رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از مارس, ۲۰۱۷

آدامس‌ها!

نه هضم می‌شوند و نه تمام می‌شوند، آدم را تشنه می‌کنند و آدم نمی‌فهمد؛ همه‌شان اول‌ش قابل تحمل‌اند و بعد تلخ می‌شوند. تفاوت در مدت زمانی است که طول می‌کشد تا تلخ شوند؛
دو راه حل وجود دارد؛ می‌شود خیلی راحت تف‌شان کرد بیرون. می‌شود هم هیچ‌وقت، پاکت‌شان را باز نکرد. من، آدم ها و آدامس ها...

کشیدند در کوی دلدادگان / میان دل و کام دیوارها

بعضی چیزها را نمی‌شود نوشت، فقط هستند، آدم در مورد همه‌چیز می‌نویسد، در موردِ غم‌هایش، در مورد احساساتش، در مورد آدمی که آمده و رفته؛ اما عشق. عشق را نمی‌توان نوشت، عشق را نمی‌توان گفت. فقط هست. آدم با نشانه‌ها زنده است، یک روز عشق می‌آید و با او در کوچه‌ها راه می‌روی و فردا می‌شوی مشیری و آن‌وقت تمام کوچه‌های دنیا می‌شوند از آن نشانه‌ها. بعد تا پایان عمرت با این نشانه‌ها زندگی می‌کنی. فکر می‌کنم عشق باید همین باشد، یک روز صبح می‌آید و آدم را شاعر می‌کند، آدم را نقاش می‌کند، بعد آدم با نشانه‌هایش یک عمر عاشق می‌شود. (A Short Film About Love(1988 Rate : 9.5/10
تومک: من دوست دارم. ماگدا: می‌خوای منو ببوسی؟ تومک: نه. ماگدا: می‌خوای با من بخوابی؟ تومک: نه. ماگدا: می‌خوای با من سفر کنی؟ تومک: نه. ماگدا: پس از من چی می‌خوای؟ تومک: هیچی!
"فیلمِ کوتاهی درباره عشق" نامِ فیلمی بلند است درباره عشق. زمانی که کیشلوفسکی، بازهم در قاب سینما، جادو می‌کند؛ آدم همیشه فکر می‌کند که چطور ممکن است کسی بتواند این‌قدر شفاف عشق را روی قاب بیاورد؟ کشیلوفسکی، خط حائلی می‌کشد میان عشق و هوس، میان بودن …

مسخره این است، بودن یا نبودن

همسایه آن طرفی یک‌جوری است، اذیت می‌کند اما دست خودش نیست. همیشه خانه‌شان پر از مهمان است. آخرِ شب‌ها، همیشه صدای‌شان زیر گوشم است. این که صدای یک نفر زیر گوش‌ت باشد، خیلی بد است. یک بار هم که مهمان نداشتند، تا صبح سنتور می‌زد. الان هم دارد بلند بلند چیزی را تعریف می‌کند، بدبختی صدایش واضح نیست، حس کنجکاوی را هم ارضا نمی‌کند، فقط آدم را شکنجه می‌کند.

چند وقتی‌یست جنایات و مکافات داستایوفسکی را می‌خوانم، راسکولنیکوف را. او با تبر، همسایه‌اش را کشت.
گاهی فکر می‌کنم آدم فقط به اندکی شهامت و البته یک تبر نیاز دارد تا برود در کتاب ها، تا افسانه بشود.
تبرش هست، آن یکی کجاست؟

Oops, Code Is Cool

آدم تشنه ـش می شود، بعد سیراب می شود، بعد از مدتی دوباره تشنه می شود؛ بعد آدم یک روز از خواب بیدار می شود و می بیند چقدر شبیهِ دیگران است و دلش می خواهد متفاوت باشد، بعد جوری متفاوت می شود که دیگران متفاوت شده اند و باز می بیند چقدر شبیهِ دیگران شده است و دلش می خواهد متفاوت باشد. آدم می نویسد و خالی می شود و آشغال های درونش را می ریزد بیرون، بعد خسته می شود و نمی نویسد و درونش پر ار کثافت می شود و باز می نویسد تا آشغال های درونش را بریزد بیرون. این لوپ، این لوپ، خیلی لعنتی است. تا ابد ادامه دارد، هی مجنون می آید و لیلی می رود، تایتانیک ها بارها غرق می شوند و باز می آیند که از نو غرق شوند، کازابلانکا ها می آیند و مخاطب را له می کنند و می روند و باز یک نفر می آید که نیاز دارد له شود. هی آدم در این دایره سرگردان است، و هی دور میزند، بعد دیگران هم می آیند در دایره آدم و خودشان را جا می دهند، و آدم دلش می خواهد مثلث نشود، و همیشه می شود؛ آخرش باز آدم دور میزند و همچنان محاط است. آدم هی می شود و هی ناتمام می ماند. بعد یک روز چشمش به یک عکس، بوسه، یادگاری، خاطره می افتد و دیگر نمی شود و بعد…

آه، موتزارت را کشتند

با تقدیمِ هزاران سلام و احترامِ به آرتور و رزِ عزیز.

