رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از ژوئن, ۲۰۱۸

کاما و نقش آن در فردیت (۴)

سینما را دو دسته جلو می‌برند. گروه اول آن‌هایی‌اند که دنیا را می‌شناسند. فیلم‌نامه را می‌نویسند و بعد دکوپاژش می‌کنند. تک تک سکانس‌ها را نقاشی می‌کنند و تقسیم، و همه‌چیز را مثل یک معمار آماده می‌کنند. بعد فیلم می‌رود جلوی دوربین. ساخته می‌شود. حتی بی‌حضور کارگردان - سکانس پایانی فیلم روانی - اما تماشاگر نمی‌فهمد. به پرده خیره است و خودش را می‌بیند، در جسم شخصیت‌ها. آدم‌هایی که سینما به‌شان مدیون است، چون کمال را نشان‌مان داده‌اند. دوم، آن‌هایی که خدا را می‌شناسند. فیلم‌نامه را سکانس-پلان می‌نویسند و فیلم منتظر می‌ماند. همه‌چیز می‌رسد به روز فیلم‌برداری. کارگردان می‌شود واجب‌الوجود. همان کاری که آنجلوپولوس می‌کرد، در پیشروی‌های‌شان حذف فیلم‌نامه را هم تست کردند. همه‌چیز می‌رسید به روز واقعه. تماشاگر، کارگردان را می‌دید. سینما را جلو بردند با یک چیز. می‌شود دنیای خودمان را داشته باشیم. بی‌فیلم‌نامه و چیزهای از پیش تعیین شده. بدون دست تقدیر. بی‌بازیگرانی که نقش بازی می‌کردند و حقه‌های سینمایی. دنیاهایی بی‌پرده، گاهی زشت، اما صاف. تنها در قامت سازندگان‌شان. آن‌ها شدند نشانه برای دنیاهای …

در باب: چشم‌ها

ابتدا تاریکی بود و بعد محو شد.* نقش آمد؛ شد محور جهان. دیدنی‌ها. با این‌ها به پیش رفتند، رفتیم. پشت پرده‌ها خبری بود. نقاش‌ها کشیدند و موسیقی آدرس‌ش را داد؛ دیدیم. دیدن شد نوعی باور مذهبی. حالا ما به طور افراطی چیزها را می‌دیدیم. نقاشی نقاشان، سینمای سینماگران و بعد فردی‌ها، در قالب جماعت‌ها. عکس‌هایی شبیه به هم. اینستاگرام؛ ثبت لحظات، برای جاودانگی‌شان، برای دیدن. دیدن به جای غسل تعمید. برای مذهب جدید - که نمادش دیدن بود -، چشم‌ها مهم شدند. آن‌ها پیامبرانی بودند، که ماهیت دیدن را نشان‌مان می‌دادند. عاشق‌ها اولین پیروان‌شان. پرده‌ها هنوز آن‌جا بود. هنر آمد؛ برای ندیدنی‌ها. با این نوای کیهانی و آن داستان به یادماندنی، شعر حافظ؛ هر بار چشم‌ها را می‌بندیم، برای درانداختن پرده‌ها. این دوگانگی، ماهیت عشق را تغییر داد. خدایان قدیم را دفن کردند، بی‌خدای جدید. حالا ما میلیون‌ها عکس را نگاه می‌کنیم، بی‌ تغییر. پتک کافکا را در پستوها پنهان کرده‌اند و پیامبران خوابیده‌اند. و هنر عصر ما، عینک‌های‌ش را برای خودش نگه داشته. اگر داستایوفسکی برای توده‌ها می‌نوشت، هنر عصر ما شب‌ها در خانه‌ی روشن‌فکران…