رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از ژانویه, ۲۰۱۹
گفته بودی برایم قصه بگو؛ گفته بودم قصه‌هایم غم‌انگیزاند. نگفته بودم. از آن دروغ‌های کوچکی که آدم‌ها برای حفظ عزیزان‌شان می‌گویند. که به هیچ‌کس آسیبی نمی‌رساند. قصه‌های مفرحی تعریف کرده بودم. دروغ اما آدم را کدر می‌کند؛ یک روز به خودت می‌آیی و می‌بینی برای حفظ عزیزانت، خودت را دفن کرده‌ای؛ در تابوتی که برای تو نیست. داشتم بخش‌هایی از کلاه در باد را می‌نوشتم؛ قهرمان‌م عاشق شده‌است. عاشق آدمی شبیه به تو. باهاش کلنجار می‌رفتم که نه؛ با خودت از سر جنگ وارد نشو. گفتم فعلا برای مرگ زود است؛ برای تابوت‌ها و مرثیه‌ها. ولی بیا دروغ‌های کوچک‌مان را بریزیم دور. توی دلم تحسین‌ش می‌کنم، با آه. دوباره تو را آورده کنار داستان‌هایم. قصه که می‌خواندم، با کلمات بازی می‌کردی؛ صدای شخصیت‌ها را یک‌طور دیگر در می‌آوردی و بعد انگار که حواست نیست، کاغذها را می‌بردی. یک‌بار گیج و خواب‌آلود گفته بودی، هر داستانی را دو نفر می‌نویسند؛ بهتر است با یک جنس لطیف تمامش‌ کنی تا یک مرد سبیل کلفت. بعد خندیده بودی؛ با هزار ستاره در آسمان.

گفتارهایی در باب خلاقیت و چندتایی آدم

بار اول که رفته بودم به مجموعه، برای متقاعد کردن‌شان بود برای سرمایه‌گذاری روی پروژه؛ قبل از جلسه، آن‌طرف‌تر از گالری، کافه‌ بود. به باریستا گفته بودم که ۴۸ ساعت گذشته را نخوابیده‌ام؛ از آن چیزهایی که فقط خودشان می‌شناسند را برای‌م آماده کند. از او راجع به رئیس‌ش پرسیده بودم و این‌که چه چیزهایی را دوست دارد؛ حتی پرسیده بودم که واکنش‌ش راجع به آدم‌های خواب‌آلود چیست؟ ۱۰ نوع قهوه برای‌م ریخت روی میز، دانه‌های بزرگ خوش‌عطر‌شان را نشان می‌داد و طعم هر کدام را انگار که همین الان زیر زبان‌ش است، توضیح می‌داد. از عمویم گفته بودم که ساعت‌ها برای درست کردن قهوه‌اش وقت می‌گذارد و یک عاشق واقعی‌ست؛ از مراحل کاشت و برداشت قهوه گفت و این‌که هر قهوه‌ای در خودش اسید دارد؛ اسیدهای میوه‌ای. که دمای قهوه باید زیر ۷۰ درجه باشد بالاتر می‌شود همان قهوه‌ی تلخ و سوخته‌ای که اکثر مردم می‌خورند. من هم از حس‌م به قهوه گفتم. این‌که عاشق‌ش نیستم اما دوستش دارم. این‌که بیشترین وقتی که برای‌ش گذاشتم ۱۵ دقیقه بوده. آه از آن طعم قهوه‌ای که آورد؛ رئیس‌ش هم متقاعد شد. پروژه را بردیم جلو. امروز بعد از هفته‌ها، بار دیگ…

ذره‌ای ایمان!

در فراسوی خیر و شر، بودن و نبودن، اراده و قدرت، ایمان است؛ leap of faithـه کی‌یرکگور؛ زمانی که آدم پا به دنیای تاریک، غیرقابل بیان و نشان‌نادادنی می‌گذارد. ایمان، اعتقادی راسخ به یک چیز نیست، ایمان جهشی‌ست به تاریکی و سایه؛ به ناشناخته‌ها. فراسوی نیک و بد، فرد باایمان چیزی را می‌یابد یگانه؛ در این جهش به تاریکی چیزی وجود دارد بی‌نهایت شخصی و غیرقابل گفتگو. حالا با کی‌یرکگور موافقم؛ ایمان به ما فردیت و الهام می‌بخشد، حال که ادیان سنتی و جامعه، فردیت انسان را می‌ربایند. چیزی که جهان ما عمیقا کم دارد، فقدان ایمان است؛ فقدان جهشی تا انتهای ناشناخته‌ها!

چند مدتی که نبودم، سررسید میزبانی این بلاگ رسیده بود و بلاگ را بسته بودند؛ قبلا برای‌م مسئله نبود، این‌که اگر روزی نبودم، نوشته‌هایم باشند یا نه، چرا که آن‌چنان خوانده‌ای هم ندارد این‌جا؛ جز یک دوست نادیده‌ای که بعد از هر پست برایم ای‌میل می‌دهد و نظرات مفصل زیبایش را بر هر نوشته می‌گذارد و بعد یک ویرایشی می‌کند و نوشته را از فیلتر ذهن‌ش عبور می‌دهد و خروجی را در کانال تلگرام‌ش منتشر می‌کند؛ که اعضای کانال هم یکی منم و سه چهارتای دیگر. مجم…