۱۳۹۶/۳/۱۰

کلاغ‌ها هرگز نمی‌میرند

دیشب در بین راه رفتم مغازه‌ی کمال‌آقا؛ هر وقت کم می‌آورم دلم می‌رود سمت کمال‌آقا. اغلب چیزی از حرف‌های هم نمی‌فهمیم. اما آخرش خوب تمام می‌شود. کمال‌آقا تنها چیزی‌یست که همیشه خوب تمام می‌شود. شیرینی فروش است. گفتم: «کمال آقا، دلم بدجور هوس این شرینی خامه‌ای‌هاتُ کرده؛ منتها دکتر گفته غلظت خون پیدا کردم...» - ما آدم‌هایی که هیچ‌وقت چاق نمی‌شویم، مشکلات خودمان را داریم. چربی‌‌ها به جای زیر پوست، می‌ریزند توی خون‌مان، بعد یک‌دفعه می‌زنند به قلب‌مان - خندید، گفت: «خونت پر ملات شده؛ ها؟» گفتم: «آره، گفته چربی نخورم به‌جاش هی آب بخورم، آب ‌می‌خورم. اما با آب که نمیشه زندگی کرد. نه؟» گفت: «آره والا. این ماهی قرمزا این‌قدر آب خوردن چی‌شدن؟ سر سیزده روز میفتن یه گوشه می‌میرن.» گفتم: «حالا چی‌کار کنیم به نظرت؟» دستش به ریش‌هایش بود. کمال‌آقا بین حرف‌هایش خیلی مکث می‌کند. همه‌اش دارد فکر می‌کند. گفت: «ولی تو داری کار خیلی مهمی می‌کنی.»

ـ شیرینی نخوردن؟

ـ آره دیگه، فکر کن اسیر دشمن شدی، دارن شکنجه‌ت می‌کنن. و اگه لو بدی اطلاعات رو، کل کشور سقوط می‌کنه. لو می‌دی؟

ـ پرته مثالت آقا کمال. معلومه که لو می‌دم. بعدش اعدامم می‌کنن. از شکنجه که بهتره. نیس؟

ـ چی بگم والا؛ نیس.

ـ دیشب می‌خواستم شیرینی بگیرم از یه مغازه‌ی دیگه. بهش گفتم آقا ناپلئونی می‌خوام. گفت نداریم. داشت. می‌دیدم ناپلئونی‌ها رو.

ـ العجب ثُم العجب.

ـ آره؛ بعد بهش گفتم آقا پس اینا چیه؟ هی می‌گفت چی چیه؟ تهش گفت ما کلا ناپلئونی تا حالا درست نکردیم این‌جا. ناپلئونی‌ها اون‌جا بود ولی.

ـ شیدا می‌دونه؟

ـ به اون چه ربطی داره؟

ـ حالا چه شیرینی می‌خواستی آخر؟

ـ از این خامه‌ای‌ها.

ـ  اسم داره خب، با دست نشون‌ش بده.

شیرینی را برایم پیچید. پولش را نگرفت امّا. نمی‌فهمم چرا مردم باید ناپلئونی‌هایشان را پنهان کنند؟ اصلا اگر می‌خواهند پنهان کنند چرا می‌گذارندش جلوی چشم آدم؟ به آدم نشان می‌دهند. آدم را هوایی می‌کنند. بعد می‌گویند نداریم؛ هیچ‌وقت نداشته‌ایم.

وقتی رسیدم، شیدا ایستاده بود دم در. کارهای این دختر هیچ معلوم نیست. یک روز عاشق است، منتظر می‌ایستد دم در. یک روز فارغ است جواب سلام آدم را هم نمی‌‌دهد. بعد یک روز ناپدید می‌شود، غیب می‌شود؛ انگار هیچ‌وقت نبوده.

ـ سهیل زنگ زده بود. کمال کیه؟

ـ سلام شیدا.

ـ چت شده تو؟ شیدا کیه؟ رفته بودی پیشش؟

ـ نه؛ شیرینی گرفتم برات.

ـ شیرینی؟ سهیل می‌گقت رنگ و روت پریده بوده. هیچی هم نمی‌گفتی.

نـشسته بودم توی قایق. سرم را نزدیک آب کردم؛ باد می‌آمد اما آب تکان نمی‌خورد. کمال‌آقا آن‌جا بود. ماهی قرمز شده بود. فکر کردم چرا کلاغ نشده؟ زل زده بود به چشم‌هایم. در پستوهای ذهنم مدام تکرار می‌شد. ناپلئونی... ناپلئونی... ناپلئونی... کیش و مات.

۱۳۹۶/۳/۶

UpsideDown

موهایش سفید شده‌اند. همه‌شان نه؛ اما بعضی‌هاشان سفید شده‌اند. می‌گوید درس پیرش کرده‌است. مجید سنّی ندارد؛ اما از قدیم‌ها می‌گوید، آن وقت‌هایی که موهایش یک‌دست سیاه بود. از قدیم‌هایمان. از اولین قرارش با پرنسس رویاهایش می‌گوید و ماشین‌ی که قبل از قرار، گِل بارانش کرده. من از سفر مشهد می‌گویم و افتادنم در یکی از چاله‌های خیابان. از سر به بیابان گذاشتن‌ش می‌گوید و من از التماس‌هایم به سگ‌ نگهبانِ باغ و «بیا این‌بار از من بگذر؛ هر کدام برویم خانه‌ی خودمان.» از رفیق‌هایمان و نارفیق‌هایمان. از عاشق شدن‌مان و بعد فارغ شدن‌مان. از بادآورده‌ها و برباد رفته‌هایمان؛ از صعودها و سقوط‌هایمان. بعد خندیدیم. از اعماق جان. انگار زندگی دورمان را گرفت.