شاید اولین سوالی که به ذهنتان برسد این باشد که نگارنده شما را از کجا می شناسد، راستش نمی شناسم، اما فکر میکنم لابد در این دنیا، از بینِ همه ی آرتور ها باید یکی ـشان رز داشته باشد. شاید هم نداشته باشد، دستِ کم بیایید اینطور فکر کنیم که شما هستید. حدس میزنم در شمالِ برزیل باشید، راستش یک جا خوانده ام شما فرانسوی ها برزیل را دوست دارید، بیایید نا امید نشویم، فرض می کنیم واقعاً برای سفر در شمالِ برزیل هستید. این نامه از راهِ دوری آمده، از کشاکشِ این اینترنتِ لعنتی، از هزاران کیلومتر آن طرف تر، از بینِ تمامِ واژگان و فکر می کنم لازم است در ابتدا روی این قسمت بیشتر تاکید کنم، از بینِ تمامِ واژگان گذشته و به شما رسیده. اگر مشتاقید بدانید حالم چطور است - البته شما این حق را دارید که مشتاق نباشید، اما خب من هم این حق را دارم که فکر کنم شما مشتاقید - باید بگویم، حالم خوب است، نمی خواهم بگویم بد است، درواقع اگر زیاد رویش فکر کنی، نمی دانی چطور است، نمی شود نمودارش را کشید، درجه دو است، اما نقطه عطفی ندارد، اما اگر زیاد رویش فکر نکنی، حالم خوب ا…

تاکسی، تاکسی!

رفتیم و رفتیم و رفتیم، بعد باز هم رفتیم و رفتیم و رفتیم، بعد یک نفر پیدا شد و گفت تهِ این مسیر بن بست است و ما همچنان رفتیم؛ زمان گذشت و پیشِ خودمان فکر کردیم که نکند آن بخت برگشته راست می گفته، نکند او تهِ مسیر را دیده بوده، بعد دیدیم ولی نمی شود نرویم، عادت کرده ایم. سال ها این را برایمان گفته بودند که ترکِ عادت موجبِ مرض است؛ نمی شد نرویم و باز رفتیم و رفتیم و رفتیم، یک نفر را دیدیم که دارد بر می گردد؛ این جور مواقع آدم شک می کند، ما هم کردیم، اما بعد دیدیم انگار یک جای کار می لنگد، آخرش به این نتیجه رسیدیم که آدم نمی تواند نرود، پس باز رفتیم و رفتیم و رفتیم. بعد یک شب، که غرق در آسمان و ستاره قطبی و صورت های فلکیِ اطرافش و این جور چیزها بودیم، ناگهان به خودمان آمدیم و دیدیم رسیده ایم تهِ ماجرا و بن بست است؛ حالا هی می خواهیم باز هم برویم و برویم و برویم، اما بن بست است. پس درست ـش کردیم، حالا سال هاست فکر می کنیم که می رویم و می رویم و می رویم ...




;

دکترها، او را دوست داشتند

گفتم نقاشی «گردش زندانی‌ها»، همان که ونگوگ کشیده را دیده‌ای؟
حسِ عجیبی از آن می‌گیرم، زندانی‌هایی که دارند مدام به دورِ خودشان می‌چرخند، انگار تمامِ عمرشان داشتند همین کار را می کرده‌اند، به سایه هایشان نگاه کن، آن‌ها هم همین کار را می‌کرده‌اند. می روند دور می‌زنند و باز بر می‌گردند سرِ خانه‌ی اول‌شان؛ خستگی را حس می‌کنی، اما هنوز می‌چرخند. مردی که خم شده و دارد از حال می‌رود، زندان‌بانی که سرش پائین است و انگار خوابش برده، و دو سربازی که باهم صحبت می‌کنند؛ می‌بینی هنوز هم دارند می‌چرخند. گفتم ونگوگ، عاشقِ یک روسپی می‌شود، این هنرمندان هم عاشق شدن‌شان یک جوری است، یعنی نمی‌فهمی آن آخرِ کار، آخرِ داستان چه در سرشان می‌گذشته است، خودشان هم نمی‌دانند، اگر می‌دانستند که هنرمند نبودند.
برایش گفتم، ونگوگ عاشقِ یک روسپی می‌شود، آه خدای من، فکرش را بکنید، ونگوگ با آن همه استعداد می‌رود پیشِ معشوق‌ش، و دختر از او چیزِ ارزشمندی طلب می‌کند؛ ونگوگ می‌رود خانه، تیغِ آرایشگری را بر می‌دارد و گوشِ چپ‌ش را می‌بُرَد، بعد در آن حال از خودش تصویری می‌کشد، و گوش را برای دختر می‌فرستد؛ می‌دانید، دختر دیگ…

سازی پیدا کنید، بعد با بهار کوکش کنید

قبلاً ها دوازده سالم بود، دوازده سالگی از آن سن های مهم است، آخر بعضی سن ها مهم اند، دوازده سالگی از همان هاست.
قبلاً ها دوازده سالم بود، سال که نو می شد، مدرسه ها که تعطیل می شد، ساندویچی بر می داشتیم و با بچه های محل می رفتیم پارک، از صبحِ زود تا خودِ شب، تا جایی که نمی مُردیم، فوتبال می کردیم. فوتبال که تمام می شد، همه می رفتند و من، می خوابیدم روی چمن های آن حوالی. حسِ خیلی خوبی می داد، می دانید بعضی حس ها را نمی شود گفت، حتی نمی دانی چه هستند، اما می خواهی که باشند، این هم از همان ها بود. می خوابیدم روی چمن ها، و انگار همه چیز داشتم، حتی چیزهایی که نداشتم را، داشتم.
یک روز که باز از عید دیدنی ها فرار کرده بودیم و به پارک آمده بودیم، یکی از بچه ها، یکی از دختر های فامیل ـشان را هم آورده بود فوتبال. می دانید پسر بچه های دوازده ساله، هر دختری را ببینند می شود زیباترین دختری که دیده اند، حالا اگر چشم هایش آبی و موهایش خرمایی باشد، از  آنها چه انتظاری دارید؟ همه یک دل نه صد عاشق می شوند. همه ی توپ ها در نهایت می رسید به آن دختر، کسی توپ را از او نمی گرفت، می گذاشتند گل بزند، هرکس توپ…

دلتنگی‌های ردیفِ سوم، طبقه دوم

راه می‌روی و قدم‌هایی که می‌گذاری را می‌شماری، راه نمی‌روی، و قدم‌هایی که می‌توانستی بگذاری را می‌شماری. خلاصه آن‌که دلتنگی هم خیلی بی‌وجدان است، وسط نوشتن می‌آید سراغت، و آن وقت کلمه‌هایی که تایپ نمی‌کنی را می‌شماری؛

زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آید

از اندک تفریحاتی که برایم مانده است، هفته‌ای یک بار رفتن به آب انار فروشیِ هم جوارِ سی و سه پل است و کافه رادیو؛ آن‌قدر به اولی وفادار بوده‌ام، که صاحبِ آب انار فروشی، از فرسنگ‌ها تشخیص‌ام می‌دهد، گاهی اگر در بازه‌ی مشخصی به سراغش نروم، نگرانم می‌شود. حتا یک بار برای تولدم، مرا با آب انارهایش سورپرایز کرد. راستش هیچ‌وقت نفهمیدم تاریخِ تولدم را از کجا فهمیده بود؛ خودش که می گفت، خودم گفته‌ام.
اگر خلاصه‌اش کنم، رابطه‌ی من و آب انارهایش، قوی‌تر از چیزی‌ست که فکرش را کنم. یک بار با آب انار اوردوز کردم، و می‌گویند غش هم کرده‌ام.
این را هم بگویم که هر بار بعد از آب انار، Fresh می‌شوم، یک بار گفته بودم، انار حتا می تواند یک مذهب باشد!
کافه رادیو هم خیلی خوب است، پیش از ظهر ها خلوت است و کسی نیست، می شود همان جای دنج و پرنور، از آن فضاهای کلاسیک که دوست ـشان دارم، گاهی فکر می کنم اگر این کافه را ببندند، بخشِ اعظمی از زندگیِ گذشته و آینده ـم حذف می شود، اما حال را نمی دانم.
امروز صبح داشتم به این تفریحاتِ باقی مانده ام فکر می کردم، و به تفریحاتِ باقی نمانده ام، به مسیری که با هر پیچ ـش، یکی ا…

