رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از ژوئیه, ۲۰۱۷

کاما و نقش آن در فردیّت (۲)

خشک شده‌ام؛ دلیل‌ش را هم می‌دانم. پا در راهی گذاشته‌ام که آغاز ندارد. جلو می‌روم و پشت سرم محو می‌شود. جلو می‌روم و نفس‌ام بند می‌آید. گاهی فکر می‌کنم به خودم ظلم کرده‌ام؛ به جسمم، روحم، ذهنم. همه‌شان را شکنجه کرده‌ام. حالا یک‌چیزی افتاده است به جانم؛ روحم را می‌تراشد. رهگذری شده‌ام؛ تاریک. شب‌ها خنزر پنزرها را جمع می‌کند و می‌زند به راه. همه‌اش یک‌جور شکنجه است. مضطرب، در غار. خلاصه شده‌ام در یک‌سری خواب‌های تکراری. یک سناریو، مدام تکرار می‌شود: «ایستاده‌ام بالای دره؛ کسی نیست. انگار جسمی ندارم. بعد پرت می‌شوم پایین. به ته دره که می‌رسم، زمین دور می‌شود. می‌روم پایین اما نمی‌رسم. بعد حین سقوط، سنگ‌ها را می‌بینم که بزرگ می‌شوند؛ بعد دوباره کوچک می‌شوند.» چند شب پیش با داد از خواب پریدم. حتا یادم نمی‌آید برای کجای این داستان، داد می‌زدم. وقتی زمین دور شد، یا وقتی سنگ‌ها شروع کردند به بزرگ شدن؟ لحظه‌ی سقوط، حسی ندارم. این‌ها نتیجه‌اش شده‌است یک‌جور انزوا. زندگی زیرِ زمین. هم‌نشینی با مردگان. راه‌حل چیست؟ نمی‌دانم. فرار نمی‌کنم. دست‌کم می‌دانم راهی برای فرار ندارم. مثل حشره‌ای که برای شک…

پیداست نگارا که بلند است جنابت

آدم‌هایی که در این چند روز دیده‌ام، و آن‌هایی که ندیده‌ام، آن‌قدر زیاد بوده‌اند که تا مدت‌ها می‌توانم درموردشان بنویسم. همه‌اش همین است. تنها زمانی که آدم‌ها بیش‌تر از درخت و کوه و جاده‌ها، ذهن را مشغول می‌کنند، سفر است؛ ظرف زمان می‌ریزد در ظرف مکان، طول و عرض هم محو می‌شوند. آن‌وقت می‌مانیم با آدم‌هایی که شناورند. دست‌کم بیایید تصور کنیم که همین‌طور است.
با جاده که می‌روی، دو چیز توجه را جلب می‌کند؛ اول، حماقت کوه‌ها. روی قوزک پا ایستاده‌اند، و التماس می‌کنند به ابرها. که ببوسند‌شان. ابرها امّا می‌روند. دوم، زیرکی ابرها. کوه‌ها عاشق ابرها شده‌اند، چون فکر می‌کنند ابرها می‌مانند. که ابرها مانده‌اند. و ابرها همیشه در حرکت‌اند. وقتی ترافیک جاده سنگین‌تر می‌شود، اغلب دو راه به ذهن‌مان می‌رسد؛ اول این‌که کوه‌ها عاشق نشوند. دوم، ابرها بمانند. و شاید بعدها یکی پیدا شود و به کوه‌ها بفهماند ابرها در حرکت‌اند. دست‌کم فلاسفه چنین کردند، و ماندگار شدند.
حالا پنچر شده‌ایم؛ مانده‌ایم بین راه. ایستاده کنار جاده و تابلویی که نوشته عسل ناب موجود است را تکان می‌دهد. فکر می‌کنم، بمب‌گذار آخرین لحظات‌ش…