آن‌وقت از خاطرات خوب‌مان گفتیم. از ماه‌رمضان؛ از افطارهایی که تا سحر کش می‌آمد. آن‌قدر خیابان‌ها را متر می‌کردیم؛ و آن‌قدر در کوچه‌باغی‌های شهر فوتبال می‌کردیم که یادمان می‌رفت این شب، سحر شده‌است و آفتاب زده‌است بیرون. از کوه‌ها و جنگل‌ها؛ از کافه‌ها، از آرزوها و عهدهای نوجوانی. این‌که او می‌خواست گل‌فروش شود و من شاگرد یک کتاب‌فروش. مجید آه می‌کشد. غم وجودم را می‌گیرد؛ آدم‌های وارونه‌ای شده‌ایم.

افتادگان

بالاتر از سنگ‌فرش‌های خیابان، عطر موسیقی سنتی در هوا پیچیده است. زیر نور ماه، پسری گیتار می‌زند و عده‌ای به دور او جمع‌اند. توریست‌ها هم هستند. نگاهشان به دختران آن سمت است. همان‌ها که نقاشی می‌کشند. آدم‌هایی که این‌جا هستند، به خودشان می‌گویند هنرمند؛ موهایشان بلند است و یک‌جور سیگار می‌کشند. دخترها پا به پای پسرها علف می‌کشند. و من راه می‌روم. در چشم‌هایشان نگاه می‌کنم و هیچ چیز آن‌جا نیست. راننده‌ها سرعتشان را کم می‌کنند و به این سمت نگاه می‌کنند. همه‌شان یک‌جورند. همه‌شان دوست دارند هنرمند باشند؛ چون ما را به این دنیا پرتاب کرده‌اند. می‌گویند هبوط کرده‌ایم؛ از بهشت. می‌پرسیم هبوط یعنی چه؟ و می‌گویند یعنی سقوط؛ سقوط با درد. ما را به این دنیا پرتاب کرده‌اند. پرتاب با درد. اما دردهایمان یک‌جور نشد. آدم‌ها سقوط کردند و هرکدام درد خودشان را می‌کشند. یکی در این سقوط پای‌ش شکست. حالا در تمام مسیر زندگی، پایش می لرزد. یکی دلش شکست و حالا در هر دلدادگی، دلش می‌لرزد؛ دلش می‌ریزد. ما شکستگی خودمان را پیدا کردیم؛ با درد. اما درمان‌هایمان یکی شد. به مسکن‌ها پناه بردیم. به سیگار و هنر و عشق و افیون و هرچه که درد را از یادمان می‌برد. این شکستگی‌ها اما بودند، و مسکن‌های بیشتری نیاز می‌شد. داروی اشتباه بیمار را از پا در می‌آورد؛ و یک‌جا می‌پاشیم، ویران می‌شویم. یک‌جایی می‌افتیم؛ قلب‌مان دیگر نمی‌زند و می‌رویم زیر خروارها خاک. این وسط اما بعضی‌ها فرق دارند. بعضی‌ها سقوط‌شان سخت‌تر بوده. این‌ها از همان اول نیمه‌جان‌اند. نایی برای‌شان نمانده‌. این‌ها عاشق می‌شوند. این‌ها اغلب عاشق می‌شوند. و عشق، درد آخر است. عشق را نیمه‌جان‌ها آفریدند. آن‌هایی که توان به دوش کشیدن بار زندگی را نداشتند. عشق خودکشی دسته‌جمعی نیمه‌جان‌ها بود. عشق، با درد. دختری جلو می‌آید و به من سیگاری تعارف می‌کند؛ دوست دارد هنرمند باشد. مدادی از کیف‌ام در می‌آورم و به او می‌دهم. دور می‌شوم؛ صدایش می‌آید: «پسره‌ی عوضی!»

۱۳۹۶/۳/۳

ارتش سایه‌ها

خیلی غم‌انگیز است وقتی کلمات هم ترک‌ت می‌کنند. هیچ‌چیز بیشتر از یک سامورایی به یک نویسنده شبیه نیست. سلاح‌ت که افتاد، باید بدهی؛ جان را...

۱۳۹۶/۳/۱

Can U Can a Can

«آنا مانا تینا، سفر کاتینا؛
آنا مانا هُد، شما هستید گُرگ.»

همه‌ی ما این شعر را در دوران کودکی شنیده‌ایم. به راستی چه سرّی در این شعر نهفته است که در عین بی‌معنی بودن تا این حد دوام داشته است. و اگر معنی دارد، آن چیست که با هیچ معیاری به دست نمی‌آید و این یگانه خاصیّت زبان چیست که معنادارها را به فراموشی می‌سپارد و بی‌معنی‌ها را پاسداری می‌کند؟ عمران صالحی سال‌ها پیش، این دست اشعار را شناخته بود، و شعری در این وادی سرود که:

«تنها با دریچه وقتی می‌افتی از طول،
صدایت هم از طول،
می‌آید.»

