۱۳۹۶/۱۱/۱۰

ما را نمی‌توان یافت بیرون از این دو عبرت

دیروز والدن مریض شد، حال‌ش ناخوش بود و امروز صبح تمام شد. یگانه حسی بین ما وجود داشت که خوب که فکر می‌کنم، شاید فقط در خواب‌هایم دیده بودم‌ش. صبح با تب آغاز شد و آقای دکتر تا توانست قرص و کپسول نسخه کرد؛ ظاهرا پزشک چهره‌اش شبیه به نیچه است. خودش هم می‌داند. عمدی در کار است. منشی می‌گفت جدیدا زیاد با بیماران‌ش راجع به نیچه حرف می‌زند و بعد فهمیدم کلمه‌ی نیچه چنان جایگاهی در بیان‌ش دارد که ما برای کلمه‌ی «خفن در قیچی» در دبیرستان داشتیم. بحث از آن‌جایی شروع شد که گفت: «این تب تو رو نمی‌کشه.» و همین. صبح همان روز، والدن تمام کرد. آشنایی من و والدن بر می‌گردد به سال ۲۰۱۴ در یکی از نمایندگی‌های شرکت سونی. اگر راستگو باشم، همان عشق بود در یک نگاه. می‌درخشید بین جمعیت، بدن‌ش تراش خورده و جذاب بود و من هم جوان. عشق افلاطونی نبود اول. بعد اما شد. اسم نداشت، برای‌ش انتخاب کردم. ذهن نداشت، برای‌ش ساختم. آقای کناری، که با ارفاق می‌تواند شبیه زیدان باشد، شروع کرد به عطسه. سرش می‌آمد بالا، بعد دوباره می‌رفت پایین با یک صدای «هَچه» و مقداری چیز معلق می‌شدند در هوا. آن‌قدر ادامه پیدا کرد که کل مترو برای لحظه‌ای بی‌خیال خودش شد انگار. خانم روبرویی با اخم، بلند شد، رفت و مرد جوانی که انتهای واگن بود، خندید. عطسه که بند آمد؛ داستان‌ش را گفت. دستمال را منظم تا زد و گذاشت در جیب چپ پالتوی تیره رنگ‌ش. اندک موهای‌ش را صاف کرد و با صدای بم گفت: «همیشه همین اتفاق می‌افته.» شروع خوبی نبود؛ یعنی داستان تکراری‌ست. گفت: «همیشه، وقتی که مهمه، این‌طوری می‌شه. اون دختر رو دیدی اون‌جا؟ خوب بود، علامت داده بود. اول‌ش نگاه نمی‌کرد بعد سرشُ این‌وری کرد و خندید. خواستم بخندم که عطس‌ام گرفت. می‌بینی؟» گفتم: «عجب بدشانسی‌ای.» گفت: «بدتر از این هم بوده. توی یکی از مصاحبه‌های کاری‌م اتفاق افتاد. همه چیز خوب بود؛ یک‌دفعه شروع شد. به خاطر همین بود. مطمئنم. باید قیافه‌شُ می‌دیدی.» گفتم: «عطسه‌ی نگهبان؛ ها؟» خندیدم. نخندید. گفت: «به این چیزها اعتقاد داری؟ همین که مثلا عطسه‌ت دلیل داشته باشه؟» خندید. نخندیدم. گفتم: «نه. این همه آدم و اتفاق، احتمال به وجود اومدن این‌ها رو زیاد می‌کنه، منظورم اینه اگر دو هزار بار تاس بندازی، احتمال شش تا شش پشت‌سر هم، بیشتره. معجزه‌ای نیست.» مترو ایستاد. آقای جوان ته واگن پیاده شد. گفتم: «اما گاهی فکر می‌کنم دلیلی دارن اتفاقات؛ احساس مهم بودن می‌ده بهم.» خندیدم. خندید. گفت: «حداقل عطسه آدم رو نمی‌کشه.» گفتم: «منم یکی از این داستان‌ها دارم. داره کتاب می‌شه البته.» سرش را آورد نزدیک‌تر. برای‌ش گفتم: «نزدیک دو هفته‌ست که تصمیم دارم فیلم‌برداری داستانی رو شروع کنم. داستان برای هوای آفتابی نوشته شده و از آن‌روز مدام یا هوا ابری‌ست و یا بارانی.» گفت: «ابر نگهبان!» گفتم: «بعد که هوا افتابی شد، یک پروژه از آسمان افتاد روی سرم و تمام وقتم رو گرفت.» گفت: «نگهبان‌ت، همکار استخدام کرده.»  گفتم: «همین امروز، فردا، پروژه تمام‌ـه.» خندید. خندیدم. امروز صبح، والدن بالا نیامد. دیروز یک باگ درش پیدا شد؛ امروز سیستم عامل‌ش از بین رفت. حتی به کنسول هم دسترسی نداشتم. یک سوم از فایل‌های پروژه بدون بکاپ بود و والدن مریض شد. دارد انتقام تحسین‌هایی که از سرفیس کردم را می‌گیرد. وگرنه نه در این چهارسال، بلکه در کل عمر سیستم‌عامل Arch بی‌سابقه‌ است. یادم نیست کی و کجا، اما از الهی قمشه‌ای شنیده بودم آدم باید یک‌بار در عمرش بی‌سابقه باشد؛ بعد مجبور است بزند به دشت و جنگل و بیابان؛ مثل ثورو. به هرحال، باید ذهن والدن را بعد از مدت‌ها از Arch به OpenSuse تغییر دهم؛ با دلی سیاه و رنجور از او. از تمام لپ‌تاپ‌های مشابه او. فردا هوا آفتابی بود و پروژه تمام. حالا یک‌سوم‌ش در ملکوت است و من در تب. با دوستانی که سه‌، چهار لیتر آب پرتقال دارند و هر یک ربع یک لیوان تجویز می‌کنند؛ تب‌گیر را چفت کرده‌اند این طرف دهان و فقط وقتی در می‌آید که آب پرتقال می‌رسد. حرف زدن‌م هم با این تب‌گیر شده است شبیه به گرگوار سامسا با مشتی اصوات بی‌معنی و ناواضح؛ و قضیه این است که گلاب به روی‌تان، بین تب و ددلاین پروژه و پریشانی قضیه‌ی فیلم، معده‌مان هم دادش درآمده که: «چته وحشی؟» که حق دارد. بی‌نوا بالزاک. بی‌چاره معده. آن‌قدر مایعات ریخته‌اند توی این زبان بسته، که لازم نیست مثل ویرجینیا ولف، جیب‌هایم را پر از سنگ ریزه کنم؛ همین که بپرم کافی‌ست. یا شاید نیاز به آن هم نباشد. حالا، بعد از نوشتن خطوط بالا، وقتی یک لیوان از تجویز را آوردند، گفتند دو درجه به تب اضافه شده‌است. در این درجات، تفاوتی نیست بین چرندیات و غیر. آن‌قدر که یادم نمی‌آید چه قرار بود بنویسم بعد از این. چه جهنمی‌ست. دیوان حافظ را هم جا گذاشته‌ام آن‌طرف. لعنت بر نیچه و احتمال.

