رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از مه, ۲۰۱۷

کلاغ‌ها هرگز نمی‌میرند

دیشب در بین راه رفتم مغازه‌ی کمال‌آقا؛ هر وقت کم می‌آورم دلم می‌رود سمت کمال‌آقا. اغلب چیزی از حرف‌های هم نمی‌فهمیم. اما آخرش خوب تمام می‌شود. کمال‌آقا تنها چیزی‌یست که همیشه خوب تمام می‌شود. شیرینی فروش است. گفتم: «کمال آقا، دلم بدجور هوس این شرینی خامه‌ای‌هاتُ کرده؛ منتها دکتر گفته غلظت خون پیدا کردم...» - ما آدم‌هایی که هیچ‌وقت چاق نمی‌شویم، مشکلات خودمان را داریم. چربی‌‌ها به جای زیر پوست، می‌ریزند توی خون‌مان، بعد یک‌دفعه می‌زنند به قلب‌مان - خندید، گفت: «خونت پر ملات شده؛ ها؟» گفتم: «آره، گفته چربی نخورم به‌جاش هی آب بخورم، آب ‌می‌خورم. اما با آب که نمیشه زندگی کرد. نه؟» گفت: «آره والا. این ماهی قرمزا این‌قدر آب خوردن چی‌شدن؟ سر سیزده روز میفتن یه گوشه می‌میرن.» گفتم: «حالا چی‌کار کنیم به نظرت؟» دستش به ریش‌هایش بود. کمال‌آقا بین حرف‌هایش خیلی مکث می‌کند. همه‌اش دارد فکر می‌کند. گفت: «ولی تو داری کار خیلی مهمی می‌کنی.»

ـ شیرینی نخوردن؟

ـ آره دیگه، فکر کن اسیر دشمن شدی، دارن شکنجه‌ت می‌کنن. و اگه لو بدی اطلاعات رو، کل کشور سقوط می‌کنه. لو می‌دی؟

ـ پرته مثالت آقا کمال. معلومه که لو م…

UpsideDown

موهایش سفید شده‌اند. همه‌شان نه؛ اما بعضی‌هاشان سفید شده‌اند. می‌گوید درس پیرش کرده‌است. مجید سنّی ندارد؛ اما از قدیم‌ها می‌گوید، آن وقت‌هایی که موهایش یک‌دست سیاه بود. از قدیم‌هایمان. از اولین قرارش با پرنسس رویاهایش می‌گوید و ماشین‌ی که قبل از قرار، گِل بارانش کرده. من از سفر مشهد می‌گویم و افتادنم در یکی از چاله‌های خیابان. از سر به بیابان گذاشتن‌ش می‌گوید و من از التماس‌هایم به سگ‌ نگهبانِ باغ و «بیا این‌بار از من بگذر؛ هر کدام برویم خانه‌ی خودمان.» از رفیق‌هایمان و نارفیق‌هایمان. از عاشق شدن‌مان و بعد فارغ شدن‌مان. از بادآورده‌ها و برباد رفته‌هایمان؛ از صعودها و سقوط‌هایمان. بعد خندیدیم. از اعماق جان. انگار زندگی دورمان را گرفت.

آن‌وقت از خاطرات خوب‌مان گفتیم. از ماه‌رمضان؛ از افطارهایی که تا سحر کش می‌آمد. آن‌قدر خیابان‌ها را متر می‌کردیم؛ و آن‌قدر در کوچه‌باغی‌های شهر فوتبال می‌کردیم که یادمان می‌رفت این شب، سحر شده‌است و آفتاب زده‌است بیرون. از کوه‌ها و جنگل‌ها؛ از کافه‌ها، از آرزوها و عهدهای نوجوانی. این‌که او می‌خواست گل‌فروش شود و من شاگرد یک کتاب‌فروش. مجید آه می‌کشد. غم وج…