فرانسوی‌‌ها هم شعری از این دست دارند. که برای آشنایی با آوای وحشت‌ناک‌ش، اول اصل آن را در زیر می‌آورم.

Si six cents
couteaux-scies
scient
en six, six cent six saucisses
la cuisine est sale

ترجمه‌ تحت‌الفظی‌اش هم می‌شود:
شش‌صد چاقو،
ارّه ارّه می‌کنند،
شش‌بار با دستگاه برش،
شش‌صد سوسیس را؛
و آشپزخانه کثیف است.

یکی از آسیب‌های ترجمه شعر این است که یا می‌شود مفهوم را رساند، یا ریتم موزیکالش را. و در نهایت مترجم مجبور است یکی از آن‌ها را فدا کند. اما با اندکی تغییر می‌شود:

چاقو یک، چاقو دو، چاقو سه… چاقو شیش،
چاقو صدتا به صدتا.
چاقو ارّه به ارّه،
چاقو سوسیس بُرّنده،
چاقو چرا نمی‌خنده؟
پیف ف ف ف ف؛

کاما و نقش آن در فردیّت (۱)

وارد شدن به یک گزاره و به طور مشخص‌تر، چگونگی وارد شدن در یک گزاره، نحوه‌ی رویارویی با آن گزاره را شکل می‌دهد. و نحوه‌ی رویارویی با یک گزاره، نتیجه‌اش را. به طور مثال در مصاحبت با شخصی، اگر یک رابطه را با «سلام، حالتان چطور است؟» آغاز کنید. در ادامه به واسطه‌ی جبری که از نحوه‌ی شروع کردنتان ایجاد شده‌است، باید جملات را با ضمیر «شما» ادامه دهید. و اگر هیچ اتفاق غیرمنتظره‌ای نیفتد. سرانجام این رابطه، هیچ‌گاه از ضمیر «شما» فراتر نخواهد‌رفت. این درحالی است که اگر همین رابطه را با جمله‌ی «سلام، پدرسوخته چه مرگت شده است؟» آغاز کرده‌بودید. یا رابطه از همان ابتدا نابود می‌شد. یا در صورت ادامه، در نهایی‌ترین حدّ ممکن، به خصوصی‌ترین اتاق‌های شخص روبرویتان وارد می‌شدید. چیزی که مدت‌هاست نگارش این نوشته را با تاخیر مواجه کرده است، همین نحوه‌ی وارد شدن است. این‌که برای رسیدن به سالن‌ اصلی تالار، باید وارد کدام یک از درهای زندگی‌ام بشوم، من را معلق نگه داشته‌بود. اما حالا و فقط در همین حالا، یکی از آن‌ها را انتخاب کرده‌ام؛ وقتی دو روزه بودم، در بیمارستان نفس‌م بند آمد و مُردم. دلیل‌ش را هم نمی‌دانم. دفعه‌ی دوم دوازده سالم بود که در آب غرق شدم. ‌این یکی را هم حواس درست و حسابی نداشتم. اما می‌گویند تا سه نشود، بازی نشود. و کسی از سومین‌بار جان سالم به‌در نمی‌بَرد. این را از سیزده سالگی فهمیده‌ام. در سراسر زمانی که بر روی محیط دایره‌ی زندگی‌ام می‌دویدم، فقط در یک کار متخصص بوده‌ام. گندزدن به موقعیت‌های خوب زندگی‌ام. و این تخصص، زیرشاخه‌ای هم دارد به نام واکاوی خودم. در حساس‌ترین و آسیب‌پذیرترین برهه‌ی زندگی‌ام، آن‌قدر افکارم را به زیر تیغ جراحی برده‌ام و ان‌قدر احساسات و امیالم را واکاوی کرده‌ام که حالا رسیده‌ام این‌جا. در بلندای جهانی فاقد معنا. از چیزهایی لذت می‌برم که دوست‌شان ندارم. چیزهایی را می‌خَرم که بهشان نیازی ندارم؛ و حرف‌هایی می‌زنم که اعتقادی به آن‌ها ندارم. و همه‌ی این‌ها نتیجه‌ی به زیر سوال کشیدن خودم بوده‌است در طی تمام زندگی‌ام. شک چیزی‌یست که در اتاقی تاریک، بی‌آنکه چهره‌اش را دیده باشم، با آن آمیزش داشته‌ام. و فرزندمان بی‌معنایی شده‌است؛ بی‌معنایی محض. در آینه نگاه می‌کنم و چشم‌هایم خالی‌یست. سیاه‌چاله‌ای عمیق شده است، که هیچ انتهایی در آن نمی‌بینم. شش روز به سفر رفتم و سوغات‌ش یک پارچه‌ی سفید است. پارچه‌ای که نشان از آتش بسی یک جانبه دارد. سر میز مذاکره، رو در روی شک، چشم در چشم، سربازانم را تسلیم کرده‌ام. تسلیم محض؛ اما با یک امید. منتظر نشسته برای ساخت یک اسب تروا، برای ضدحمله‌ای گسترده. یک‌بار برای ابدیت. همه‌ی افکارم را دور ریخته‌ام و همه‌ی اعتقاداتم را تسلیم کرده‌ام. تمام اعتقادات مذهبی، اخلاقی، فلسفی و اجتماعی. شک را با اختیار، به همه‌شان راه داده‌ام. و همه‌شان فرو ریخته‌اند. جز خدا. جز نیرویی که احاطه‌ام کرده‌است. خدا - نه در مفهوم مذهبی‌اش - تنها چیزی است که ویران نشده‌است، آن هم به واسطه‌ی شهودی‌یست که در زندگی‌ام تجربه‌اش کرده‌ام. لبه‌ی پرتگاهی ایستاده‌ام بدون طناب، بدون چراغ و بدون همراهی که دستم را گرفته باشد. بی‌باور و بی‌وزن. حالا می‌خواهم از همان ابتدا، تا قبل از این‌که سه بشود؛ از نو نظام‌فکری‌ام را بسازم. نظامی بدون شک. نظامی بدون دره، بدون کوه. برای کاهش ریسک سقوط، در زندگی ظاهری، باورها را به یک‌باره کنار نمی‌گذارم. در افکار، دورشان ریخته‌ام اما در رفتار این کار تلفات می‌دهد. روال این است که از ابتدا باورها را به وادی اثبات می‌کشانم و آن‌وقت باورهایی که اثبات نشوند، از زندگی‌ ظاهری نیز حذف می‌شوند.

