌شوند، آدم را تشنه می‌کنند و آدم نمی‌فهمد؛ همه‌شان اول‌ش قابل تحمل‌اند و بعد تلخ می‌شوند. تفاوت در مدت زمانی است که طول می‌کشد تا تلخ شوند؛

دو راه حل وجود دارد؛
می‌شود خیلی راحت تف‌شان کرد بیرون.
می‌شود هم هیچ‌وقت، پاکت‌شان را باز نکرد.
من، آدم ها و آدامس ها...

۱۳۹۶/۱/۷

کشیدند در کوی دلدادگان / میان دل و کام دیوارها


بعضی چیزها را نمی‌شود نوشت، فقط هستند، آدم در مورد همه‌چیز می‌نویسد، در موردِ غم‌هایش، در مورد احساساتش، در مورد آدمی که آمده و رفته؛ اما عشق. عشق را نمی‌توان نوشت، عشق را نمی‌توان گفت. فقط هست. آدم با نشانه‌ها زنده است، یک روز عشق می‌آید و با او در کوچه‌ها راه می‌روی و فردا می‌شوی مشیری و آن‌وقت تمام کوچه‌های دنیا می‌شوند از آن نشانه‌ها. بعد تا پایان عمرت با این نشانه‌ها زندگی می‌کنی. فکر می‌کنم عشق باید همین باشد، یک روز صبح می‌آید و آدم را شاعر می‌کند، آدم را نقاش می‌کند، بعد آدم با نشانه‌هایش یک عمر عاشق می‌شود.
Rate : 9.5/10

تومک: من دوست دارم.
ماگدا: می‌خوای منو ببوسی؟
تومک: نه.
ماگدا: می‌خوای با من بخوابی؟
تومک: نه.
ماگدا: می‌خوای با من سفر کنی؟
تومک: نه.
ماگدا: پس از من چی می‌خوای؟
تومک: هیچی!

"فیلمِ کوتاهی درباره عشق" نامِ فیلمی بلند است درباره عشق. زمانی که کیشلوفسکی، بازهم در قاب سینما، جادو می‌کند؛ آدم همیشه فکر می‌کند که چطور ممکن است کسی بتواند این‌قدر شفاف عشق را روی قاب بیاورد؟
کشیلوفسکی، خط حائلی می‌کشد میان عشق و هوس، میان بودن و خواستن؛
این بار به جای روایت یک رابطه عاشقانه، کیشلوفسکی ماهیت عشق را نشان می‌دهد. بعد مقایسه کنید با عشق موجود در سینمای هالیوود؛
و سکانس آخر، آدم می‌خواهد در آن قاب‌ سینما، محو شود.


گوارایتان باد تماشای زیبایی‌هایی که کیشلوفسکی خلق کرده.

۱۳۹۶/۱/۵

مسخره این است، بودن یا نبودن

همسایه آن طرفی یک‌جوری است، اذیت می‌کند اما دست خودش نیست. همیشه خانه‌شان پر از مهمان است. آخرِ شب‌ها، همیشه صدای‌شان زیر گوشم است. این که صدای یک نفر زیر گوش‌ت باشد، خیلی بد است. یک بار هم که مهمان نداشتند، تا صبح سنتور می‌زد. الان هم دارد بلند بلند چیزی را تعریف می‌کند، بدبختی صدایش واضح نیست، حس کنجکاوی را هم ارضا نمی‌کند، فقط آدم را شکنجه می‌کند.

چند وقتی‌یست جنایات و مکافات داستایوفسکی را می‌خوانم، راسکولنیکوف را. او با تبر، همسایه‌اش را کشت.
گاهی فکر می‌کنم آدم فقط به اندکی شهامت و البته یک تبر نیاز دارد تا برود در کتاب ها، تا افسانه بشود.
تبرش هست، آن یکی کجاست؟

۱۳۹۶/۱/۳

Oops, Code Is Cool

آدم تشنه ـش می شود، بعد سیراب می شود، بعد از مدتی دوباره تشنه می شود؛ بعد آدم یک روز از خواب بیدار می شود و می بیند چقدر شبیهِ دیگران است و دلش می خواهد متفاوت باشد، بعد جوری متفاوت می شود که دیگران متفاوت شده اند و باز می بیند چقدر شبیهِ دیگران شده است و دلش می خواهد متفاوت باشد. آدم می نویسد و خالی می شود و آشغال های درونش را می ریزد بیرون، بعد خسته می شود و نمی نویسد و درونش پر ار کثافت می شود و باز می نویسد تا آشغال های درونش را بریزد بیرون. این لوپ، این لوپ، خیلی لعنتی است. تا ابد ادامه دارد، هی مجنون می آید و لیلی می رود، تایتانیک ها بارها غرق می شوند و باز می آیند که از نو غرق شوند، کازابلانکا ها می آیند و مخاطب را له می کنند و می روند و باز یک نفر می آید که نیاز دارد له شود. هی آدم در این دایره سرگردان است، و هی دور میزند، بعد دیگران هم می آیند در دایره آدم و خودشان را جا می دهند، و آدم دلش می خواهد مثلث نشود، و همیشه می شود؛ آخرش باز آدم دور میزند و همچنان محاط است. آدم هی می شود و هی ناتمام می ماند. بعد یک روز چشمش به یک عکس، بوسه، یادگاری، خاطره می افتد و دیگر نمی شود و بعد از لوپ خارج می شود و می میرد.

۱۳۹۶/۱/۲

کوبریک، بیا این‌جا مرد!

از وقتی تمدن آغاز شد، از وقتی بشر یاد گرفت به‌جای سنگ، واژه پرتاب کند. تعادل دنیا از بین رفت.
یک بار به دنیا آمدیم و بارها مردیم...

۱۳۹۵/۱۲/۳۰

آه، موتزارت را کشتند

با تقدیمِ هزاران سلام و احترامِ به آرتور و رزِ عزیز.

شاید اولین سوالی که به ذهنتان برسد این باشد که نگارنده شما را از کجا می شناسد، راستش نمی شناسم، اما فکر میکنم لابد در این دنیا، از بینِ همه ی آرتور ها باید یکی ـشان رز داشته باشد. شاید هم نداشته باشد، دستِ کم بیایید اینطور فکر کنیم که شما هستید. حدس میزنم در شمالِ برزیل باشید، راستش یک جا خوانده ام شما فرانسوی ها برزیل را دوست دارید، بیایید نا امید نشویم، فرض می کنیم واقعاً برای سفر در شمالِ برزیل هستید. این نامه از راهِ دوری آمده، از کشاکشِ این اینترنتِ لعنتی، از هزاران کیلومتر آن طرف تر، از بینِ تمامِ واژگان و فکر می کنم لازم است در ابتدا روی این قسمت بیشتر تاکید کنم، از بینِ تمامِ واژگان گذشته و به شما رسیده. اگر مشتاقید بدانید حالم چطور است - البته شما این حق را دارید که مشتاق نباشید، اما خب من هم این حق را دارم که فکر کنم شما مشتاقید - باید بگویم، حالم خوب است، نمی خواهم بگویم بد است، درواقع اگر زیاد رویش فکر کنی، نمی دانی چطور است، نمی شود نمودارش را کشید، درجه دو است، اما نقطه عطفی ندارد، اما اگر زیاد رویش فکر نکنی، حالم خوب است. آرتورِ عزیز، اینجا گفته اند که فردا سال جدید می شود، خیام، خیام گفته. راستش خیام از آن دانشمندانِ خفن است که فکر می کنم بعد از این نامه تو و رز راجع به او چند دقیقه ای را فکر کنید. مردم هم می گویند فردا عید است، اینجا لازم می بینم که توضیحاتِ بیشتری بدهم، عید یعنی آدم ها خوشحال می شوند، ما برای زمان های مختلفی از واژه عید استفاده می کنیم، اما اینجا منظورم سالِ نو است، یعنی سال جدید می شود. به نظرم باید هیجان انگیز باشد، این طور فکر نمی کنی؟ می توانی از رز هم سوال کنی. دستِ کم برای هموطن ـتان ویکتور هوگو که این طور بوده است، وگرنه این جمله را نمی گفت "بیش از آنکه خزان از راه برسد، از هر بهار بهره مند شو". فکر می کنم، بهار باید نقطه اوجِ یک موسیقیِ کلاسیک باشد، از آن کلاسیک های اصیل، همان ها که مو بر تنت سیخ می کند و ارضا می شوی، فکر میکنم بهار از همان کلاسیک هایی باشد که باخ می زد. این موسیقی ها خیلی عجیب ـند، نه از آن عجیب هایی که فکرش را می کنی، نه، می دانی خیلی ظریف ـند، اگر یک بار متال گوش کنی، یا از این دست موزیک ها گوش کنی، دیگر هرگز از آن ها لذت نمی بری. می دانی وقتی آن ظرافتِ شنیداری ـت از بین رفت، دیگر نمی توانی روح و زیباییِ کلاسیک را لمس کنی. نمی توانی با باخ و بتهوون بروی به آسمان. من در لیوانم یخ دارم، و فکر میکنم که بهار هم باید همین طور باشد، یک سری چیزها DNA ـت را تغییر می دهد، و بعد دیگر نمی توانی درک ـش کنی، بهار را می گویم، نمی توانی با بهار بروی به آسمان. آرتورِ عزیز، به عنوانِ دوستی که چند دقیقه ـی هست با او نامه نگاری می کنی، انتظار دارم این ها را با رز هم در میان بگذاری، هرچه نباشد، من در ابتدای نامه هردوی شما را خطاب قرار دادم.

می دانی، این یخِ لیوان دارد آب می شود، و من فکر میکنم چطور آدم می تواند دوباره خودش بشود و با کلاسیک هایی مثلِ بهار برود آسمان. راستش فکر می کنم باید حتماً به جای من یکی از آن قهوه های کلاسیکِ اصیلِ برزیل را بخوری، بعد راجع به این هایی که می گویم فکر کنی. چند شبِ پیش به همان استخری که تا به حال برایت نگفته ام رفتم، من خیلی تلاش کردم در عمقِ شش متر، برسم به تهِ استخر، می دانی به نظرم حسِ خوبی است وقتی همه در آب معلق ـند بروی خودت را برسانی به جایی که دیگر معلق نباشی، هر بار تلاش می کردم و هر بار آب نمیگذاشت، آدم زورش به طبیعت نمی رسد. اما چند شبِ پیش به همان استخری که تا به حال برایت نگفته ام رفتم، رفتم در عمقِ شش متر، تکیه دادم به دیواره استخر، بعد چشمان ـم را بستم. حس ـش بد نبود، اگر زیاد رویش فکر نکنی به نظرم خوب هم بود؛ همان حس را داشتم که ناگهان دیدم پایم روی چیزی است، چشم باز کردم و دیدم کفِ استخرم، باورت می شود آرتور؟ شش متر رفته بودم پائین و آب فقط نگاه کرده بود، بعد حس کردم الان لابد دارم غرق می شوم دیگر، سعی کردم بیایم بالا، از آن دست و پا زدن ها که می دانی؛ بعد هرکاری می کردم نمی شد، آخرش گفتم به درک، فوقش می میرم. دیگر دست و پا نزدم، می دانی یک جور تسلیم بود، بعد آمدم بالا، آب هل ـت می دهد بالا. دیگر یخ ـم آب شده و می خواهم بگویم، این زندگی زل زده است به آدم و منتظر است ببینید آدم برای چه تلاش می کند، تا آن هم تلاشش را بکند. و بعد می رود می نشیند یک گوشه و منتظر می شود ببیند آدم چه چیزی را به کتف ـش گرفته است، تا برود شیبِ نمودار را جوری تنظیم کند که دیگر آن چیز به کتف ـت نباشد. فکر می کنم فقط اینطوری است که آدم می تواند دوباره از کلاسیک ها لذت ببرد، با به کتف ـش گرفتنِ زندگی؛ خلاصه آنکه احتراماتِ عمیقِ من را پذیرا باشید. منتظرِ نامه هایتان نیستم، منتظرِ نامه هایم باشید. دوست دارتان ابلهِ بزرگوار.

امضا : بلاگر ناشناس.

 

۱۳۹۵/۱۲/۲۸

تاکسی، تاکسی!

رفتیم و رفتیم و رفتیم، بعد باز هم رفتیم و رفتیم و رفتیم، بعد یک نفر پیدا شد و گفت تهِ این مسیر بن بست است و ما همچنان رفتیم؛ زمان گذشت و پیشِ خودمان فکر کردیم که نکند آن بخت برگشته راست می گفته، نکند او تهِ مسیر را دیده بوده، بعد دیدیم ولی نمی شود نرویم، عادت کرده ایم. سال ها این را برایمان گفته بودند که ترکِ عادت موجبِ مرض است؛ نمی شد نرویم و باز رفتیم و رفتیم و رفتیم، یک نفر را دیدیم که دارد بر می گردد؛ این جور مواقع آدم شک می کند، ما هم کردیم، اما بعد دیدیم انگار یک جای کار می لنگد، آخرش به این نتیجه رسیدیم که آدم نمی تواند نرود، پس باز رفتیم و رفتیم و رفتیم. بعد یک شب، که غرق در آسمان و ستاره قطبی و صورت های فلکیِ اطرافش و این جور چیزها بودیم، ناگهان به خودمان آمدیم و دیدیم رسیده ایم تهِ ماجرا و بن بست است؛ حالا هی می خواهیم باز هم برویم و برویم و برویم، اما بن بست است. پس درست ـش کردیم، حالا سال هاست فکر می کنیم که می رویم و می رویم و می رویم ...




;

۱۳۹۵/۱۲/۲۶

دکترها، او را دوست داشتند


گفتم نقاشی «گردش زندانی‌ها»، همان که ونگوگ کشیده را دیده‌ای؟

حسِ عجیبی از آن می‌گیرم، زندانی‌هایی که دارند مدام به دورِ خودشان می‌چرخند، انگار تمامِ عمرشان داشتند همین کار را می کرده‌اند، به سایه هایشان نگاه کن، آن‌ها هم همین کار را می‌کرده‌اند. می روند دور می‌زنند و باز بر می‌گردند سرِ خانه‌ی اول‌شان؛ خستگی را حس می‌کنی، اما هنوز می‌چرخند. مردی که خم شده و دارد از حال می‌رود، زندان‌بانی که سرش پائین است و انگار خوابش برده، و دو سربازی که باهم صحبت می‌کنند؛ می‌بینی هنوز هم دارند می‌چرخند.
گفتم ونگوگ، عاشقِ یک روسپی می‌شود، این هنرمندان هم عاشق شدن‌شان یک جوری است، یعنی نمی‌فهمی آن آخرِ کار، آخرِ داستان چه در سرشان می‌گذشته است، خودشان هم نمی‌دانند، اگر می‌دانستند که هنرمند نبودند.

برایش گفتم، ونگوگ عاشقِ یک روسپی می‌شود، آه خدای من، فکرش را بکنید، ونگوگ با آن همه استعداد می‌رود پیشِ معشوق‌ش، و دختر از او چیزِ ارزشمندی طلب می‌کند؛ ونگوگ می‌رود خانه، تیغِ آرایشگری را بر می‌دارد و گوشِ چپ‌ش را می‌بُرَد، بعد در آن حال از خودش تصویری می‌کشد، و گوش را برای دختر می‌فرستد؛ می‌دانید، دختر دیگر هرگز خودش را به ونگوگ نشان نداد، بعد گفتند ونگوگ دیوانه شده، دکترها را که می‌شناسید، باید روی هر چیزی اسمی بگذارند، بعد به او گفتم که ونگوگ همان مردی است که خم شده است، همان که دارد می‌خورد زمین، اگر این نقاشی و آن مرد را به دکترها نشان بدهی، می‌گویند لابد «گوژ پشت» است، اما او فقط خسته است، ونگوگ هم فقط عاشق بود.

تمامِ نقاشی‌های ونگوگ خلاصه می‌شود در دو سالِ بعد از آن، می دانی ونگوگِ دیوانه، بعد از آن دنیا را تغییر داد؛ اما آدم است دیگر بالاخره یک جا می‌بُرَد، حالا هی برو نقاشی «شب پر ستاره» و «دروازه ابدیت» بکش، این‌ها که برای آدم، دلبر نمی‌شود، می شود؟

دایی می‌گفت، آدم‌ها فراموش کارند، می گفت زمان خودش بلد است چه کند، آدم‌ها فراموش کارند.

ونگوگ دو سال بعد از او، باز ارزشمندترین چیزی که داشت را برای او فرستاد، این بار به جای گوشش، خودش را از زندگی بُرید. به او گفتم می‌دانی آخرین جملاتِ ونگوگ چه بود؟ او به برادرش گفت: «غم برای همیشه باقی خواهد ماند.»

دایی می‌گفت آدم‌ها فراموش کارند، زمان کارِ خودش را بلد است؛ می دانی ونگوگ فقط سی و هفت سال داشت، سی و هفت سال و یک حافظه قوی.

گفتم، نقاشی را می‌بینی؟ هنوز دارند می‌چرخند.

بعد بلند شدم، و چیزی نگفتم. به یخ‌های لیوانش نگاه کرد، بعد خواست چیزی بگوید، اما چه فرقی دارد؟ این حرف‌ها که برای آدم، دلبر نمی شود، می شود؟ غم برای همیشه باقی خواهد ماند...

۱۳۹۵/۱۲/۲۴

سازی پیدا کنید، بعد با بهار کوکش کنید

قبلاً ها دوازده سالم بود، دوازده سالگی از آن سن های مهم است، آخر بعضی سن ها مهم اند، دوازده سالگی از همان هاست.

قبلاً ها دوازده سالم بود، سال که نو می شد، مدرسه ها که تعطیل می شد، ساندویچی بر می داشتیم و با بچه های محل می رفتیم پارک، از صبحِ زود تا خودِ شب، تا جایی که نمی مُردیم، فوتبال می کردیم. فوتبال که تمام می شد، همه می رفتند و من، می خوابیدم روی چمن های آن حوالی. حسِ خیلی خوبی می داد، می دانید بعضی حس ها را نمی شود گفت، حتی نمی دانی چه هستند، اما می خواهی که باشند، این هم از همان ها بود. می خوابیدم روی چمن ها، و انگار همه چیز داشتم، حتی چیزهایی که نداشتم را، داشتم.

یک روز که باز از عید دیدنی ها فرار کرده بودیم و به پارک آمده بودیم، یکی از بچه ها، یکی از دختر های فامیل ـشان را هم آورده بود فوتبال. می دانید پسر بچه های دوازده ساله، هر دختری را ببینند می شود زیباترین دختری که دیده اند، حالا اگر چشم هایش آبی و موهایش خرمایی باشد، از  آنها چه انتظاری دارید؟ همه یک دل نه صد عاشق می شوند. همه ی توپ ها در نهایت می رسید به آن دختر، کسی توپ را از او نمی گرفت، می گذاشتند گل بزند، هرکس توپ بیشتری به او می داد، یا از او بیشتر گل می خورد، خوشحال تر بود. آن روز تیمی که باخته بود، خوشحال تر بود. بعد همه رفتند و من روی چمن ها خوابیدم. از آن حس ها آمد، بعضی حس ها را نمی توان گفت، حتی نمی دانی که چه هستند، اما نمی خواهی که باشند. این هم از همانها بود. می خوابیدم روی چمن ها و انگار هیچ چیز نداشتم، حتی چیزهایی که داشتم را، نداشتم.

فردای آن روز، همه منتظر بودند، نشسته بودیم روی چمن ها، چیپس ها هم باز نشده بودند. او آمد و این بار آن دختر را نیاورده بود. گفت از تهران آمده بودند و بعد رفته اند. گفت سالِ دیگر باز می آیند.

می دانید، یک سال برای یک پسر بچه دوازده ساله می شود، یک دوازده ـم عمرش، یعنی می شود شش سال برای یک آدمِ هشتاد ساله، می دانید 6 سال انتظار با یک آدمِ هشتاد ساله، چه می کند؟

آن روز کسی پاس نمی داد. انگار هیچ چیز نداشتیم؛

از آن روز به بعد، ما دیگر یک دسته پسر بچه ی دوازده ساله نبودیم، دوازده سالگی خیلی زود می گذرد، و پس از آن دیگر چیزی برایتان تازگی ندارد؛

می خواستم بنویسم سازتان را با بهار کوک کنید، اما رطب خورده را کی کند منعِ رطب؟ بعد از دوازده سالگی دیگر سازی نساختند؛

سازتان را کوک کنید، ساز های کوک نشده زود فرسوده می شوند.

سفره‌ای از سکوت می‌چینم،
خسته از انتظار و دوری‌ها.
سال‌هایی که آتش‌م زده‌اند،
وسط چهارشنبه سوری‌ها.
«سید مهدی موسوی»

دلتنگی‌های ردیفِ سوم، طبقه دوم

راه می‌روی و قدم‌هایی که می‌گذاری را می‌شماری، راه نمی‌روی، و قدم‌هایی که می‌توانستی بگذاری را می‌شماری.
خلاصه آن‌که دلتنگی هم خیلی بی‌وجدان است، وسط نوشتن می‌آید سراغت، و آن وقت کلمه‌هایی که تایپ نمی‌کنی را می‌شماری؛

۱۳۹۵/۱۲/۲۲

زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آید

از اندک تفریحاتی که برایم مانده است، هفته‌ای یک بار رفتن به آب انار فروشیِ هم جوارِ سی و سه پل است و کافه رادیو؛ آن‌قدر به اولی وفادار بوده‌ام، که صاحبِ آب انار فروشی، از فرسنگ‌ها تشخیص‌ام می‌دهد، گاهی اگر در بازه‌ی مشخصی به سراغش نروم، نگرانم می‌شود. حتا یک بار برای تولدم، مرا با آب انارهایش سورپرایز کرد. راستش هیچ‌وقت نفهمیدم تاریخِ تولدم را از کجا فهمیده بود؛ خودش که می گفت، خودم گفته‌ام.

اگر خلاصه‌اش کنم، رابطه‌ی من و آب انارهایش، قوی‌تر از چیزی‌ست که فکرش را کنم. یک بار با آب انار اوردوز کردم، و می‌گویند غش هم کرده‌ام.

این را هم بگویم که هر بار بعد از آب انار، Fresh می‌شوم، یک بار گفته بودم، انار حتا می تواند یک مذهب باشد!

کافه رادیو هم خیلی خوب است، پیش از ظهر ها خلوت است و کسی نیست، می شود همان جای دنج و پرنور، از آن فضاهای کلاسیک که دوست ـشان دارم، گاهی فکر می کنم اگر این کافه را ببندند، بخشِ اعظمی از زندگیِ گذشته و آینده ـم حذف می شود، اما حال را نمی دانم.

امروز صبح داشتم به این تفریحاتِ باقی مانده ام فکر می کردم، و به تفریحاتِ باقی نمانده ام، به مسیری که با هر پیچ ـش، یکی از حس های خوبِ زندگی ـم را در جاده، جا گذاشته بودم. داشتم فکر می کردم چطور از این باقی مانده ها نهایتِ استفاده را ببرم. مثلاً اگر هر هفته اینطوری بروم کافه و این کتاب را با خودم ببرم، احتمالاً بیشتر احساسِ خوشحالی خواهم کرد؛ بعد چند سناریو تعریف کردم، چندتایش را تمرین کردم. به نظرم آمد اگر آب انار را روی آن نیمکتِ سمتِ چپی بخورم، بیشتر لذت ببرم؛

امروز ظهر در مسیرِ آب انار فروشی، ناخودآگاه مسیرم را تغییر دادم، نمی دانم چرا، اما نرفتم آنجا؛ بعد دیدم نمی شود جایی نروم، رفتم کافه و بعد حس کردم غریبه ام، فکر می کنم داشتند از آنجا بیرون ـم می کردند، چه کسی چنین کاری می کرد را نمی دانم.