افتادگان

بالاتر از سنگ‌فرش‌های خیابان، عطر موسیقی سنتی در هوا پیچیده است. زیر نور ماه، پسری گیتار می‌زند و عده‌ای به دور او جمع‌اند. توریست‌ها هم هستند. نگاهشان به دختران آن سمت است. همان‌ها که نقاشی می‌کشند. آدم‌هایی که این‌جا هستند، به خودشان می‌گویند هنرمند؛ موهایشان بلند است و یک‌جور سیگار می‌کشند. دخترها پا به پای پسرها علف می‌کشند. و من راه می‌روم. در چشم‌هایشان نگاه می‌کنم و هیچ چیز آن‌جا نیست. راننده‌ها سرعتشان را کم می‌کنند و به این سمت نگاه می‌کنند. همه‌شان یک‌جورند. همه‌شان دوست دارند هنرمند باشند؛ چون ما را به این دنیا پرتاب کرده‌اند. می‌گویند هبوط کرده‌ایم؛ از بهشت. می‌پرسیم هبوط یعنی چه؟ و می‌گویند یعنی سقوط؛ سقوط با درد. ما را به این دنیا پرتاب کرده‌اند. پرتاب با درد. اما دردهایمان یک‌جور نشد. آدم‌ها سقوط کردند و هرکدام درد خودشان را می‌کشند. یکی در این سقوط پای‌ش شکست. حالا در تمام مسیر زندگی، پایش می لرزد. یکی دلش شکست و حالا در هر دلدادگی، دلش می‌لرزد؛ دلش می‌ریزد. ما شکستگی خودمان را پیدا کردیم؛ با درد. اما درمان‌هایمان یکی شد. به مسکن‌ها پناه بردیم. به سیگار و هنر و عشق و ا…

ارتش سایه‌ها

خیلی غم‌انگیز است وقتی کلمات هم ترک‌ت می‌کنند. هیچ‌چیز بیشتر از یک سامورایی به یک نویسنده شبیه نیست. سلاح‌ت که افتاد، باید بدهی؛ جان را...

Can U Can a Can

«آنا مانا تینا، سفر کاتینا؛ آنا مانا هُد، شما هستید گُرگ.»
همه‌ی ما این شعر را در دوران کودکی شنیده‌ایم. به راستی چه سرّی در این شعر نهفته است که در عین بی‌معنی بودن تا این حد دوام داشته است. و اگر معنی دارد، آن چیست که با هیچ معیاری به دست نمی‌آید و این یگانه خاصیّت زبان چیست که معنادارها را به فراموشی می‌سپارد و بی‌معنی‌ها را پاسداری می‌کند؟ عمران صالحی سال‌ها پیش، این دست اشعار را شناخته بود، و شعری در این وادی سرود که:
«تنها با دریچه وقتی می‌افتی از طول، صدایت هم از طول، می‌آید.»
فرانسوی‌‌ها هم شعری از این دست دارند. که برای آشنایی با آوای وحشت‌ناک‌ش، اول اصل آن را در زیر می‌آورم.
Si six cents
couteaux-scies
scient
en six, six cent six saucisses
la cuisine est sale
ترجمه‌ تحت‌الفظی‌اش هم می‌شود: شش‌صد چاقو، ارّه ارّه می‌کنند، شش‌بار با دستگاه برش، شش‌صد سوسیس را؛ و آشپزخانه کثیف است.
یکی از آسیب‌های ترجمه شعر این است که یا می‌شود مفهوم را رساند، یا ریتم موزیکالش را. و در نهایت مترجم مجبور است یکی از آن‌ها را فدا کند. اما با اندکی تغییر می‌شود:
چاقو یک، چاقو دو، چاقو سه… چاقو شیش، چاقو …

کاما و نقش آن در فردیّت (۱)

وارد شدن به یک گزاره و به طور مشخص‌تر، چگونگی وارد شدن در یک گزاره، نحوه‌ی رویارویی با آن گزاره را شکل می‌دهد. و نحوه‌ی رویارویی با یک گزاره، نتیجه‌اش را. به طور مثال در مصاحبت با شخصی، اگر یک رابطه را با «سلام، حالتان چطور است؟» آغاز کنید. در ادامه به واسطه‌ی جبری که از نحوه‌ی شروع کردنتان ایجاد شده‌است، باید جملات را با ضمیر «شما» ادامه دهید. و اگر هیچ اتفاق غیرمنتظره‌ای نیفتد. سرانجام این رابطه، هیچ‌گاه از ضمیر «شما» فراتر نخواهد‌رفت. این درحالی است که اگر همین رابطه را با جمله‌ی «سلام، پدرسوخته چه مرگت شده است؟» آغاز کرده‌بودید. یا رابطه از همان ابتدا نابود می‌شد. یا در صورت ادامه، در نهایی‌ترین حدّ ممکن، به خصوصی‌ترین اتاق‌های شخص روبرویتان وارد می‌شدید. چیزی که مدت‌هاست نگارش این نوشته را با تاخیر مواجه کرده است، همین نحوه‌ی وارد شدن است. این‌که برای رسیدن به سالن‌ اصلی تالار، باید وارد کدام یک از درهای زندگی‌ام بشوم، من را معلق نگه داشته‌بود. اما حالا و فقط در همین حالا، یکی از آن‌ها را انتخاب کرده‌ام؛ وقتی دو روزه بودم، در بیمارستان نفس‌م بند آمد و مُردم. دلیل‌ش را هم نمی‌دانم…