کاما و نقش آن در فردیّت، سری نوشته‌هایی است شانه به شانه از تلاش‌های ناامیدانه‌ی من برای معنا دادن به زندگی.

۱۳۹۶/۲/۳۱

Trees


We are accustomed to live in hopes of good weather, a good harvest, a nice love-affair, hopes of becoming rich or getting the office of chief of police, but I've never noticed anyone hoping to get wiser. We say to ourselves: it'll be better under a new tsar, and in two hundred years it'll still be better, and nobody tries to make this good time come tomorrow. On the whole, life gets more and more complex every day and moves on its own sweet will, and people get more and more stupid, and get isolated from life in ever-increasing numbers.


Anton Chekhov - The Black Monk


۱۳۹۶/۲/۲۹

O Captain! My Captain



Rate : 8/10

رابین ویلیامز: «دم را غنیمت شمار، غنچه‌‌های گل‌سرخ را کنون که می‌توانی برچین. چرا شاعر از این عبارت استفاده کرده؟»
دانش‌آموز: «شاید خیلی عجله داشته.»
ویلیامز: «نه نه نه، به این دلیل که ما خوراک کرم‌ها هستیم بچه‌ها. چون چه باور داشته‌باشیم، چه نداشته‌باشیم، تک تک ما در این اتاق، روزی از نفس کشیدن باز می‌ایستیم، جسم‌مون سرد خواهد شد و خواهیم مرد.»

پیتر ویر چیزهایی را نشان‌مان داد که ندیده‌بودیم، که نمی‌توانستیم ببینیم؛ که نمی‌خواستیم ببینیم. با «نمایش‌ ترومن»‌اش خدا را به تصویر کشید. همراه با جیم‌کری گریختیم. همراه با او آزاد شدیم. و در پایانی‌ترین سکانس بشریت، با خدا حرف زدیم. اما ماجرا بر می‌گردد به ده سال، پیش از نمایش ترومن. جایی که ویر می‌زند به روح و روان آدم‌ها. به تفاوت چیزهایی که می‌خواهیم و چیزهایی که هستیم. پیتر ویر مچ‌ش را باز می‌کند. «انجمن شاعران مرده» شاهکار است. پیتر ویر برای‌مان شعر می‌گوید. شعری از جنس خودمان. دیالوگی سراسر فیلم تکرار می‌شود. عبارتی لاتین، که فیلم از آن مشتق شده است. «کارپه دیم: دم را غنیمت شمار.» فیلم سکانس‌هایی پیاپی است از حرف‌هایی که شکل نهایی آنها عقده‌است. نمی‌شود گفت‌شان؛ یا این‌که اگر بگوییم دیگر راهی نیست که خودمان را قانع‌ کنیم که حق با ما بوده‌است. از آن‌طرف هم می‌شوند عقده.

رابین ویلیامز: «ما شعر نمی‌خونیم، یا شعر نمی‌گیم، چون شعر زیباست. ما شعر می‌خونیم یا شعر می‌گیم چون ما عضوی از نوع بشر هستیم؛ و نوع بشر سرشار از شور و اشتیاقه. پزشکی، حقوق، تجارت یا مهندسی، همه‌ی این‌ها برای بقای زندگی لازمند. اما شعر؛ زیبایی، افسانه، عشق، این‌ها چیزهایی هستن که ما به‌خاطرشون زنده می‌مونیم.»

