رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از ژانویه, ۲۰۱۸

ما را نمی‌توان یافت بیرون از این دو عبرت

دیروز والدن مریض شد، حال‌ش ناخوش بود و امروز صبح تمام شد. یگانه حسی بین ما وجود داشت که خوب که فکر می‌کنم، شاید فقط در خواب‌هایم دیده بودم‌ش. صبح با تب آغاز شد و آقای دکتر تا توانست قرص و کپسول نسخه کرد؛ ظاهرا پزشک چهره‌اش شبیه به نیچه است. خودش هم می‌داند. عمدی در کار است. منشی می‌گفت جدیدا زیاد با بیماران‌ش راجع به نیچه حرف می‌زند و بعد فهمیدم کلمه‌ی نیچه چنان جایگاهی در بیان‌ش دارد که ما برای کلمه‌ی «خفن در قیچی» در دبیرستان داشتیم. بحث از آن‌جایی شروع شد که گفت: «این تب تو رو نمی‌کشه.» و همین. صبح همان روز، والدن تمام کرد. آشنایی من و والدن بر می‌گردد به سال ۲۰۱۴ در یکی از نمایندگی‌های شرکت سونی. اگر راستگو باشم، همان عشق بود در یک نگاه. می‌درخشید بین جمعیت، بدن‌ش تراش خورده و جذاب بود و من هم جوان. عشق افلاطونی نبود اول. بعد اما شد. اسم نداشت، برای‌ش انتخاب کردم. ذهن نداشت، برای‌ش ساختم. آقای کناری، که با ارفاق می‌تواند شبیه زیدان باشد، شروع کرد به عطسه. سرش می‌آمد بالا، بعد دوباره می‌رفت پایین با یک صدای «هَچه» و مقداری چیز معلق می‌شدند در هوا. آن‌قدر ادامه پیدا کرد که کل مترو ب…

خب، آقای دمیل، حالا دوربین رو بگیر روم.

عصبانی‌ام. کمتر پیش آمده مستقیم از دغدغه‌هایم بنویسم. چون راجع به این‌طور چیزها سخنی نمی‌رود و پنهان‌اند. سینما، تاثیرگذارترین مدیوم دنیاست، اما نه برای ما. گفتند جان فورد و هیچکاک خوب‌اند؛ و ما هم سال‌ها تکرارش کردیم بی‌آن‌که بدانیم این‌ها چرا خوب‌اند؟ تارکوفسکی دوستی، بدون فهم فیلم‌هایش. آن‌قدر نفهمیدیم تا الگوهای‌مان از شاهکارهایی مثل «چه سرسبز بوده در‌ه‌ام» رسید به «شوکران» و «دیوانه از قفس پرید». نتیجه، تنزل سلیقه‌ی مردم و حتی منتقدان بود. یعنی همان توافقی که پرویز دوایی و بقال محل در دهه‌ی ۴۰ بر سر «گنج قارون» داشتند، امروز بین منتقدان و عامه‌ی مردم بر سر «مهمان مامان» و «ماهی و گربه» وجود دارد. منتها «گنج قارون» برنده‌ی هیچ جشنواره‌ای نبود. امثال تارانتینو و نولان و فینچر شدند نابغه، درحالی که حتی در فیلم‌هایشان اصل ساده‌ی تداوم هم وجود نداشت. یاد گرفتیم بعد از پایان فیلم‌ها، بگوییم: «چه شد؟» به جای «چه گفت؟» که مگر این‌ها حرفی هم برای زدن دارند؟ اگر کافکا تبر بر دست، مخاطب را تکان می‌داد، این‌ها تبر را در پستوهای‌شان قایم کردند و ما فقط نگاه کردیم. اگر نولان آن‌جا تکنسین بود ب…