Trees

We are accustomed to live in hopes of good weather, a good harvest, a nice love-affair, hopes of becoming rich or getting the office of chief of police, but I've never noticed anyone hoping to get wiser. We say to ourselves: it'll be better under a new tsar, and in two hundred years it'll still be better, and nobody tries to make this good time come tomorrow. On the whole, life gets more and more complex every day and moves on its own sweet will, and people get more and more stupid, and get isolated from life in ever-increasing numbers.
Anton Chekhov - The Black Monk

O Captain! My Captain

Dead Poets Society (1989) Rate : 8/10
رابین ویلیامز: «دم را غنیمت شمار، غنچه‌‌های گل‌سرخ را کنون که می‌توانی برچین. چرا شاعر از این عبارت استفاده کرده؟» دانش‌آموز: «شاید خیلی عجله داشته.» ویلیامز: «نه نه نه، به این دلیل که ما خوراک کرم‌ها هستیم بچه‌ها. چون چه باور داشته‌باشیم، چه نداشته‌باشیم، تک تک ما در این اتاق، روزی از نفس کشیدن باز می‌ایستیم، جسم‌مون سرد خواهد شد و خواهیم مرد.»
پیتر ویر چیزهایی را نشان‌مان داد که ندیده‌بودیم، که نمی‌توانستیم ببینیم؛ که نمی‌خواستیم ببینیم. با «نمایش‌ ترومن»‌اش خدا را به تصویر کشید. همراه با جیم‌کری گریختیم. همراه با او آزاد شدیم. و در پایانی‌ترین سکانس بشریت، با خدا حرف زدیم. اما ماجرا بر می‌گردد به ده سال، پیش از نمایش ترومن. جایی که ویر می‌زند به روح و روان آدم‌ها. به تفاوت چیزهایی که می‌خواهیم و چیزهایی که هستیم. پیتر ویر مچ‌ش را باز می‌کند. «انجمن شاعران مرده» شاهکار است. پیتر ویر برای‌مان شعر می‌گوید. شعری از جنس خودمان. دیالوگی سراسر فیلم تکرار می‌شود. عبارتی لاتین، که فیلم از آن مشتق شده است. «کارپه دیم: دم را غنیمت شمار.» فیلم سکانس‌هایی پی…

Touch me with your naked hand

بیرون از پنجره دست تکان می‌داد. کنار دکّه‌ی روزنامه‌فروشی ادا اطوارهای خاصّ خودش را داشت، و فقط بالا تنه‌اش مشخص بود. انگار ایستاده بود؛ یعنی نمی‌شد استدلال کرد نشسته است. به سمتش رفتم. شنبه‌ها این‌جا هوای خوبی دارد. باد، بی‌ آن‌که واقعن نیاز باشد، می‌وزد و گنجشک‌ها، از بالای درخت‌ها، عابران را نشانه می‌گیرند. یک‌جور رسم شده‌است. زمان گرفت تا بفهمند، اما حالا همه می‌دانند، اگر زیر درخت می‌نشینند، باید دستمال در جیب‌شان باشد؛ چون پرندگان خبر نمی‌کنند. این‌طرف امّا، یک مرد دست‌هایش را در هوا تکان می‌داد. نه من می‌فهمیدم چه می‌گوید نه اطرافیان؛ اما خودش می‌فهمید؛ دست‌کم این را مطمئنم. گفتم: «?Church» و او سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد. تا کلیسای وانک راهی نبود. هندی بودند. بهشان آدرس دادم. یک مرد و دو فرزندش، یک پسر و یک دختر. بعد مرد دست‌هایش را بهم چسباند - برای تشکر احتمالن - و لبخند زد. پسرش هم همین کار را کرد، امّا لبخند نزد. دخترش ولی به جز لبخند چیزی هم گفت، که من نفهمیدمش. رفتند و حالا فقط ما دو نفر بودیم؛ با یک نیکمت، دو نفر، با یک نیمکت بین‌شان؛ و صدای نفس‌هایمان. یکی من، یک…

بروید غلط‌تان را بکنید اما اسراف نکنید!

