رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از آوریل, ۲۰۱۷

قطعه‌ی گمشده

امروز، در یکی از کانال‌ها، "شعر نو"ـی دیدم به نامِ مولانا. با سرچ در سایت شعر نو نام شاعرش را پیدا کردم؛ از قضا شاعر، خودش هم این را دیده بوده و بسیار شاکی شده بود؛ از این‌که او را در حدِ مولانا بالا برده‌اند یا مولانا را تا سطحِ او پائین کشیده‌اند. حالا این‌که شاعر نگون بخت، چطور باید اثبات کند شعر را خودش سروده، مشکل دیگریست. این رعایت نکردن حقوق مولف، حالا تیشه‌ای شده است بر ریشه‌ی ادبیات، موسیقی، و حتی صنعت. اما موضوعِ اصلیِ این پست، مشکلات و تبعات نبود کپی‌رایت نیست. از زاویه‌ای دیگر، این پست یک معرفی است.

زندگی ضربِ زمین در ضربان دلِ ما ـست

صندلی مخصوصی دارد؛ اما معمولاً روی آن نمی‌نشیند. ساکت است و در حرف زدن اصول مینیمال را رعایت می‌کند. مأمور ایستگاهِ مترو است. فقط روزهای خاصی در ماه می‌بینمش. یک روز از او سوالی کردم و در حینِ بحث گفتم چه صدای زیبایی دارد. لبخندی زد و من هم در جوابش لبخند زدم. بعد از آن، هر وقت به آن ایستگاه می‌روم، دستی تکان می‌دهد و برایم لبخند می‌زند؛ امروز دیر رسیدم، مترو تقریباً حرکت کرده بود، من‌را دید. بعد برای راننده بیسیم زد و مترو را نگه داشت تا سوار شوم. باز برایم لبخند زد. انگار گاهی یک کلمه، درست در زمانی که انتظارش را ندارند کافی است؛ مثلاً یک چقدر صدایت خوب است، تا در خاطراتِ آدم‌ها حک شویم.

دکتر فرهنگ می‌گفت آدم‌ها در سراسر زندگی‌شان منتظرند تا دیده شوند، و نهایتاً هم دیده می شوند. اگر خوب دیده نشوند، مجبورند بد دیده شوند؛ آدم‌ها را ببینیم...

تأملاتی چند از این خم مجازی

حدس می‌زنم شصت سال عمر می‌کنم. شصت سالگی‌م را در خارج از شهر و در یک مزرعه گندم می‌گذرانم. گمان می‌کنم در شصت سالگی هم وبلاگ می‌نویسم، معلوم نیست همین وبلاگ باشد یا نه، اما دستِ‌کم دوست دارم فکر کنم که در این فضا حضور دارم؛ آن‌وقت روز آخر تیتر می‌زنم «بالاخره...» و کارم تمام می‌شود.

تا این‌جا که این‌ها ربطِ زیادی به تیتر نداشت - جا دارد دوستی بپرسد مگر قبلی‌ها داشت؟ - درواقع سایتی که در ادامه اسم‌ش را می آورم، باعث و بانی‌ـه این پست شده است. این سایت به شما می‌گوید که چه وقت می‌میرید. راستش من اعتقادی به فال و پیش‌گویی و این‌جور چیزها ندارم. و با این‌که از نمایشنامه‌های سوفوکلس لذت می‌برم اما عمیقاً با تراژدی‌ش مخالفم؛ مخالف با این‌که همه‌چیز در آسمان‌ها نوشته شده است. این سایت‌ها صرفاً برای بازی و تفریح‌ اند. اما نکته‌ی جذاب این است که بی ارتباط با حقایق علمی و روانشناسی نیستند. مثلاً کوتاه بودن عمر مردان نسبت به زنان محاسبه شده است، تاثیر روحیه‌شان هم همین‌طور و از این چیزها. این سایت پنج سوال از شما می‌پُرسد. سن‌تان، جنسیت‌تان، و سومین سوال که احتمالاً اساسی ترین سوال است، حالت‌تان.…