شب یلدا و انارهایش

همه‌ی آدم‌ها با بذر به دنیا می‌آیند. می‌خواهم روی این کلمه‌ی همه تاکید کنم؛ همه‌ی آدم‌ها بذر دارند. یکی سیب به دنیا می‌آید و یکی هلو؛ یکی خیار است و دیگری انار. من که هلو دوست دارم، شما را نمی‌دانم!
مشکل از جایی شروع می‌شود که این سیبِ قصه‌ی ما در خانواده‌ای اناری به دنیا می‌آید، بعد به مدرسه اناری فرستاده می‌شود؛ می‌دانید، سیبِ ما جاهایی می‌رود که انار بودن معیار است، سیبِ ما جایی افتاده است که انار بودن مُد است. حالا نوبتِ زمان می‌شود؛ این عقربه‌های لعنتی همیشه کارشان را خوب انجام می‌دهند. زمان می‌گذرد و سیبِ وجودی قهرمانِ داستانِ ما، دفن می‌شود، زیرِ خروار‌ها چیزهایی که خودش هم نمی‌داند از کجا آمده‌اند.
راستی شنیده‌اید می‌گویند مرگ یک بار، شیون یک بار؟ به نظرم شر و ور است، گوش ندهید، یک‌بار مردن در جهانِ ما تعریف نشده‌است. برگردیم به سیب ـمان؛ قهرمانِ ما - همان آدمی که گفتیم، بذرش سیب است را می‌گویم. این‌که چرا به او می‌گویم قهرمان را خودم هم نمی‌دانم - خوش شانس است؛ حالا به میانسالی رسیده است و غیر از آن به جاهای دیگری هم رسیده است. زن و بچه‌ای دارد و آدمِ موفقی هم شده - این قسمت…

جایی برای پیرمرد‌ها نیست

می‌خواستم روی زمین بخوابم، و اتفاقی بیفتد. هر اتفاقی. فرقی نمی‌کرد زلزله باشد یا باران، می‌خواستم اتفاقی باشد که بیفتد. داشت می‌افتاد که تلفن زنگ زد، تلفن‌ها مهم‌اند، این را بابا لنگ دراز می‌گفت، یادم به آن نامه‌ها افتاد، عزیزترین بابا لنگ دراز، دیروز عصر وقتی که هوا داشت تاریک می‌شد من تو تخت‌خوابم نشسته بودم و بیرون را نگاه می‌کردم، راستش خوزستان هنوز آلودگی‌هایی دارد، این را وزیر نمی‌گوید؛ نمی‌دانم کدام وزیر، اما وزیر نمی‌گوید. و در حرکت بعدی، وزیرم را زد. با موقعیتی که اسبش داشت، حتماً مات می‌شدم؛ مات چشم‌هایش. گفته بودم که چشم‌های کلاغ‌ها را دوست دارم؟ همان داستان کلاغی که گوشت بدنش را می‌کَند تا به بچه‌هایش بدهد؛ بچه‌های حالا هم یک جوری شده‌اند، نمی‌فهمی واقعاً چه می‌خواهند، قبلاً هم نمی‌فهمیدی، اما الان بیشتر نمی‌فهمی. نیوتن هم فکر می‌کرد نفهم است، لابد بعد از نظریاتش این به ذهنش آمده بود. من که فکر می‌کنم حق داشته است، اما خاتون، همسایه‌مان می‌گفت جمشید مرتیکه حق نداشته دخترش را بزند، می‌گفت خدا ذلیلش کند، نمی‌دانم مگر خدا بیکار است که انسان‌ها را ذلیل کند، ذلیل‌تر از اینی که…

ثبت است بر جریده عالم

ساعتِ دوازده شب، آدم‌ها به چی فکر می‌کنند؟ من می‌گویم به «آرزو»هایشان. اما خودشان هم این را نمی‌دانند. ساعتِ دوازده شب، آدم‌ها چرا فکر می‌کنند؟ من می‌گویم به خاطرِ «ترس»‌هایشان، اما خودشان هم نمی‌خواهند این را بدانند.
ساعتِ دوازده شب، چرا آدم‌ها بیدارند؟ من می‌گویم به خاطرِ ندانسته‌هایشان؛ خودشان هم این را می‌دانند. همه‌اش بر می‌گردد به «رد». این رد خیلی مهم است؛ فرقِ بودن است و نبودن! این‌که رد بگذاری یا نه؛ این‌که باشی یا نه.
فکر می‌کنم بزرگترین ترسِ انسان‌ها از این نیست که بمیرند - مگر مرگ چه ترسی دارد؟ - آن‌ها می‌ترسند بمیرند، و ردی به‌جا نگذارند. این رد خیلی مهم است؛ فرقِ بودن است و نبودن. حالا گاهی آدم می‌شود موتزارت و ردش را می‌گذارد؛ گاهی هم می‌شود هیتلر، و ردش را می گذارد. امّا آدم گاهی هم می شود هیچ‌کس و ردش را نمی‌گذارد.
آه از این «هیچ»ها. آدم ها از همان اول، این «هیچ» بودن را نمی‌خواهند. راستش همه، اول‌ش می‌خواهند دنیا را تغییر دهند؛ چه کسی بوده که چنین فکری نداشته؟ امّا بعد، کم کم به خودشان می‌آیند و می‌بینند، نه تنها ردی نگذاشته‌اند، بلکه جای ردِ دیگران هم رویشان است. آ…