قانونی وجود دارد به نام «آمادئوس» که البته این اسم را خودم برایش انتخاب کرده‌ام. اسم کوچک موتزارت است و ربطی هم به کلیت قانون ندارد، شاید ربط کوچکی داشته باشد اما برای من صرفن آوای کلمه دلیل انتخابش بود.

بر طبق این قانون هر غلطی که شما در زندگی‌تان انجام می‌دهید به این دلیل است که دیگران این غلط را در زندگی‌شان انجام داده‌اند. و شما آن را دیده‌اید، یا خوانده‌اید. با این تبصره که ممکن است از این‌که آن را دیده‌اید و یا خوانده‌اید، در خودآگاهتان خبر نداشته باشید. حتی اگر همیشه در زندگی‌تان متفاوت بوده‌اید و غلط‌های متفاوتی انجام داده‌اید، به این دلیل است که آدم‌هایی غلط‌های متفاوتی، انجام داده‌اند. و اگر شما روی حرف‌تان و این‌که این قانون اشتباه است پافشاری می‌کنید، به این دلیل است که دیگران قبلن در جایی پافشاری کرده‌اند. و اگر بگویید غلط اول را چه کسی کرده؟ می‌گویم لازم نیست اولی داشته‌باشد، و این قضیه از دو طرف تا بی‌نهایت ادامه دارد. اگر بگویید قبلش کی بوده؟ می‌گویم آدم. قبل‌ترش، انسان‌های قبلی؛ قبل‌ترش، حیوانات و جمادات؛ و اگر بازهم بروید قبل، می‌گویم فرشته‌ها و هی تا بی‌نهایت می‌رویم…

Goodbye Lenin

عباس معروفی در آخرین ایمیل‌ش توصیه کرده است از این پس، هر هزار صفحه که می‌خوانم، یک صفحه بنویسم. انسان تا قبل از امضای آن عهدنامه‌ی روز الست، آزاد بود، بعد تعهد داد. هر هفتاد سالی که زندگی می‌کرد، یک‌بار می‌توانست آزادی از دست رفته را تجربه کند. حالا من اما هنوز به ایمیل معروفی جواب نداده‌ام. این‌که هنوز تعهدی را امضا نکرده‌ام، این آزادی را داده است که این سطور را بنویسم.

سبک کافکایی، به سبکی می‌گویند که مولف، حوادث عادی و روزمره را با تعلیق و به شکلی عجیب و غیرواقعی تصویر می‌کند. کافکا اعتقاد داشت کتابی که می‌خوانیم باید مثل یک پتک به سرمان بکوبد و تبری شود برای درهم شکستن دریای منجمد درونمان. بیمار بود. کافکا دچار اختلال روانی بود؛ به همین خاطر صاحب سبک است. آدم‌ها همه مثل همدیگرند اما بیماران روانی، هرکدام دیوانگی خودشان را دارند. او در سه کلمه پایانی تمام جملاتش به مخاطب ضربه می‌زند. حتی وقتی دارد یک اتفاق پیش‌پا افتاده و ساده را روایت می‌کند. مشهورترین اثر کافکا، مسخ است. جایی که گره گوار سامسا از خواب می‌پرد و می‌فهمد تبدیل به یک حشره بزرگ شده است. سامسای فداکار قصه، طرد می‌شود. …

خودم هستم!

می‌گوید : «تو چرا هیچ طنزی در نوشته‌هایت نیست؟ حتی کافکا هم طنز می‌نوشته!»