ویر شعر می‌گوید. سکانس به سکانس. برای هرکس متفاوت است. برای بعضی‌ها مرثیه‌ می‌شود. مرثیه‌ای بر تمام رویاهای برباد رفته. مرثیه‌ای بر تمام ترس‌های فلج کننده. برای بعضی‌ها حدیث زندگی‌ می‌شود. کارپه دیم می‌گویند و دختری را در مهمانی می‌بوسند. کارپه دیم می‌گویند و بازیگر می‌شوند. کارپه دیم می‌گویند و به رئیس عوضی‌شان می‌گویند از او متنفرند. گاهی هم کارپه دیم می‌گویند و فقط، زندگی می‌کنند، به وسعت تمام آدم‌هایی که زندگی کرده‌اند. و در نهایت، در سکانس پایانی، می‌شود به احترامش ایستاد؛ و کلاه از سر برداشت.

+ زبان به یک دلیل اختراع شد بچه ها!
- برای برقرار کردن ارتباط؟
+ نه، برای اظهار عشق به زن‌ها ...

۱۳۹۶/۲/۲۷

Touch me with your naked hand

بیرون از پنجره دست تکان می‌داد. کنار دکّه‌ی روزنامه‌فروشی ادا اطوارهای خاصّ خودش را داشت، و فقط بالا تنه‌اش مشخص بود. انگار ایستاده بود؛ یعنی نمی‌شد استدلال کرد نشسته است. به سمتش رفتم. شنبه‌ها این‌جا هوای خوبی دارد. باد، بی‌ آن‌که واقعن نیاز باشد، می‌وزد و گنجشک‌ها، از بالای درخت‌ها، عابران را نشانه می‌گیرند. یک‌جور رسم شده‌است. زمان گرفت تا بفهمند، اما حالا همه می‌دانند، اگر زیر درخت می‌نشینند، باید دستمال در جیب‌شان باشد؛ چون پرندگان خبر نمی‌کنند. این‌طرف امّا، یک مرد دست‌هایش را در هوا تکان می‌داد. نه من می‌فهمیدم چه می‌گوید نه اطرافیان؛ اما خودش می‌فهمید؛ دست‌کم این را مطمئنم. گفتم: «?Church» و او سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد. تا کلیسای وانک راهی نبود. هندی بودند. بهشان آدرس دادم. یک مرد و دو فرزندش، یک پسر و یک دختر. بعد مرد دست‌هایش را بهم چسباند - برای تشکر احتمالن - و لبخند زد. پسرش هم همین کار را کرد، امّا لبخند نزد. دخترش ولی به جز لبخند چیزی هم گفت، که من نفهمیدمش. رفتند و حالا فقط ما دو نفر بودیم؛ با یک نیکمت، دو نفر، با یک نیمکت بین‌شان؛ و صدای نفس‌هایمان. یکی من، یکی او. این ارتباطات خیلی جالب‌اند. مثلن با سَبْک نفس‌ کشیدن‌مان چیزهایی می‌گوییم و جذب نفس‌های آن‌یکی می‌شویم. مثل جشن‌های بالماسکه؛ با نقاب‌هایشان. پرسید: «ببخشید آقا، امروز چند شنبه‌س؟» لاک قرمز زده بود. زل زده بودم به ناخن‌هایش. خنده‌اش گرفت. گفت: «به چی نگاه می‌کنین؟» گفتم: «شنبه‌س.» گنجشک های بی‌وجدان. دسته‌ی واندوگراف بزرگ را می‌چرخانند و عابرها را هدف می‌گیرند؛ تردیدی نیست که هر بار در دلشان می‌گویند: «به تیر غیب می‌زنیم‌تان، عوضی‌ها!» آخ. حالا فیلم به جاهای خوبش رسیده‌بود. به صفحه‌ی نمایشگر نگاه می‌کرد و می‌گفت، هروقت کلینت ایستوود پیر را می‌بیند یاد جدّ بزرگش ستیارخان می‌افتد. و من هروقت آدری هپبورن جوان را می‌دیدم یاد او می‌افتادم. البته که این را نگفتم. بعد برگی از درخت افتاد. احسان می‌گفت: «بوی مالبرو، اونم قرمزش، خیلی خوبه.» پیرمرد داخل دکّه خندید. گفت: «جَوون، زمان ما از این چیزا نبود. آمریکایی‌ها سیگارای آمریکایی میاوردن؛ Camel و اینا. باید اونا رو می‌دیدی. قدیما خیلی خوب بود. هعی، یادش بخیر.» آخرش را که گفت، دل آسمان گرفت؛ شمعدانی‌ها بغض کردند. آسمان چکه می‌کرد. زاینده‌رودِ خشک، سراسر برف بود. در نبود آب، برف‌ها ظرف‌ش را پر کرده بودند. روی برف‌ها خوابیدیم. لاک قرمز زده بود. گفت: «سرما بخوریم باهم.» بعد مکثی کرد و گفت: «ولی هر بار سرما خوردیم، تو زودتر خوب شدی؛ زود بند رو آب می‌دی و منُ تنها می‌ذاری.» خندید. اما آسمان نه. آسمان آب شد، ریخت زمین. مثل همه‌ی آب شدنی‌ها. پرسید: «آقا لواشک می‌خوای؟» و دستش را نشان می‌داد. خواهرش کنارش بود. شاید هم این پسر، برادرش نبود؛ دخترک، آدامس‌ها را نگه داشته بود. فکر کردم امروز چندشنبه بود؟ دخترک گفت: «آقا، شنبه‌ها این آدامس قرمزا باعث میشن اتفاقای خوب بیفته برات. می‌خری؟»

۱۳۹۶/۲/۲۰

بروید غلط‌تان را بکنید اما اسراف نکنید!