از کافه بیرون آمدم و انگار برای اولین بار، خسته ترین انسانِ روی زمین، بعد از خودم بودم.

آخرین ـش را هم از دست دادم؛ می خواهم بگویم گاهی نباید روی زندگی فکر کرد، گاهی باید گذاشت باد بیاید و هر جا که می خواهد ببرد آدم را بیندازد، دارم فکر می کنم که فکر کردن، بعضی چیزها را فاسد می کند. آدم ها اغلب فکر می کنند، من هم فکر می کنم، اما دنیا، مسئله ـش فکر کردن نیست؛

پی نوشتیجات:

  • امشب در مسیرِ خانه، داشتم به مرثیه ای برای از دست دادنِ آخرین حس های خوبِ زندگی ـم فکر می کردم، که دیدم گم شده ام. این فکر کردن بد مصیبتی است.
  • باران که می آید، دلم می خواهد بروم بیرون، پیاده می روی بیرون، بعد یک دفعه به ذهنت می رسد، خوب است بروی موهایت را کوتاه کنی؛ بعد با موهایی که حالا سه پنج ـمشان را نداری، می آیی زیرِ باران و دلت می خواهد راه بروی، آنقدر راه میروی که صدای برنامه های "سلامت" ـه گوشی ـت هم در می آید.
  • چند وقتی ـیست در مسیرِ خانه، دختری را می بینم که می نشیند روی نیمکت های فضای سبز آن اطراف. امشب دوباره دیدمش، سرش پائین بود و راه می رفت، انگار در عالمِ دیگری بود؛ سرانجام داشت می رفت توی تیرِ چراغ برق، که لحظاتِ آخر بالاخره سنسور هایش به کار افتاد و مسیرش را تغییر داد. اما در نهایت سمتِ چپِ صورتش همراه با کتف ـش خوردند به تیرِ چراغ برق. دارم فکر می کنم، بروم ببینم آیا نمی خواهد وبلاگی بزند؟
  • امروز راننده ای که هیچ وقت نمیشناختم ـش، بوقی برایم زد و سرش را از ماشین ـش بیرون آورد و گفت "مگه مجنووووونی؟"، راستش فکر میکنم هر چقدر من او را نمی شناختم، او صد سال من را می شناخته.
  • آدرس بلاگ، به دلایلِ امنیتی عوض شده است!
* این بیت از سعدی را بارها خوانده ام، و هر بار حق را به سعدی می دهم.
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم / که از وجودِ تو مویی به عالمی نفروشم.

۱۳۹۵/۱۲/۲۱

Over And Over

برای ثبت در خاطراتِ شخصی:
تمام شد؛
تا اطلاع ثانوی، فقط یک احترام نظامی بدون کلاه به زندگی.

۱۳۹۵/۱۲/۱۸

شب یلدا و انارهایش

همه‌ی آدم‌ها با بذر به دنیا می‌آیند. می‌خواهم روی این کلمه‌ی همه تاکید کنم؛ همه‌ی آدم‌ها بذر دارند. یکی سیب به دنیا می‌آید و یکی هلو؛ یکی خیار است و دیگری انار. من که هلو دوست دارم، شما را نمی‌دانم!

مشکل از جایی شروع می‌شود که این سیبِ قصه‌ی ما در خانواده‌ای اناری به دنیا می‌آید، بعد به مدرسه اناری فرستاده می‌شود؛ می‌دانید، سیبِ ما جاهایی می‌رود که انار بودن معیار است، سیبِ ما جایی افتاده است که انار بودن مُد است. حالا نوبتِ زمان می‌شود؛ این عقربه‌های لعنتی همیشه کارشان را خوب انجام می‌دهند. زمان می‌گذرد و سیبِ وجودی قهرمانِ داستانِ ما، دفن می‌شود، زیرِ خروار‌ها چیزهایی که خودش هم نمی‌داند از کجا آمده‌اند.

راستی شنیده‌اید می‌گویند مرگ یک بار، شیون یک بار؟ به نظرم شر و ور است، گوش ندهید، یک‌بار مردن در جهانِ ما تعریف نشده‌است. برگردیم به سیب ـمان؛ قهرمانِ ما - همان آدمی که گفتیم، بذرش سیب است را می‌گویم. این‌که چرا به او می‌گویم قهرمان را خودم هم نمی‌دانم - خوش شانس است؛ حالا به میانسالی رسیده است و غیر از آن به جاهای دیگری هم رسیده است. زن و بچه‌ای دارد و آدمِ موفقی هم شده - این قسمت را از عمد آوردم تا بدانید خودم را نمی‌گویم - منتها هنوز به هدفی که برای خودش تعریف کرده نرسیده، سالِ بعد می‌رسد، و ناگهان بوم!