کوته کنیم قصه که عمرت دراز …

یک بار هم رضا براهنی گفته بود : «یک قصه نویس، همیشه در حال قصه گفتن است. من اگر قصه نگویم، می‌میرم.»، نمی‌خواهم در باره علاقه‌م به قصه نویسی بگویم. چیزی در مورد رضا براهنی هم نخواهم نوشت. اما اگر جمله را سه بخش در نظر بگیری؛ قسمتِ اول، جایی که یک طیف یا یک شخص معرفی می شود، قسمت دوم می‌گوید شخص چه‌‌ می‌کند، و آخرش هم سرنوشت‌ش را نشان می‌‌دهد. می بینی؟ همه همین‌طورند. باید یک چیزی داشته باشند - برای براهنی قصه - تا نمیرند. و آدم ها از دست می‌دهند. براهنی هم مُرد. تمام داستان نویسان هم مُردند. رومئو و فرهاد و مجنون هم مُردند. خلاصه ماه‌جان، ما که سرنوشت‌مان معلوم است. اما تو بمان.
بس که ویران بود، دیگر جای ویرانی نداشت، بارها سیلاب آمد، خانه ام را دید و رفت. «بیدل»

مورفی، شب، و از این‌جور چیزها

اگر یک بار از شب‌ها لذت برده باشید، دیگر نمی توانید کنارش بگذارید. مثلاً کافی است یک شب تا صبح درس خوانده باشید و بعد در امتحان موفق شده باشید. یا یک شب ساعت ها با دوست یا معشوق‌تان صحبت کرده باشید و آن‌وقت شب ها برایتان خاص شده باشد. بعد کم کم شب ها هی کش می آیند، نه می توان از آن‌ها دل کند و نه آن‌ها از آدم دل می کنند. مثلاً صبح نمی شود. مثل الآن. وگرنه من آدمی نبودم که اصولم را به این راحتی زیر پا بگذارم. همین عدم گذاشتن پست با کمتر از 24 ساعت اختلاف با پست قبلی!

اما هر چیزی، اولین دارد. این هم اولینِ این. شب کش می آید و من هم به طبع‌اش، کش می آیم. مثلاً الان 57 وبلاگِ نخوانده‌ام را خواندم، بعضی هایشان فکرم را درگیر کرده‌اند. حالا مصاحبه‌ی اخیر اسپیلبرگ را هم خواندم، و ذهنم مدام محتوای وبلاگ ها را به حرف های اسپیلبرگ، و بعد کشفِ جدید ناسا ربط می دهد. این‌طور استنتاج کرده‌ام که میزان کش آمدن شب، با کش آمدن فکر رابطه مستقیم دارد. مستقیم هم نباشد، دست‌کم معکوس نیست. بعد اتفاق جالبی که افتاده این است که یک وبلاگی را هم پیدا کرده ام - نه از بیان - که هیچ چیز ندارد. یک صفحه ی سفید است بدو…

در خلوت یک گندم زار

هفت ماه است که زندگیِ شناوری دارم. اما دلیلش را می دانم.

این اولین باری نیست که از خلاء عبور می کنم. نشانه اش این است که فرار می کنم. از وظیفه ام در آن لحظه؛ فقط فرار می کنم.

اولین بار که خلاء به سراغم آمد، با تمام وجود به سینما چنگ انداختم. آن‌قدر خودم را در سینما غرق کردم که ندای وظیفه‌ام را نشنوم. که بتوانم فرار کنم. دومین بار وظیفه بزرگ‌تر بود. مردم همیشه می گفتند این مهم ترین تصمیم زندگی‌ـم است. اما من فرار را ترجیح دادم. این بار با روانشناسی و فلسفه، فرار کردم. بهانه‌اش هم خودشناسیِ آن یکی و جهان‌بینی دیگری بود. خلاء اولی حاصلش شد ساختِ یک فیلمِ کوتاه، ودومی تنهایی. هر دو دستاورد را دوست دارم. هر دو به یک اندازه روندِ زندگی‌ام را تغییر دادند.