قانونی وجود دارد به نام «آمادئوس» که البته این اسم را خودم برایش انتخاب کرده‌ام. اسم کوچک موتزارت است و ربطی هم به کلیت قانون ندارد، شاید ربط کوچکی داشته باشد اما برای من صرفن آوای کلمه دلیل انتخابش بود.

بر طبق این قانون هر غلطی که شما در زندگی‌تان انجام می‌دهید به این دلیل است که دیگران این غلط را در زندگی‌شان انجام داده‌اند. و شما آن را دیده‌اید، یا خوانده‌اید. با این تبصره که ممکن است از این‌که آن را دیده‌اید و یا خوانده‌اید، در خودآگاهتان خبر نداشته باشید. حتی اگر همیشه در زندگی‌تان متفاوت بوده‌اید و غلط‌های متفاوتی انجام داده‌اید، به این دلیل است که آدم‌هایی غلط‌های متفاوتی، انجام داده‌اند. و اگر شما روی حرف‌تان و این‌که این قانون اشتباه است پافشاری می‌کنید، به این دلیل است که دیگران قبلن در جایی پافشاری کرده‌اند. و اگر بگویید غلط اول را چه کسی کرده؟ می‌گویم لازم نیست اولی داشته‌باشد، و این قضیه از دو طرف تا بی‌نهایت ادامه دارد. اگر بگویید قبلش کی بوده؟ می‌گویم آدم. قبل‌ترش، انسان‌های قبلی؛ قبل‌ترش، حیوانات و جمادات؛ و اگر بازهم بروید قبل، می‌گویم فرشته‌ها و هی تا بی‌نهایت می‌رویم. این قانون یک شرط لازم دارد، یعنی شخص حتمن باید آن غلط را یک‌جوری حس کرده باشد - دیده، خوانده، شنیده یا درک باشد - تا بتواند انجامش دهد. پس بی‌نهایت غلط در دنیا برای انجام دادن وجود دارد که فقط به این دلیل که کسی در مقابل‌تان آن‌ها را انجام نداده است، شما از تجربه‌شان محروم هستید. حالا اگر می‌خواهید در زندگی‌تان غلطی کنید، انقدر دل دل نکنید و انجامش دهید. که اگر خود لعنتی‌تان موفق نشدید، دست‌کم امکان موفقیت را از آن‌ها که می‌توانستند شما را ببینند و شانس انجام آن غلط را داشته باشند، نگیرید.

پ.ن : شیطان با طنز همه‌چیز را معلق می‌کند. غلط من برای تو، غلط تو برای من. لب‌های من برای تو، لب‌های تو برای من.

یک پ.ن دیگر : یادتان هست پست قبل، از گذاشتن سیم‌های آخر ته جیب‌هایم، وسط میز قمار گفتم؟ اگر مهم است، برای مدتی نیستم. یعنی خودم هم نمی‌دانم چه مدتی. به سفری می‌روم که نتیجه‌اش مبهم است. نه تنها دیزالو، بلکه بخش اعظمی از زندگی‌م بی سرپرست می‌شود. دست‌کم می‌دانم حماقت نیست اما در ماهیتش تفاوت نمی‌کند، یک ریسک است و در این برهه‌ی زندگی بیشتر از هر زمانی به ریسک نیاز دارم. به چیزی که حس کنم هنوز زنده‌ام و با نمرده‌ام، فرق دارم. لذا اگر این پست را خواندید، برایم آرزوها و دعاهای خوبی بکنید؛

خداحافظ.

۱۳۹۶/۲/۱۶

Goodbye Lenin

عباس معروفی در آخرین ایمیل‌ش توصیه کرده است از این پس، هر هزار صفحه که می‌خوانم، یک صفحه بنویسم. انسان تا قبل از امضای آن عهدنامه‌ی روز الست، آزاد بود، بعد تعهد داد. هر هفتاد سالی که زندگی می‌کرد، یک‌بار می‌توانست آزادی از دست رفته را تجربه کند. حالا من اما هنوز به ایمیل معروفی جواب نداده‌ام. این‌که هنوز تعهدی را امضا نکرده‌ام، این آزادی را داده است که این سطور را بنویسم.

سبک کافکایی، به سبکی می‌گویند که مولف، حوادث عادی و روزمره را با تعلیق و به شکلی عجیب و غیرواقعی تصویر می‌کند. کافکا اعتقاد داشت کتابی که می‌خوانیم باید مثل یک پتک به سرمان بکوبد و تبری شود برای درهم شکستن دریای منجمد درونمان. بیمار بود. کافکا دچار اختلال روانی بود؛ به همین خاطر صاحب سبک است. آدم‌ها همه مثل همدیگرند اما بیماران روانی، هرکدام دیوانگی خودشان را دارند. او در سه کلمه پایانی تمام جملاتش به مخاطب ضربه می‌زند. حتی وقتی دارد یک اتفاق پیش‌پا افتاده و ساده را روایت می‌کند. مشهورترین اثر کافکا، مسخ است. جایی که گره گوار سامسا از خواب می‌پرد و می‌فهمد تبدیل به یک حشره بزرگ شده است. سامسای فداکار قصه، طرد می‌شود. او حشره شده است و حالا فرق دارد. او ناتوان شده است. سامسا می‌میرد. از تنهایی؟ کسی نمی‌داند. شاید هم از طرد شدن؛ طرد شدن با تنهایی فرق دارد. آدم تنها در خیابان قدم می‌زند و می‌گوید تنهاست. آدم مطرود، مسخ شده است. کسی زبانش را نمی‌فهمد. و آدمی که فهمیده نمی‌شود. می‌میرد؛ دیر یا زودش چه فرقی دارد؟