۱۳۹۶/۱۰/۲۹

خب، آقای دمیل، حالا دوربین رو بگیر روم.

عصبانی‌ام. کمتر پیش آمده مستقیم از دغدغه‌هایم بنویسم. چون راجع به این‌طور چیزها سخنی نمی‌رود و پنهان‌اند. سینما، تاثیرگذارترین مدیوم دنیاست، اما نه برای ما. گفتند جان فورد و هیچکاک خوب‌اند؛ و ما هم سال‌ها تکرارش کردیم بی‌آن‌که بدانیم این‌ها چرا خوب‌اند؟ تارکوفسکی دوستی، بدون فهم فیلم‌هایش. آن‌قدر نفهمیدیم تا الگوهای‌مان از شاهکارهایی مثل «چه سرسبز بوده در‌ه‌ام» رسید به «شوکران» و «دیوانه از قفس پرید». نتیجه، تنزل سلیقه‌ی مردم و حتی منتقدان بود. یعنی همان توافقی که پرویز دوایی و بقال محل در دهه‌ی ۴۰ بر سر «گنج قارون» داشتند، امروز بین منتقدان و عامه‌ی مردم بر سر «مهمان مامان» و «ماهی و گربه» وجود دارد. منتها «گنج قارون» برنده‌ی هیچ جشنواره‌ای نبود. امثال تارانتینو و نولان و فینچر شدند نابغه، درحالی که حتی در فیلم‌هایشان اصل ساده‌ی تداوم هم وجود نداشت. یاد گرفتیم بعد از پایان فیلم‌ها، بگوییم: «چه شد؟» به جای «چه گفت؟» که مگر این‌ها حرفی هم برای زدن دارند؟ اگر کافکا تبر بر دست، مخاطب را تکان می‌داد، این‌ها تبر را در پستوهای‌شان قایم کردند و ما فقط نگاه کردیم. اگر نولان آن‌جا تکنسین بود به جای کارگردان و سرگرمی‌ساز به جای هنرمند؛ این‌جا شد «همیشه شاهکار»؛ اگر منتقدان کایه دو، بعد از ورود به کارگردانی، دنیا را تکان دادند، این‌جا منتقد، همان فیلم‌هایی را می‌سازد که قبلی‌ها ساخته بودند. اگر آن‌جا آنتونیونی، در هشتاد و چند سالگی، درحالی که بر اثر سکته‌ی قلبی، قدرت تکلم‌ش را از دست داده، «ورای ابرها» را می‌سازد که از نظر غنای تصویر شگفت‌آور است و از نظر عمقِ داستان با اسرار التوحید خودمان برابری می‌کند؛ این‌جا پا به سن که می‌گذارند، انگار حرف‌های‌شان تمام می‌شود و صرفا می‌خواهند ابراز فضل کنند. سینما را برای ما نساختند. گدار بزرگ‌ترین معلم سینماست، اما نه برای ما. اگر او آن‌جا اخلاق است، این‌جا می‌شود بی‌اخلاقی، دزدی هنری، تعصب. اگر آن‌جا دغدغه‌اش زندگی است، این‌جا می‌شود ژست و جملات قصار و لب‌های ژولیت برتو. ما نخواستیم سینما را علمی یاد بگیریم، نخواستیم بفهمیم‌اش؛ ما فقط خواستیم خودمان را ارضا کنیم؛ خاص بودن، محبوب بودن. اگر سینما می‌خواست خودش را با تمام زندگی پیوند دهد، ما گسل عمیق ساختیم بین‌شان. ما حتی وقتی می‌خواستیم «فرد» باشیم، تقلید می‌کردیم. چقدر رضا قاسمی راست می‌گفت؛ آن‌قدر که دلم می‌خواهد برای‌ش نامه‌‌های عاشقانه بنویسم. «همان‌هایی که در کافه به مردی مثل کیارستمی نیش می‌زدند، همان‌هایی شدند که بعد از مرگ‌ش تحسین‌ش می‌کردند، بی‌آنکه بدانند کیارستمی چه می‌گفت.» سینما، با تمام عشق و احترامی که برایش قائلم، سال بعد نه، سال‌های بعدتری، کتابی خواهم نوشت به نام: «لعنت بر سینما».


حالا حرف‌هایم را زدم؛ دیگر عصبانی نیستم.