حالا سه شده است و هفت ماه است که زندگیِ شناوری دارم. برای فرار از وظیفه‌ام این بار ادبیات پیش قدم شده است. خودم را با کتاب و شعر خفه کرده‌ام تا از زندگی فاصله بگیرم. توجیه‌اش حاضر است. ادبیاتِ غذای روح است و این‌ها. اما این ها تاثیری در ماجرا ندارد. حقیقت این است که من همیشه فرار کرده‌ام. از کجا به کجایش اهمیت ندارد. همین الان هم دارم فرار می …

در بند سر زلف نگاری بوده‌ست

زمانی که آدم از کتابخانه بر می گردد، احتمالاً هیچ وقت تصور نمی کند وقتی می خواهد از خطِ عابر پیاده عبور می کند، یک عدد ماکسیما، با دیدنِ او سرعت می گیرد و می خواهد هر طور شده، آن آدمی که از کتابخانه بر می گردد را زیر بگیرد. در این جا آن آدم من بودم. ماشینی که هر چقدر نزدیک تر می شد، سرعتش بالاتر می رفت، دستِ آخر می رفت تا نگارنده را زیر کند، که به پیشنهادِ کودکِ درون - والد و عاقلِ درون، معتقد بودند نگارنده خواهد مرد - حرکتی انجام دادم و نمردم!
ماشین 100 متر جلوتر ایستاد. در این جا چند سناریو وجود داشت، اول، راننده می خواهد دور بزند و یک بارِ دیگر شانسش را برای قتلِ اینجانب امتحان کند. دوم، راننده می خواهد دور بزند و این بار حتماً اینجانب را به قتل برساند. ماشین صد متر جلوتر ایستاد و راننده پیاده شد. دختری بود با چهره ای مثلِ ماه، زلفِ سیاه، چشمانِ سیاه و خلاصه هر آنچه نگارنده در نوشته هایش تصور کرده بود. بعد نزدیک تر آمد و دیگر چهره ای مثلِ ماه نداشت. به جایش سرخ شده بود و بدنش می لرزید. می گفت وقتی من را دیده می خواسته ترمز کند، آن وقت اشتباهی پایش را گذاشته بوده روی پدالِ گاز، بعد…

بلندتر لطفا، صدایتان کاخ سفید را بلزاند!

باید دستگاهی باشد برای اندازه گیری. برای اندازه گیری هر آنچه می خواستم بگویم و هر آنچه نتوانستم بگویم؛ آن وقت واژه ها را اندازه بگیرد و هر شب، پتکی بشود و بکوبد بر سرم.

چند وقتی ـیست دچارِ خودسانسوری شده ام - نه اینکه قبلاً نبوده ام، نه. اما حالا حسش می کنم - می خواهم تعمیم ـش بدهم و بگویم همه دچارش می شوند. آدم وقتی به دنیا می آید، حالش خوب است، هنوز اشک هایش در می آید و بی دلیل می دود، خلاصه مهم تر از همه این که سانسور نشده است. بعد که بزرگتر می شود، پدر و مادرش سانسور ـش می کنند، بچه خودش هنوز این چیزها را بلد نیست، به زور سانسورش می کنند، این را نگو، این جا نشین و این را نخور ها از همین هاست. بعد بچه بزرگتر می شود و دیگر بچه نیست، آن وقت ماهی گیری را یادش می دهند، به او یاد می دهند که چطور خودش سانسورچی باشد، چطور با ظرافت خودش را سانسور کند. بعد دیگر الکی نمی دَوَد و نوجوانی زود می گذرد، آدم بزرگتر می شود و کم کم یاد می گیرد چطور می شود دیگران را هم سانسور کرد...

سانسور هزینه دارد، هزینه اش این است که آدم از دنیای واقعی فاصله می گیرد و فرار می کند به مجازی ها؛ می آید اینجا و می خوا…