کافکا سل می‌گیرد. نه این‌طوری بهتر است، کافکای نویسنده‌ی محبوب، سل می‌گیرد. آدمی که سل گرفته است را قرنطینه می‌کنند. آقای نویسنده طرد می شود. و بعد در آخر ماجرا، می‌میرد. همیشه به این فکر کرده‌ام که چرا کافکا وصیت کرد تمام داستان‌ها و نوشته‌هایش بسوزند، چرا کافکای تبر به دست، باید تبرش را در کوره بیندازد؟ زمان می‌گذرد و آدم بزرگتر می‌شود. در بچگی می‌خواهیم دنیا را عوض کنیم. آدم بزرگ می‌شود و از زندگی سیلی می‌خورد. آن‌وقت است که بیخیال همه‌چیز می‌شود. واقع‌بین می‌شود. حالا بزرگ شده‌ام و نمی‌فهمم برود برای چه به وصیت نزدیک‌ترین دوستش عمل نکرد و نوشته‌های کافکا را نسوزاند. برود ابله! آدمی که طرد شده است، باید جمع کند برود. در را باز کنی و چنان گم شوی از این هیاهو، که شک کنند به دیده‌هایشان، به خاطره‌هایشان. ماکس برود احمق. کافکای مطرود حالا شده است تاثیرگذارترین نویسنده‌ی ادبیات نوین. می‌بینی کافکا؟ فرق مطرود با تنهایی همین است. آدم تنها یک‌نفر را پیدا می‌کند و بعد دیگر تنها نیست. اما آدمی که کسی زبانش را نمی‌فهمد، باید سرش را بگذارد و بمیرد.

من اما نمی‌خواهم بمیرم. می‌گویند یک نوازنده، وقتی آخرهای کارش است، وقتی اجرا دارد تمام می‌شود و هنوز تماشاچی‌ها متعجب نشده‌اند، می‌زند به سیم آخر، اوج کار یک ویولنیست زمانی ست که به سیم آخر می زند. اما می‌خواهم چیز دیگری را تعریف کنم. قدیم‌ترها، قمار بازها قبل از شروع بازی، چندسکه را می‌گذاشتند ته جیب‌شان، سیم‌های آخرشان، سیم‌های ته جیب‌ها، آخرین دارایی قماربازها بود. قماربازهایی که پشت هم می‌باخته‌اند، به امید نجات، دست می‌کردند در جیب‌هایشان و آخرین سیم‌‌‌ها را می‌ریختند وسط. می‌زدند به سیم‌آخر؛ یا قمارباز می‌ماندند یا همه‌ی هستی را می‌باختند.
حالا من آن سیم‌های آخر را گذاشته‌ام وسط. آن‌قدر شجاع شده‌ام که تمام زندگی‌ام را سر پیروزی شرط بسته‌ام؛ حتی اگر پیروز نشوم.

Download

۱۳۹۶/۲/۱۵

خودم هستم!

می‌گوید : «تو چرا هیچ طنزی در نوشته‌هایت نیست؟ حتی کافکا هم طنز می‌نوشته!»

برایش توضیح دادم که قدیم‌ها وقتی کتابی به دلم می‌نشست، می‌خواستم سناریوهای کتاب را در دنیای واقعی تست کنم، تا ببینم نوشته‌های نویسنده چقدر به واقعیت نزدیک است. یک‌بار کتاب طنزی از عمران صالحی به دستم رسید. در قسمتی از کتاب، عمران، خاطره‌ای از نصرت رحمانی تعریف کرده بود.

نوشته بود : «یک روز دو خانم زیبا در خیابان نادری قدم می زدند. نصرت رحمانی که پشت سرشان بود، داد زد: آقای نصرت رحمانی! خانم ها برگشتند و او را نگاه کردند. نصرت گفت: خودم هستم.»

تستش کردم؛ و بعد دیگر هرگز سراغ طنز نرفتم!