قهرمانِ داستانِ ما احمق است؛ وقتی سیبِ وجودی مدفون می‌شود، انارِ پلاستیکی رویش را می‌گیرد. حالا هی می‌روی تلاش می‌کنی، و هی به تو جایزه و افتخار و تندیس می‌دهند، مدام بالا می‌روی، و مدام از تو بیشتر تعریف می‌کنند، و ناگهان بوم!

به قله رسیده‌ای و حسِ فتحِ قله را نداری، برای رسیدن به آن جان کنده‌ای و حالا که رسیدی، ذوقی نداری. هرچه به تو داده‌اند، به انارِ پلاستیکی بوده، نه به تو؛ این خیلی درد دارد. برسی تهِ داستان، و بعد بفهمی خودت را مدت‌ها قبل جا گذاشته‌ای و بوم!

می‌دانید، این‌جا دیگر کار از کار گذشته است، از بین بردنِ انار پلاستیکی که حالا پر است از برچسب‌ها و افتخاراتی که جامعه به آن داده، پر هزینه است. برگشتن به خود و بیرون کشیدنِ سیب، خیلی خیلی هزینه می‌خواهد. می‌دانید اینجا چه پیش می آید؟ شخص می‌میرد. عده ای بیولوژیکی خودکشی می‌کنند، عده‌ای روح‌ای جان می‌دهند. حق هم دارند؛ رسیده‌ای ته خط، عمرت رفته و خودت را گم کرده‌ای.

بعد ناگهان می‌شنوی فلان بازیگرِ مشهور در اوجِ شهرت‌اش خودکشی کرده‌است، آقای ایکس در آن سرِ دنیا که اتفاقن آدم موفقی هم بوده سر به کوه و بیابان گذاشته؛ اوه خانمِ ایگرگ را می‌شناسی؟ همان که با معدلِ بیست فوق‌اش را گرفت، حالا افسرده شده‌است، افتاده گوشه‌ی خانه.

این‌ها هیچ‌وقت رابطه‌ی عمیقی هم با دیگران ندارند، بعد از مدتی ناگهان وقتی دارد رابطه‌شان با شخصِ روبرو عمیق می‌شود، فوراً «کات» می‌کنند، خودشان هم دلیل‌اش را نمی‌دانند، اما باید این کار را کنند. ترسِ این‌ها از لمسِ انارشان است، کسی انارشان را لمس کند و بفهمد پلاستیکی است و بوم!
این بوم‌ها را می‌بینید؟ این‌ها قاتلان انسان‌ها هستند. بوم و ناگهان یک انسان می‌میرد؛ روح‌اش را می‌گویم، گاهی هم این بوم می‌زند به جسمش.

ثروتمندترین جای دنیا کجاست؟ وال استریت؟ دبی؟ بزرگی گفته بود ثروتمندترین جای دنیا قبرستان است، من با او موافقم؛ قبرستان‌ها پر است از شعرهایی که هرگز گفته نشدند، پر از کتاب‌هایی که هرگز نوشته نشدند، پر از اختراعاتی که هرگز انجام نشدند، پر از بذرهایی که هرگز میوه نشدند.

آه از آدمی که بذرش را گم کند، سهراب را دوست دارم، مخصوصن آن‌جایی که می‌گوید: «آدمیزاد، این حجمِ غمناک.»

پ.ن: می دانید که بذر، مجاز است از «استعداد ها و توانایی ها»

پ.ن 2 : به قولِ مهران مدیری در سریالِ مردِ هزار چهره: «مگه من گفتم خلبانم؟ مگه من گفتم پلیسم؟ خودتون بردین من رو خلبان کردین، الان هم ازم انتظار دارین...»

