۱۳۹۶/۸/۹

نقدی ظالمانه بر ظلمت‌ها

«موقعیت‌های تازه را به حساب نمی‌آورم؛ و قدیمی‌ها را گم می‌کنم.» این شاید بهترین توصیف از روزهای تازه و شب‌های پیشین‌م باشد. یکی دو جین آدم جدید، که ناگهانی و البته بی‌اجازه، وارد زندگی‌م شده‌اند؛ موقعیت‌های پیش‌بینی نشده و ذهنی که حالا در تلاطم است؛ آخ که مدت‌هاست دلم برای این‌ وقت، وقتی ساعت در تاریکی گم شده‌ باشد، خورشید و ماه هم نباشند، تنگ شده بود. آخرین باری که از نوشتن لذت بردم - می‌توانید این وبلاگ را بگیرید و تا صفحه‌ی پنج یا شش عقب بروید - مدت‌ها پیش بوده، و حالا ماجرا فرق کرده‌. روی سنگ‌های سردِ روبروی فواره‌های خاموش می‌نشینم، - و فقط خدا می‌داند که این سردی سنگ‌ها تا چه اندازه می‌تواند به آدم احساس لذت بدهد - و عجیب این‌که این‌کار آن‌قدر تکراری شده است که در انجام‌ش اراده‌ای بروز نمی‌دهم، محاکمه می‌خوانم؛ هربار و با تاکید بر هربار، احساس متناقضی وجودم را می‌گیرد؛ موقعیت تازه‌ای بود، حالا اما قدیمی شده است؛ همه‌اش نه - و این جمله را مردم وقتی می‌گویند، که می‌خواهند خودشان را تبرئه کنند - و همین احساس خاص، که تعریفی هم برایش ندارم، موقعیت تازه را مرموز کرده است. از روی سنگ‌ها بلند می‌شوم و صدایی از پشت می‌آید: «ببخشید آقا.» بر می‌گردم. باز همان صدا: «می‌شه یک سوال بپرسم؟» می‌گویم: «بله.» می‌پرسد: «شما رشته‌تون ادبیاته؟» جواب: «نه.» می‌شود. فکر می‌کردم جوابم باید چیزهایی مثل: «چرا این سوال رو می‌پرسید؟» یا «اگر کسی هر روز روی این سنگ‌ها بکت یا کافکا می‌خواند، الزاما نباید رشته‌اش ادبیات باشد؛ لذا این مقدمه‌ی خوبی برای این سوال شما - که متاسفانه تا قسمتی هم خصوصی بود - نبود.» باشد. «نه.» اما غیر ارادی بود.

حالا دختر، نگاهی به کتاب، که اگر دو انگشتی که از دست چپ‌م آن را نگه داشته را نادیده بگیریم، تقریبا روی هوا مانده، می‌کند.

ـ می‌شه بپرسم رشته‌تون چیه؟

ـ بله.

موقعیت تازه، کهنه می‌شود. کسی مقصر نیست؛ و حالا هرچه بگوییم، تکراری‌ست. همین. هیچ نگفتیم، رفتیم. روز بعد، احتمالا، هر آدمی که از آن‌جا گذر کند، این سوال ذهن‌ش را برای دمی کوتاه، مشغول خواهد کرد: «آدم‌ها، روبروی فواره‌های خاموش، چه می‌خواهند؟»

۱۳۹۶/۷/۲۲

روزی روزگاری در اسپارتاک

در نهایی‌ترین بخش‌های فاوست، آن‌وقت که هلن نیست و نیست شده؛ چهار شبح بر فاوست پیر نازل می‌شوند. نیاز و گناه و درماندگی؛ و نگرانی. گوته چه می‌خواهد بگوید و جهان‌بینی‌ش چه می‌شود‌، همه‌ش در لحظاتی مات خلاصه می‌شود. فشار سنگین نگرانی بر فاوست و گفتگوی آن دو. یگانه نیرویی که از آغاز بودن‌مان بوده و تا نبودن‌مان در حرکت است. آدم را در آینده حبس می‌کند و محبوس، می‌شود بی‌حال. در ناب‌ترین لحظه‌های زندگی، نازل می‌شود و در پرفشارترین‌شان، آن‌وقت که آدم، کمر خم می‌کند، نزدیکی. محو می‌شوم. محو می‌کند.
با نبودن‌ش، پندار پوچ آزادی و با بودن‌ش امید را به آدم تحمیل می‌کند؛ هر دو را شکنجه و با این دو، آدم را ذبح می‌کند. زندگی از جایی به بعد تسلیم می‌شود. آدم هم به تبع‌ش. من هم به نتیجه‌ش. فاوست، بعد از نطقی مفصل، می‌گوید هرگز تسلیم نگرانی نخواهد شد‌‌. حال آن‌که همین امید فاوست به تسلیم نشدن، همین توسل جستن به امید و آینده، فعل نخواهم و تمام مستقبل‌ها، می‌شود همان که برای آدم مقدر شده است؛ فاوست می‌پرسد: «چرا تا این اندازه نژاد بشر را زجر می‌دهید؟» گوته جواب نمی‌دهد؛ شبح هم. دیالوگ آخر اما اهمیت دارد‌. شبح می‌گوید: «نژاد بشر کور است. تو نیز کور شو فاوست.» پرده می‌آید پایین. بازیگران، نقش‌شان را عوض می‌کنند. صحنه عوض می‌شود. پرده بالا می‌رود. تماشاگران خوش‌شان آمده؛ و من؛ کور، تسلیم، نگران، و فاوستی که در صحنه‌ی بعد، خواهد مرد.