۱۳۹۶/۲/۱۱

پشت در

دفعه‌ی بعد که ببینمت، می‌خواهم شانه بزنم به موهایت. اولین کسی که شانه را ساخته، باید خیلی عاشق بوده باشد. فکرش را بکن؛ می‌خواسته دختر را بو کند، اما رویش نمی‌شده؛ او حتمن شرقی بوده. شرقی‌ها از همان ابتدا، خودشان را پیوند می‌دادند، یکی می‌شدند؛ با خدایانشان، با فرمانروایانشان، با طبیعت. بر عکس غربی‌ها، غربی‌ها استفاده می‌کردند، از خدایانشان، از حاکمانشان، از طبیعت. او باید شرقی بوده‌باشد. نمی‌شود، شرقی‌ها را نمی‌شود از معشوق‌هایشان جدا کرد. یک شب به سرش می‌زند. نیمه‌های شب می‌رود جلوی خانه‌ی دختر. زمستان بوده، تا صبح می‌نشیند آن‌جا. لابد سردش بوده، اما او فقط می‌نشیند آن‌جا. صبح که دختر در را باز می‌کند، او را می‌بیند. یخ زده است، با یک چیز چوبی در دستش. رویش نوشته بوده، «تو». همین؛ شرقی‌ها خودشان را پیوند می‌دهند. پیوندشان را ثبت می‌کنند؛ با یک قطعه نخ، با یک نوشته، با یک تکه چوب؛ با یک جفت انگشتر. بعد از آن، دختر چوب را می‌زند به موهایش. یک جور یادبود برای عشقی در پشت در. موها مهم می‌شوند، حالا هر زمان عاشقی موهای دختری را شانه می‌کند، آن مرد می‌خندد. آن‌قدر می‌خندد تا آن لحظه جاودانه شود. دفعه‌ی بعد که ببینمت، می‌خواهم شانه بزنم به موهایت. زمان می‌ایستد. ماه‌جان می‌بینی؟ او هم دلش را ندارد؛ زمان هم محو تو می‌شود. اما آن‌قدر موهایت را شانه بزنم تا بیایند جمع‌شوند این‌جا؛ همه‌شان، عشق‌های پشت در، عشق‌های مانده در گلو، عشق‌های بیرون افتاده از گلو. آن‌قدر ادامه می‌دهیم تا همه‌شان بخندند. تا این تکه چوب را بزنی بر آن سیاهی بیکران موهایت؛ تا باهم بمانیم پشت در؛ آن‌قدر یخ بزنیم تا جاودانه شویم.



مثل هیچ‌چیز

در بین تمام هنرها، یکی از آن‌ها به طور شگفت‌انگیزی متفاوت است. بی معنی است. همه‌اش بی معنی است، اما متفاوت است. چیزی برای یادگرفتن نیست، شاید هم باشد اما ما یادش نمی‌گیریم. همین زنده‌ نگه‌ش داشته. همه‌ی دوست‌داشتنی‌هایمان بی‌معنی‌اند. بزرگترها از بچه‌ها سوال می‌کنند. مدام می‌پرسند چرا می‌دوی؟ چرا دیرآمدی؟ و هر بار بچه‌ها با خودشان می‌گویند چه سوال احمقانه‌ای. در تمام زندگی‌مان می‌خواهیم به چیزها معنی بدهیم. و بعد بلافاصله فاسد می‌شوند. ما در برابر بی‌معنی‌ها ضعیف‌یم. دانشمندان، فلاسفه، تمام احمق‌های دنیا، دنبال معانی می‌گردند. وقتی معنای چیزی را فهمیدی، به آن احاطه داری. دیگر ناشناخته نیست، ما در مقابل ناشناخته‌ها ضعیفیم. در برابر خدا، عشق، سکوت، تنهایی … و هر چیزی که ما را به ناشناخته‌ها می‌برد؛ آن‌ها جاودانه‌اند. تنهایی جاودانه می‌شود. جذبشان می‌شویم. جذب خدا، مدام راجع به او حرف می‌زنیم، بی‌خداها بیشتر. جذب عشق می‌شویم. خاصیت عجیبی دارد، اما برای بچه‌ها عجیب نیست.


در بین تمام هنرها، موسیقی به طور شگفت‌انگیزی متفاوت است. در تاریکی دراز کشیده‌ای و از در می‌آید. در نمی‌زند؛ مثل یک هاله نور می‌آید و تو را در بر می‌گیرد. اجازه سوال نمی‌دهد. اجازه فکر هم نمی‌دهد. بی معنی است. حالا به نقطه اوجش می‌رسد؛ اتاق منبسط می‌شود. دیوارها دور شده‌اند. اما هاله‌ی نور همان‌جاست. بعد بی‌وزنی می‌آید. معلق می‌شوید. نت‌ها نواخته می‌شوند. انگار یک‌جور رمز اند. رمزی که تو را از این جهان خارج می‌کند. معلق می‌شوی. جسمت آن‌جاست اما روحت معلق است. بعد سفر آغاز می‌شود. تا انتهای بی‌معنی‌ها. زمان نیست. مکان هم نیست. حالا دیگر نوبت هیچ شده‌‌است. یک عمر پشت در ایستاده بود و حالا آمده داخل. با ما هم سفر شده‌است. حل می‌شوید و می‌روید پایین؛ آرامش عجیبی دورتادور آدم حلقه می‌زند؛ پایین‌تر، نوری از آن بالا پیداست. بعد کم کم محو می‌شود. تا عمق زمین رفته‌اید؛ گرم شده‌است. هیچ ما را آورد‌ه‌است این‌جا. بعد از آن سرما، حالا این‌جاییم. در عمق این‌جاییم. در اعماق برف‌های نپال، در اعماق اقیانوس، در اعماق سیاره‌ی مشتری، در اعماق یک سیاه‌چاله‌ی دور.

بدنمان گرم شد‌ه‌است، چشم‌ها به مهمانی دعوت شده‌اند. همه‌جا تاریک می‌شود؛ موسیقی تمام شده‌است.