۱۳۹۵/۱۲/۱۷

جایی برای پیرمرد‌ها نیست

می‌خواستم روی زمین بخوابم، و اتفاقی بیفتد. هر اتفاقی. فرقی نمی‌کرد زلزله باشد یا باران، می‌خواستم اتفاقی باشد که بیفتد. داشت می‌افتاد که تلفن زنگ زد، تلفن‌ها مهم‌اند، این را بابا لنگ دراز می‌گفت، یادم به آن نامه‌ها افتاد، عزیزترین بابا لنگ دراز، دیروز عصر وقتی که هوا داشت تاریک می‌شد من تو تخت‌خوابم نشسته بودم و بیرون را نگاه می‌کردم، راستش خوزستان هنوز آلودگی‌هایی دارد، این را وزیر نمی‌گوید؛ نمی‌دانم کدام وزیر، اما وزیر نمی‌گوید. و در حرکت بعدی، وزیرم را زد. با موقعیتی که اسبش داشت، حتماً مات می‌شدم؛ مات چشم‌هایش. گفته بودم که چشم‌های کلاغ‌ها را دوست دارم؟ همان داستان کلاغی که گوشت بدنش را می‌کَند تا به بچه‌هایش بدهد؛ بچه‌های حالا هم یک جوری شده‌اند، نمی‌فهمی واقعاً چه می‌خواهند، قبلاً هم نمی‌فهمیدی، اما الان بیشتر نمی‌فهمی. نیوتن هم فکر می‌کرد نفهم است، لابد بعد از نظریاتش این به ذهنش آمده بود. من که فکر می‌کنم حق داشته است، اما خاتون، همسایه‌مان می‌گفت جمشید مرتیکه حق نداشته دخترش را بزند، می‌گفت خدا ذلیلش کند، نمی‌دانم مگر خدا بیکار است که انسان‌ها را ذلیل کند، ذلیل‌تر از اینی که هستند؟ البته این را به درخت می‌گویند، همان درختی که سیلور استاین می‌گفت. آری، استاین لغت جالبی است؛ تلفظش را دوست دارم، مثل تلفظ کودکان کار، جفت‌شان آوای خاصی دارند. البته این که چیزی نیست، همه‌ی‌ ما کار می‌کنیم؛ چه فرقی دارد جوان باشیم یا از پیرمرد‌ها. از پیری می‌ترسم، همیشه فکر می‌کنم اگر پیر شوم، مجبورم روی زمین بخوابم، و گم شوم در افکارم. از پیری می‌ترسم.


۱۳۹۵/۱۲/۱۶

ثبت است بر جریده عالم

ساعتِ دوازده شب، آدم‌ها به چی فکر می‌کنند؟ من می‌گویم به «آرزو»هایشان. اما خودشان هم این را نمی‌دانند. ساعتِ دوازده شب، آدم‌ها چرا فکر می‌کنند؟ من می‌گویم به خاطرِ «ترس»‌هایشان، اما خودشان هم نمی‌خواهند این را بدانند.

ساعتِ دوازده شب، چرا آدم‌ها بیدارند؟ من می‌گویم به خاطرِ ندانسته‌هایشان؛ خودشان هم این را می‌دانند.
همه‌اش بر می‌گردد به «رد». این رد خیلی مهم است؛ فرقِ بودن است و نبودن! این‌که رد بگذاری یا نه؛ این‌که باشی یا نه.

فکر می‌کنم بزرگترین ترسِ انسان‌ها از این نیست که بمیرند - مگر مرگ چه ترسی دارد؟ - آن‌ها می‌ترسند بمیرند، و ردی به‌جا نگذارند. این رد خیلی مهم است؛ فرقِ بودن است و نبودن. حالا گاهی آدم می‌شود موتزارت و ردش را می‌گذارد؛ گاهی هم می‌شود هیتلر، و ردش را می گذارد. امّا آدم گاهی هم می شود هیچ‌کس و ردش را نمی‌گذارد.

آه از این «هیچ»ها. آدم ها از همان اول، این «هیچ» بودن را نمی‌خواهند. راستش همه، اول‌ش می‌خواهند دنیا را تغییر دهند؛ چه کسی بوده که چنین فکری نداشته؟ امّا بعد، کم کم به خودشان می‌آیند و می‌بینند، نه تنها ردی نگذاشته‌اند، بلکه جای ردِ دیگران هم رویشان است. آه که این صحنه چقدر دردناک است؛ این‌ها شب‌ها بعد از دوازده بیدارند، نمی‌دانند چرا بیدارند، و نمی دانند این ردهای روی بدن‌شان از کجاست؛ ندانسته‌ها، خوابشان را می‌گیرد، بعد می ترسند. چرا که این رد خیلی مهم است؛ فرقِ بودن است و نبودن. امّا انسان نمی‌تواند در ترس بماند، از زمانِ آدم و حوا چنین بوده است. فرار می‌کند و آرزو‌ها می‌آیند. این‌ها همیشه بعد از دوازده بیدارند.

می‌خواهم بگویم همه‌اش شر و ور محض است؛ بروید و ردتان را به جا بگذارید. برایش بمیرید - نمی‌خواهم به شما امید الکی بدهم، ممکن است بمیرید و بی رد بمانید، امّا دست‌کم شانسِ گذاشتنِ رد را داشته‌اید - با پشیمانی زندگی نکنید. ردتان را می‌گذارید و بعد با خیالِ راحت می‌میرید. می‌خواهم این را واضحن به شما بگویم، با پشیمانی زندگی نکنید.

این رد خیلی مهم است؛ فرق بودن است و نبودن...