برایش توضیح دادم که قدیم‌ها وقتی کتابی به دلم می‌نشست، می‌خواستم سناریوهای کتاب را در دنیای واقعی تست کنم، تا ببینم نوشته‌های نویسنده چقدر به واقعیت نزدیک است. یک‌بار کتاب طنزی از عمران صالحی به دستم رسید. در قسمتی از کتاب، عمران، خاطره‌ای از نصرت رحمانی تعریف کرده بود.

نوشته بود : «یک روز دو خانم زیبا در خیابان نادری قدم می زدند. نصرت رحمانی که پشت سرشان بود، داد زد: آقای نصرت رحمانی! خانم ها برگشتند و او را نگاه کردند. نصرت گفت: خودم هستم.»

تستش کردم؛ و بعد دیگر هرگز سراغ طنز نرفتم!

پشت در

دفعه‌ی بعد که ببینمت، می‌خواهم شانه بزنم به موهایت. اولین کسی که شانه را ساخته، باید خیلی عاشق بوده باشد. فکرش را بکن؛ می‌خواسته دختر را بو کند، اما رویش نمی‌شده؛ او حتمن شرقی بوده. شرقی‌ها از همان ابتدا، خودشان را پیوند می‌دادند، یکی می‌شدند؛ با خدایانشان، با فرمانروایانشان، با طبیعت. بر عکس غربی‌ها، غربی‌ها استفاده می‌کردند، از خدایانشان، از حاکمانشان، از طبیعت. او باید شرقی بوده‌باشد. نمی‌شود، شرقی‌ها را نمی‌شود از معشوق‌هایشان جدا کرد. یک شب به سرش می‌زند. نیمه‌های شب می‌رود جلوی خانه‌ی دختر. زمستان بوده، تا صبح می‌نشیند آن‌جا. لابد سردش بوده، اما او فقط می‌نشیند آن‌جا. صبح که دختر در را باز می‌کند، او را می‌بیند. یخ زده است، با یک چیز چوبی در دستش. رویش نوشته بوده، «تو». همین؛ شرقی‌ها خودشان را پیوند می‌دهند. پیوندشان را ثبت می‌کنند؛ با یک قطعه نخ، با یک نوشته، با یک تکه چوب؛ با یک جفت انگشتر. بعد از آن، دختر چوب را می‌زند به موهایش. یک جور یادبود برای عشقی در پشت در. موها مهم می‌شوند، حالا هر زمان عاشقی موهای دختری را شانه می‌کند، آن مرد می‌خندد. آن‌قدر می‌خندد تا آن لحظه جاودان…

مثل هیچ‌چیز

در بین تمام هنرها، یکی از آن‌ها به طور شگفت‌انگیزی متفاوت است. بی معنی است. همه‌اش بی معنی است، اما متفاوت است. چیزی برای یادگرفتن نیست، شاید هم باشد اما ما یادش نمی‌گیریم. همین زنده‌ نگه‌ش داشته. همه‌ی دوست‌داشتنی‌هایمان بی‌معنی‌اند. بزرگترها از بچه‌ها سوال می‌کنند. مدام می‌پرسند چرا می‌دوی؟ چرا دیرآمدی؟ و هر بار بچه‌ها با خودشان می‌گویند چه سوال احمقانه‌ای. در تمام زندگی‌مان می‌خواهیم به چیزها معنی بدهیم. و بعد بلافاصله فاسد می‌شوند. ما در برابر بی‌معنی‌ها ضعیف‌یم. دانشمندان، فلاسفه، تمام احمق‌های دنیا، دنبال معانی می‌گردند. وقتی معنای چیزی را فهمیدی، به آن احاطه داری. دیگر ناشناخته نیست، ما در مقابل ناشناخته‌ها ضعیفیم. در برابر خدا، عشق، سکوت، تنهایی … و هر چیزی که ما را به ناشناخته‌ها می‌برد؛ آن‌ها جاودانه‌اند. تنهایی جاودانه می‌شود. جذبشان می‌شویم. جذب خدا، مدام راجع به او حرف می‌زنیم، بی‌خداها بیشتر. جذب عشق می‌شویم. خاصیت عجیبی دارد، اما برای بچه‌ها عجیب نیست.
در بین تمام هنرها، موسیقی به طور شگفت‌انگیزی متفاوت است. در تاریکی دراز کشیده‌ای و از در می‌آید. در نمی‌زند؛ مثل یک هاله…