۱۳۹۷/۱۰/۲۷

گفته بودی برایم قصه بگو؛ گفته بودم قصه‌هایم غم‌انگیزاند. نگفته بودم. از آن دروغ‌های کوچکی که آدم‌ها برای حفظ عزیزان‌شان می‌گویند. که به هیچ‌کس آسیبی نمی‌رساند. قصه‌های مفرحی تعریف کرده بودم. دروغ اما آدم را کدر می‌کند؛ یک روز به خودت می‌آیی و می‌بینی برای حفظ عزیزانت، خودت را دفن کرده‌ای؛ در تابوتی که برای تو نیست.
داشتم بخش‌هایی از کلاه در باد را می‌نوشتم؛ قهرمان‌م عاشق شده‌است. عاشق آدمی شبیه به تو. باهاش کلنجار می‌رفتم که نه؛ با خودت از سر جنگ وارد نشو. گفتم فعلا برای مرگ زود است؛ برای تابوت‌ها و مرثیه‌ها. ولی بیا دروغ‌های کوچک‌مان را بریزیم دور. توی دلم تحسین‌ش می‌کنم، با آه. دوباره تو را آورده کنار داستان‌هایم.
قصه که می‌خواندم، با کلمات بازی می‌کردی؛ صدای شخصیت‌ها را یک‌طور دیگر در می‌آوردی و بعد انگار که حواست نیست، کاغذها را می‌بردی. یک‌بار گیج و خواب‌آلود گفته بودی، هر داستانی را دو نفر می‌نویسند؛ بهتر است با یک جنس لطیف تمامش‌ کنی تا یک مرد سبیل کلفت. بعد خندیده بودی؛ با هزار ستاره در آسمان.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر